من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

بلاتکلیف‌های زمانه

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 13:24

این روزها عجیب می‌گذرد.

بلاتکلیف‌ترین انسان‌های روی زمین شده‌ایم که به اسارت هم گرفته شده‌اند.

این وضعیت فرسایشی تا کی ادامه دارد؟

فرسایش‌اش را کناری بگذاریم این بار رسماً تورم بدون هیچ ترمز و استراحتی می‌تازد.

جوانی‌ را هیچ نفهمیدم، هیچ.

کل جوانی‌ام در احساس اندوه و افسوسی به شدت مردی میانسال ورشکسته شده‌ گذشت. انگار که در قمار احمقانه کل جوانی‌ام را باختم.

هر چند هیچ قماری نکردم و وقت قمار نداشته‌ام تنها تصمیم ( آن هم بدون اختیارم) به دنیا آمدن در ایران بود.

ذهنم نهیب زد که حداقل در افغانستان به دنیا نیامدی. ذهن بیچاره‌ام هنوز هم دارد به خودش امید می‌دهد.

تنها چیز قشنگ این روزها گاه به گاه صحبت کردن با آقای ح است، به دور از هر کله زرد و مشکی‌ای.

هیچ حرفی از سیاست نمی‌زنیم و همان دقایق[ حداقل] امید و آینده را روشن داریم.

آه

چند روزی هم بیمار بودم.

آخر معده‌ی قشنگ من که این دو سال اخیر هر بازی خواسته است سر من درآورده، در آخرین نمایش‌اش انگار تصمیم دارد حساسیت به پروتئین‌‌های حیوانی را اجرا کند.

اولین بار با تخم مرغ حالم بد شد و حالا با گوشت قرمز!

دو سه روزی بیمار بودم و از خوردن غذا بیزار ولی خوب شدم‌.

باید با ترس و لرز دوباره گوشت قرمز را امتحان کنم ببینم مشکل از همان بوده یا نه

این بازی‌های معده هم از سوغات استراحت مطلق و خوردن داروها در آن زمان است.

به هر حال مهم این است هر بار او اجرا می‌کند و هر بار من نگاه می‌کنم و پرده نمایش را پایین می‌اندازم و برمیگردم به زندگی عادی.

چقدر دلم برای این جا تنگ شده است، برای نوشتن، برای کامنت‌ها و همه چیز.

پ‌ن: نیلوفر عزیز ممنونم از تبریک زیبات.

گزینه نظر برام بالا نمیاد‌. همچنین همراهت هستم و آنچه که از سر گذروندی رو میخونم و همدردم.

: )
© من نوشت