من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

گرماگرم روز اول

چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵، 16:50

امروز که صف بچه‌ها رو نگاه کردم، توی دلم این بود، اینجا رو دوست داری؟ اینجا منظورم مدرسه‌ی خاص نبود، جایی بود که ایستاده بودم و جوابم نه بود.

حالا بیش‌تر به خودم اهمیت میدم و می‌دونم که من مدرسه به روحیات من نمی‌خوره. واقعاً نمی‌خوره

حتی امروز که بانک رفتم هم به کارمند بانک و کارش نگاه کردم و فکر کردم: اینجا چی؟

و فهمیدم نه. دلیل کاملاً مشخصه برای خودم. من آدم شلوغی و سر و صدا نیستم. شلوغی خیلی ازم انرژی میبره و لذت هم نمیبرم.

دوستم میگفت: دلتنگ بچه‌ها شده و من؟ من دلتنگ نبودم! با این که بعد از یکسال داشتم وارد مدرسه میشدم.

باید به خودم فکر کنم. به چیزی که حالم رو خوب می‌کنه و شغلی که بعد از بیست سال کار کردن با خودم نگم لذت نبردم. نمیدونم حتی به چی باید فکر کنم.

احساسات متناقضی دارم.

شبیه اون دورانی شدم که دردهای خودم رو انکار می‌کردم. الان هم با خودم میگم نکنه آدم لوسی شدم؟

اما لوس نیستم. لوس هستم ولی در حقیقت نیستم.

گیج شدم باز.

: )
© من نوشت