کلاف سردرگم زندگی
پرانتزی که در اون میتونم این روزها کمی استراحت کنم و از زندگی روزمره دور بشم، کلاس خوشنویسیه.
این جلسه هم رفتم و استاد خوشنویسی با لحن بامزهای گفت: جریان چیه خطت این قدر خوبه؟
استاد خوشنویسی این رو از روی استادی میگه یا واقعیت نمیدونم ولی تمریناتم رو دوست دارم. کل این فرایند یادگیری رو دوست دارم و لذت میبرم از نوشتن و تمرین کردن
سهشنبههای هر هفته با حس خوب وارد این کلاس میشم و استاد در اون بین گاهاً سوالات مختلف میپرسه. از شغلم از شاگردا از دلیلم برای تمرین خط و ...
یک پرانتز باز میشه و من میرم اونجا میشینم و فراموش میکنم زندگی بیرون چقدر پرهیاهو ست و هر لحظه داستان داره.
مدرسه هم بد نمیگذره. همکاری توی سرویس پرسید: توی حیاط هم میری و با دانشآموزا در ارتباطی؟
تا تعجبم رو هضم کنم و بتونم جواب بدم، پرورشی گفت: معاون اجرایی ما فعاله.
توی مدرسه اگر بیکار باشم کمک بقیهی همکارا میکنم و این رفتار دو طرفه ست. فضای همکاری کاملاً در جریانه. کار من اداری و سیستمیه ولی کمک معاون آموزشی هم میکنم. از بیکار بودن بدم میاد و اونا هم وقتی میبینن من کاری انجام میدم و سرم شلوغه اعلام آمادگی میکنن!
ماه اول که روحیهی همکاری در جریان بود.
کمتر از احساسات درونیم این روزها میگم و مینویسم. خودم هم دقیقاً نمیدونم چه احساسی دارم. پر از پیچخوردگیم و باید بشینم یکی یکی این پیچشها رو باز کنم.
در همین حین هر هفته با مامان اینا، بامداد خمار رو نگاه میکنم. امروز به مامان میگفتم: اگر منم عاشق رحیم نجار شم چی؟
گفت: من راضیم تو عاشق رحیم نجار شی و از یکی ایراد نگیری. همونم نمیتونی.
خندیدم. گفتم: اتفاقاً خیابون جفتی که میدونی پر از نجاریه، میخوای میبر رفت وآمدم رو به اون سمت تغییر بدم تا رحیم رو پیدا کنم؟
مامانم خندید. من خندیدم.
من عاشق رحیم نجار نشدم. حتی نمیدونم عشق اسمش رو میشه گذاشت یا نه ولی درگیر دوست داشتن شدم. دوست داشتنی که اشتباه اگر نگم ولی درست هم نیست. نمیدونم دوست داشتن درست هم وجود داره یا نه. راجع به ادامه دادن ندادن یا حس خوب و بد داشتن هم نظری ندارم.
آقای ح خداییش رحیم نجار نیست، منم محبوبه نیستم. راهمون هم شبیه اون دوتا نیست فقط گیر کردیم. چطور نجات پیدا میکنیم؟
این روزها راجع به خیلی چیزهای زندگیم نظری ندارم. انگار وارد دوره زمستونی شدم و یخ زدم. بابد صبر کنم تا خورشید بتابه.
برای اولین بار توی تصمیمگیریها عجله نمیکنم. [ تنها چیزی که در این بین حواسم رو جمع میکنم نسبت بهش، عزت نفسمه. هیچ کاری رو که ذره ای فکر کنم داره حالم رو نسبت به خودم بد میکنه انجام نمیدم]