من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

کلاف سردرگم زندگی

سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵، 19:46

پرانتزی که در اون می‌تونم این روزها کمی استراحت کنم و از زندگی روزمره دور بشم، کلاس خوشنویسیه.

این جلسه هم رفتم و استاد خوشنویسی با لحن بامزه‌ای گفت: جریان چیه خطت این قدر خوبه؟

استاد خوشنویسی این رو از روی استادی میگه یا واقعیت نمیدونم ولی تمریناتم رو دوست دارم. کل این فرایند یادگیری رو دوست دارم و لذت میبرم از نوشتن و تمرین کردن

سه‌شنبه‌های هر هفته با حس خوب وارد این کلاس می‌شم و استاد در اون بین گاهاً سوالات مختلف میپرسه. از شغلم از شاگردا از دلیلم برای تمرین خط و ...

یک پرانتز باز میشه و من میرم اونجا میشینم و فراموش می‌کنم زندگی بیرون چقدر پرهیاهو ست و هر لحظه داستان داره.

مدرسه هم بد نمی‌گذره. همکاری توی سرویس پرسید: توی حیاط هم میری و با دانش‌آموزا در ارتباطی؟

تا تعجبم رو هضم کنم و بتونم جواب بدم، پرورشی گفت: معاون اجرایی ما فعاله.

توی مدرسه اگر بیکار باشم کمک بقیه‌ی همکارا می‌کنم و این رفتار دو طرفه ست. فضای همکاری کاملاً در جریانه. کار من اداری و سیستمیه ولی کمک معاون آموزشی هم می‌کنم. از بیکار بودن بدم میاد و اونا هم وقتی میبینن من کاری انجام میدم و سرم شلوغه اعلام آمادگی می‌کنن!

ماه اول که روحیه‌ی همکاری در جریان بود.

کمتر از احساسات درونی‌م این روزها میگم و می‌نویسم. خودم هم دقیقاً نمی‌دونم چه احساسی دارم. پر از پیچ‌خوردگی‌م و باید بشینم یکی یکی این پیچش‌ها رو باز کنم.

در همین حین هر هفته با مامان اینا، بامداد خمار رو نگاه می‌کنم. امروز به مامان می‌گفتم: اگر منم عاشق رحیم نجار شم چی؟

گفت: من راضی‌م تو عاشق رحیم نجار شی و از یکی ایراد نگیری. همونم نمی‌تونی.

خندیدم. گفتم: اتفاقاً خیابون جفتی که میدونی پر از نجاریه، میخوای میبر رفت وآمدم رو به اون سمت تغییر بدم تا رحیم رو پیدا کنم؟

مامانم خندید. من خندیدم.

من عاشق رحیم نجار نشدم. حتی نمیدونم عشق اسمش رو میشه گذاشت یا نه ولی درگیر دوست داشتن شدم. دوست داشتنی که اشتباه اگر نگم ولی درست هم نیست. نمیدونم دوست داشتن درست هم وجود داره یا نه. راجع به ادامه دادن ندادن یا حس خوب و بد داشتن هم نظری ندارم.

آقای ح خداییش رحیم نجار نیست، منم محبوبه نیستم. راهمون هم شبیه اون دوتا نیست فقط گیر کردیم. چطور نجات پیدا می‌کنیم؟

این روزها راجع به خیلی چیزهای زندگیم نظری ندارم. انگار وارد دوره زمستونی شدم و یخ زدم. بابد صبر کنم تا خورشید بتابه.

برای اولین بار توی تصمیم‌گیری‌ها عجله نمی‌کنم. [ تنها چیزی که در این بین حواسم رو جمع می‌کنم نسبت بهش، عزت نفسمه. هیچ کاری رو که ذره ای فکر کنم داره حالم رو نسبت به خودم بد می‌کنه انجام نمیدم]

: )

شنبه و شنبه‌ها

یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵، 0:7

دیشب با مدیر هماهنگ کردم و امروز دیرتر رفتم مدرسه‌. یک آزمایشی رو از ماه پیش باید میدادم و از زیرش در میرفتم و تنبلی می‌کردم.

صبح کله سحر رفتم آزمایش دادم و در کمال تعجب جاش تا عصری درد می‌کرد. یادم نمیاد قبلاً جای آزمایش خون درد میگرفت.

به عنوان معاون دیر رفتم مدرسه و خوبیش این بود میدونستم با دیر رفتنم بیست سی تا دانش‌آموز روی هوا نیستن.

و معاونت هم دنیایی داره؛ دنیایی متفاوت از معلمی. تجربه معاونت با معلم بودن کاملاً متفاوته و نزدیک هم نیستن. از این که خودمو در موقعیت متفاوت‌تری قرار دادم راضی‌م.

این روزها کار کردن آسون نیست. کار کردن زمانی مفهوم و معنی داره که آدم بدونه با درآمدش قراره چکار کنه و دقیقاً چه چیزهایی رو قراره ارتقا بده. الان ما فقط در حد بقا می‌تونیم برنامه بریزیم.

کار کردن در چنین شرایطی این جور میشه که صبح قبل از مدرسه رفتن چک می‌کنی که آیا تعطیل هستی یا نه!

مجازی بودن مدارس به نفع هیچ‌کس نیست. به شخصه زمانی که مجازی بود میزان درگیر شدنم با شغلم چندین برابر شده بود. میخوام بگم اگر قبل از رفتن چک می‌کنم که مجازی شدیم یا نه دلیلش چیزهای دیگه ست نه خوب بودن مجازی.

در چنین شرایطی سعی می‌کنم برای ادامه زندگی‌م هم برنامه مشخصی بریزم‌. گاهی که دارم برنامه میریزم و آینده رو متصور میشم، مغزم نهیب میزنه: آینده؟ چه کلمه مسخره‌ای

اما باز باید برگردم به مسیر و فکر نکنم همه میگن جنگ خیلی نزدیکه یا این که با این تورم چطور میشه ادامه داد.

فکر کنم از معدود دفعاتیه که نباید به سوال ' چطور باید ادامه داد' فکر کرد و فقط باید ادامه داد. به هر دلیل و با هر روشی.

فکر کنم حدود یک سالی هست هی خودمو به چیزای مختلف گره میزنم. از درس گرفته تا کتاب و یا یک مکالمه ساده و صمیمی با دوست.

گره باید بخورم به زندگی.

پ.ن : بازار اصلی شهر نزدیک محل زندگی‌مونه و من خیلی از کسبه رو میشناختم و میشناسم. این چند وقت تعداد کسبه‌هایی که به دلیل اجاره بالای مغازه‌، به دستفروشی روی اوردن زیاد و زیادتر شده.

چند روز پیش سبزی فروشی که شاید از زمان کودکی من توی یک مغازه بود رو دیدم که جلوی همون مغازه به دستفروشی روی اورده.

دیدن همه‌ی این‌ها، جزئی از این مشکلات بود گره خوردن به زندگی رو سخت کرده.

دلم برای همه‌مون میسوزه‌، همه مون که روزهای جوونی‌مون داره دود میشه و میره هوا.

: )

یک روز، هزار روز

جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵، 1:20

امروز طولانی بود.

مدرسه خوب بود. بارگذاری مدارک دانش‌آموزا تموم شد و یکی دو تا هم عکس نداشتن با هوش مصنوعی عکس سه در چهار براشون درست کردم.

پرونده یکی از بچه‌ها پیدا نمی‌شد و من یک مشکلی دارم که بعضی وقت‌ها چیزی جلو چشممه و نمیبینمش.

مدیر رو گفتم پرونده یکی از بچه‌ها رو نمیبینم.

گفت: بخدا بلند شم ببینمش یکی میزنم تو سرت : )))) گفتم: خداییش این یکی نیست.

پدر همین دانش‌آموز سه روز پیش اومده بود دعوا و اثبات این که کادر بی‌لیاقت و نابلدی هستیم. مدیر گفت: اوه اوه، این احتمالاً پرونده رو تحویل نداده تا ببینه ما کی متوجه میشیم پرونده دخترش نیست.

باز خوبه من بودم، چون بعید میدونم تا آبان ماه متوجه میشدن که پرونده‌ای کمه. حالا شنبه چه داستانی درست می‌کنه پدر این دانش‌آموز خدا میدونه. جدی بعضیا چقدر بیکارنا

من ۴ ساعت تدریس هم دارم. دو ساعت تربیت بدنی و دو ساعت نگارش. مربی پرورشی از اون آدم‌هاییه که کمک هیچ‌کس نمی کنه و رفتار خاصی داره. اون روز میگفت: دو ساعت تربیت بدنی‌ت رو میرم به جات و فلان

گفتم: نیاز نیست. یکی از دوستام تربیت بدنی خونده و از اون طرح درس گرفتم‌. خودم با بچه‌ها کار می‌کنم.

به مدیر گفتم مربی پرورشی این جور گفته و چنین جوابی دادم، گفت: ممنونم که درست جوابشو میدی : ))))

این پرورشی کلاً بیکاره و چهار روز هفته رو میاد میشینه تو نماز خونه و میره. مزخرف ترین کار ممکن رو داره و در حد یک برگه حالا بذار بدم دستت هم کمک آدم نمی‌کنه. انگار من اسکولم که ساعت تدریسم رو بدم به این خانم که میدونم سلامش بی‌طمع نیست

__

از عصری تمام خانواده جمع شده بودن که نظرات گرانقدرشون رو درباره‌ی خواستگار بگن. جدای از انسان‌هایی که تلفنی نظر میدادن.

من تا خود ساعت ده حتی یک جمله هم راجع به این خواستگاری حرفی نزدم. شبیه یک روح بودم در گوشه خونه که نظرات بقیه رو میشنوهه.

دفتر خطم دستم بود و داشتم تمرین می‌کردم.

ساعت ده پس از این که احساس کردن بنده هم یک قسمت از این خواستگاری‌م و نیازه نظرم رو بدونن، نظرم رو گفتم.

این نظر رو هم بعد از کلی فکر کردن بهش رسیده بودم.

جدای از هر انسان و آدمی که توی زندگیم بوده و هست. تنها خودم رو تصور کردم و خواستم بدونم کجای این مسیر می‌خوام باشم و مسیرم به این خواستگاری نمی‌خورد.

خیلی هم سخت بود برام تصمیم گیری. خواستگار پیگیری بودن و میگفتن ما کلی پرسیدیم و فلان بهمان.

این پیگیر بودن و اصرار داشتن یکم من رو در تصمیمم سست مردد می کرد

نهایتاً مثل تمام تصمیم‌های این مدتم، ایستادم و یک نفس تازه کردم و باز برگشتم به خودم

___

از عصری کلیه‌م تیر می‌کشه. چه درد بدی داره کلیه

چند بار از شدت درد احساس کردم دارم حالت تهوع می‌گیرم. قبلاً توی سونو سنگ کلیه داشتم و اگر درد عادی نباشه احتمالاً این سنگ عزیز هم خواسته اظهار وجود کنه.

__

از بس آقای ح نیومد منو بدزده، بقیه دارن میدزدن. هعی امان، امان

___

خوابم میاد وگرنه این که خواهربزرگه و مادربزرگ چی میگفتن هم جالبه

خونه به دو ائتلاف موافقین و مخالفین تبدیل شده بود. مادر و خواهر² و مادربزرگ موافقین / پدر و خواهربزرگه مخالفین

_.

همینا فعلاً

: )

خواستن و نخواستن

پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۵، 16:30

حوصله ندارم واقعاً

نمیدونم چرا هیچ پنج‌شنبه جمعه‌ای برای خودم نبود. این یکی خواستگاره از قبلی هم پیگیرتره و تا حالا چهار بار سر زده که راهی پیدا کنه. نمیدونم من رو دیده یا ندیده عاشق شده.

اصلاً حوصله‌ی آدم‌ها رو ندارم. حوصله‌ی این که بخوام کسی رو رد کنم هم ندارم. خوشم نمیاد از زندگی که این جور بی‌برنامه‌بازی در میاره.

بابام از دوست‌پسرهای حسود هم بدتره. پسره رو ندیده نشناخته رد کرده و عصبانی و بغ کرده گوشه خونه نشسته بود.

خواهربزرگه همون موقع تماس گرفت و بابام گفت: لباس بپوش دارم میام دنبالت.

خواهر بزرگه هر چقدر توضیح داد که نمی‌تونم و نمیشه بیام، توی کت بابام نرفت. بابام هم عصبانی و هم استرس داره.

در نهایت رفت دنبال خواهر بزرگه. خواهر بزرگه هم پیامک داد و منو فحش داد. [ منِ بی‌تقصیر]

حالا منم پسره رو نمیشناسم و راضی هم نیستم. یعنی خب نشناخته و ندیده به چی میتونم راضی باشم؟

اتفافات زندگی‌م مختلف و پشت سر هم شده. دلم لک زده برای یک استراحت خوب و آرام

مدیر و معاون میگفتن امسال اولین سالیه که حس می‌کنن معاون دارن و من دارم توی کارها کمگشون می‌کنم. میگفتن معاون‌های قبلی می‌نشستن و میگفتن: بلد نیستیم. نمی‌تونیم و یا کار ما نیست.

گفتن مهر که بگذره و خلوت بشه ما هم سعی می‌کنیم تو رو کمک ‌کنیم

کاشکی دو روز مرخصی بتونم بگیرم و استراحت کنم.

از نظر روحی خسته‌م و نمی‌کشم.

کم‌کم هم باید برنامه بریزم و خودمو جمع کنم.

آدم از زندگی چی می‌خواد؟ من چی از زندگی می‌خوام؟ آخ

آخ.

: )

شکستن طلسم

چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵، 21:29

خواستگار هم چیز عجیبیه.

دوست صمیمی‌ قدیمی‌م زنگ زد که یکی اومده شماره تو رو میخواسته از بابام. گفته که میدونم با دختر شما دوسته، میخواستم هم شماره‌ش رو بگیری برامون و هم با خانواده‌ش صحبت کنی.

این قدر خوشم میاد وسط داستان‌های زندگی‌م خواستگار هم پیدا میشه و من رو گیج‌تر می‌کنه.

: )

دوباره در نقطه‌ی پایان و شروع

سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵، 1:33

پرونده کنکور رو موقتاً بسته‌م و دوست ندارم راجع به این که در ادامه چه کار میخوام بکنم حرف بزنم.

دوباره برگشتم به این که چطور می‌تونم موقعیت الانم رو تغییر بدم و چکار کنم.

دوباره باید به آینده‌م فکر کنم و تصمیمات مهم بگیرم.

و دوباره باید راجع به رابطه‌م هم فکر کنم. ( راجع به آقای ح چیزی نگید. می‌خوام خودم بهش نگاه کنم و حرف‌های دل خودمو بهش بزنم بدون جهت‌گیری از سمت بیرون)

احساس می‌کنم زیر بار این همه فکر دارم له میشم. چند روزی نیاز دارم به هیچ فکر نکنم‌.

فکر نکردن به کنکور، به رابطه، به آینده، به هر چیزی.

میدونم خیلی دووم نمیارم و سریع برمیگردم به تصمیم گرفتن و مشخص کردن وضعیت خیلی چیزها.

از معاونت بگم براتون

من هر لحظه‌اش شگفت زده میشم: )) داستان‌های دفتر رو میتونم توی یوتوب بشینم تعریف کنم.

هنوز گیج هم میزنم.

امروز ذهنم خیلی مشغول بود و به طرز باورنکردی از بین ۷ تا کلاس نمی تونستم یک کلاس رو که میگشتم پیدا کنم.

معاون آموزشی از توی دوربین من رو دید و اومد نجاتم داد : ))) گفت چکار میکنی؟ این کلاس انسانیاست.

یک لحظه‌هایی گیج بازی درمیارم و یک جاهایی جوری کمکشون می‌کنم که میگن: به‌به نیروی جوان چه به درد بخوره.

در کل ولی سرم تو کار خودمه و با کسی درگیر نمی‌شم. بیشتر کارهای مشخصی که میدونم رو انجام میدم و از کمک کردن هم بدم نمیاد ( تا زمانی که وظیفه تلقی نشه)

مدیر و معاون هم راحت شدن با من و کم‌کم دیگه بدون نگرانی غیبت همه رو میکنن و مشکلات محرمانه مدرسه رو جلوی من هم عنوان می‌کنن.

اجتمال این که بخوام به کسی بگم مشکلات رو زیر پنج درصده و اصلاً دغدغه‌م هم نیستن. من هزارتا دور، دور خودم پیچیدم واقعاً دیگه آموزش و پرورش رو هیچ جام حساب نمی‌کنم.

اه راستی

مدیر و معاون کمی مشکوک بودن به من که چطور بهم معاونت دادن. فکر میکردن معاون اداره پارتیه منه.

معاون اداره یکی از دلایل کج و معوج شدن من بعد از تصادفه. نمیدونم این کجاش شبیه پارتیه منه آخه.

امروز اطمینان دادم که معاون اداره هیچ آشناییتی ندارم و اتفاقا خیلی هم به خاطر جنگ‌های روانی که برام درست کرده از دستش شاکی‌م.

نمیدونم این معاون اداره چی خورده تو سرش ولی به مدیر و معاون گویا سفارش من رو کرده.

مرد مومن تو خودت دلیل فرار من از آموزش و پرورشی.

_ اطرافیان من ( په دوست و چه فامیل) معتقدن من وقتی ازشون ناراحت شدم یک بلایی سرشون اومده. هر جورم میگم بابا به من مربوط نیست خودتون چلاقید، میگن نه. منم دیگه به شوخی میگم این آقای معاون اداره هم احتمالاً آه من گرفتش: ))

خلاصه روزهای من شلوغ میگذره. شلوغ و پر از آشفتگی

: )

بستن پرونده کنکور

سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵، 0:19

هیچی دیگه بچه‌ها

من هر جور بالا پایین کردم دیدم رشته‌ها رو دوست ندارم. واقعا دوست ندارم و خب من یک بار رفتم رشته‌ای که دوست نداشتم چرا باید دوباره همون کار رو بکنم؟

انتخابام کم نبودن ولی تا همین پیش پاتون کلی ازشون رو حذف کردم.

و یک سکته ناقص هم زدم. دقیقاً پنج دقیقه مونده به اتمام زمان انتخاب رشته متوجه شدم که اون وسط یک پرستاری ابهر وارد شده.

نمیدونم کدوم کد رشته احمقانه‌ای بوده ولی من این رو صد در صد قبول بودم و یک سال محروم میشدم. هیچ جای سایت هم ویرایش نداشت..

داشت گریه‌م در می‌اومد اوتم وقتی که پنج دقیقه فقط زمان مونده و هیچ ویرایشی رو نمیدیدم.

خلاصه بگم بعد از سه دور سکته و نفس عمیق، دیدم گویا وقتی از اول وارد بشی، میتونی تعداد رو حذف کنی و پرستاری ابهر رو حذف کردم.

وای پرستاری ابهر چی بود آخه؟

همچنان بهش فکر می‌کنم قلب درد میگیرم.

ناراحتم نیستم از این که با این انتخاب رشته قرار نیست جایی دربیام. من از اول هم با خودم رو راست بودم که برای چی این راه رو انتخاب کردم. هیج دلیلی ندیدم که بخوام دوباره مدت‌ها وارد یک رشته بشم و ببینم که دلم باهاش نیست.

همین الان هم معاون خوبی‌م و میدونم رشته بعدی هم میرفتم بد نمی‌شدم. کارامو تا انتها سعی می‌کنم درست انجام بدم ولی این خوب بودن اصلا معنی این رو نمیده که همزمان لذت هم قراره برم.

خلاصه احتمالا برم توی فاز استراحت تا ببینم چکار میتونم بکنم.

و این هم پرونده کنکور که بسته شد.

: )

سر در گمی؛ سردرگمی

دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵، 0:13

تا دیروز به هیچ رشنه‌ای فکر نمی‌کردم و حتی یادم نیست دقیقاً چی شد که یکسری رشته رو قابل فکر کردن دونستم.

از دیروز با کلی آدم صحبت کردم راجع به رشته‌های مختلف. تغذیه، کاردرمانی، گفتاردرمانی و شنوایی سنجی

حدودی گویا همچین رشته‌هایی رو درمیام‌. تا همین چند دقیقه پیش هم داشتم فکر می‌کردم که انتخابشون کنم و خودم رو راحت کنم از مدرسه و هر چی داستان داره.

الان که دارم می‌خوابم ولی فکر می‌کنم احتمالاً جز چند تا دانشگاه تیپ یک دیگه جایی رو نمیزنم. دلم با این رشته‌ها نیست. احساس نمی‌کنم چیزی که یک سال زندگیم رو به خاطرش معطل کردم همچین انتخابی بوده.

نمیدونم حقیقتاً تصمیم درست چیه. با هزارتا آدم صحبت کردم و دیدگاه‌های مختلف رو شنیدم و نمیدونم. همچنان هیچی نمیدونم

کاشکی مطمئن بودم شرایط برای دوباره خوندن مهیا ست و میخوندم.

خیلی خسته شدم امروز، خیلی

مدرسه هم خوبه. حکم معاونتم رو زدن و البته ممکنه به حقوق این ماه نرسه.

: )

انتتحاب رشته تا کات

یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵، 1:39

من یکهو افتادم به صرافت انتخاب رشته، اونم زمانی که فقط یک روز دیگه مهلت دارم.

حقیقتاً رشته‌هایی مثل علوم تغذیه و علوم آزمایشگاه و کار و گفتار اینا رو در میام. حتی بعضی‌هاشونم دانشگاه‌‌های تهران می‌تونم دربیام.

انتخاب خیلی برام سخته. میتونم برم یک رشته متوسط در دانشگاه خوب یا بمونم و یک بار دیگه امتحان کنم

با هر کسی صحبت می‌کنم و مشاوره میگیرم اولش راه رو نشون میده و آخر صحبت اضافه می‌کنه که با این پشتکار می‌تونی یکبار دیگه کنکور بدی و امتحان کنی و چرا که نه.

وضعیت روی هوای کشور هم منو مردد می‌کنه که آیا واقعاً میتونم بخونم؟

با وضعیت کاری چی؟

نمیدونم. فکر نمی‌کنم نتیجه‌ی زحماتم رو گرفته باشم و این بیشتر دامن میزنه به تردیدم در تصمیم‌گیری.

__

عصری قرار بود اول زنگ بزنم به آقای ح و دعواش کنم و کات. از شانس خوبش خواب بود و منم زنگ زدم به دوست دیگه

قبل تماس هم به دوستم گفتم ممکنه گریه کنم و فلان.

گریه‌م نگرفت و از بس از چیزهای مختلف صحبت کردیم که آرومتر شدم. توصیه هم کرد که به حرف‌های آقای ح هم گوش بدم و من میگفتم: نمیخوام گوش بدم، میخوام هر چی دلم می‌خواد بگممممم.

از دوستم قطع کردم، آقای ح پیامک داده بود که نیستی؟

زنگ زدم بهش و بیرون بود منتظر من که زنگ بزنم. منم غر میزدم و شکایت می‌کردم از دستش. از کارهایی که کرده و نکرده

غیرمنطقی هم خیلی چیزها می‌گفتم اون وسطا. میگفت: بابا خداییش داری اینو غیرمنطقی میگی و چه حرفیه.

منم در جواب همه‌ حرفاش گفتم: میتونم غیرمنطقی باشم و پس هستم‌. با منطقی بودن مگه چی نصیبم شد.

فعلاً نمیدونم دارم چکار می‌کنم. خیلی هم ازش شاکی بودم بابت طرح مسئله‌ای که توی این روزهای درهم برهم من جاش نبود.

الان چون من درگیرم و کمی هم قانع شدم قهر تا قیامت رو اجرا نکردیم.

احتمالاً بعدش توی آرامش کات کنیم. شایدم نکنیم

نمی‌خوام چند روزی بهش فکر کنم. همه چیز سخته برام. اقای ح هم کناری تا ببینم

: )

شنبه روز بدی نبود

شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵، 12:30

اول صبح رو با پیام خدا لعنتت کنه به آقای ح شروع کردم.

این قدرم وضعیت خودم بده و همه چیزم گره خورده که وضعیت جسمی‌م هم ریخته بهم. هم حالت تهوع دارم هم هیچی نتونستم بخورم از صبح.

گفتم تا برم مدرسه، از توی راهرو خونمون تا رسیدن به ایستگاه وقت دارم. از راهرو چشمام پر از اشک شد و در رو باز کردم با بابام رو در رو شدم.

گقت: میرسونمت

و من در حال دارم میرسم به مدرسه که از گریه دارم خفه میشم.

با دوستم هماهنگ کردم بعد از مدرسه تماس بگیرم و راحت بشم.

آقای ح هم فعلاً راجع بهش صحبتی ندارم. ناراحتم ازش اما چیزی ندارم بگم

: )

زندگی و دیگر هیچ

جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵، 21:52

فعلاً اعصاب و حوصله‌م نمی‌کشه از آقای ح بگم براتون.

در کل بگم براتون پسر بدی نبود ولی هر پسر بدی هم قرار نیست جفت من باشه

مثل شغلم که با این که بد نیست ولی مناسبم نیست.

این روزها رو هم بگذرونم ۱۴۰۵ رو می‌تونم سال گذر از هفت خان رستم می‌تونم نام‌گذاری کنم.

__

داشتم شعر خانه‌ی دوست کجاست، سهراب سپهری رو خوشنویسی می‌کردم و هر چقدر شعر رو می‌خوندم بیشتر به نظرم بی‌مزه می‌اومد.

سهراب سپهری رو دیگه به عنوان شاعر دوست ندارم. مضمون شعرهاش به دلم نمی‌شینه و شاید هم کلاً این فلسفه‌ی شرق باشه که به دلم نمی‌شینه.

__

مفاهیم دارن توی ذهنم تغییر می‌کنن. از دی پارسال خیلی چیزها برام تغییر کرد و هر چقدر زمان بیشتری می‌گذره بیشنر میفهمم یک قسمت‌هایی از قلبم واقعا مرده. جدی یک بخش‌هایی از قلبم کارکردش رو از دست داده.

__

امروز با الف حرف میزدم و گفت ببین چی خوشحالت می‌کنه، همون رو ادامه بده.

من دیگه نمیدونم چی خوشحالم می‌کنه. قبلاً با ادبیات احساس نزدیکی می‌کردم، قبلاً که میگم منظورم همین چند روزه پیشه ولی الان دیگه به هیچ چیز مطمئن نیستم.

چقدر زندگی نامطمئنی داریم.

___

نمیتونم برای خودم تصمیم بگیرم. فکر کنم غم زیادی رو دارم حمل می‌کنم. باید زنگ بزنم به یکی و گریه کنم. بابت تمام این روزهایی که گذروندم و چپکی طی شد.

میتونم ادامه بدم ولی دلم بخواد یکی بهم زنگ بزنه و بدون قضاوت حق گریه کردن داشته باشم.

__

دلم چند روز نبودن می‌خواد. چند روز به حال خودم رها شدن و آزاد بودن

شاید هم دلم شنیدن بوی دریا رو میخواد یا ساده‌تر بوی خاک نم‌خورده

هنوز هم کاشکی آخر این پاییز بهاری باشد.

: )

پایان دوباره یک پایان؟

جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵، 16:22

به نظر میاد دوباره یک کات با آقای ح در پیش دارم : ))))

حسم میگه کات می‌کنیم.

این جلسات پی‌درپی نتیجه خاصی در پی ندارن و احتمالا با کنسل کردن توافق اولیه پایان خواهد یافت.

حالا همراه باشید تا ببینم چی میشه.

پ‌ن: کات کنیم عوض تمام این مدت که گریه‌م در نمی‌اومد رو درمیارم. واقعاً دارم خفه میشم از گریه نکردن

: )

تکاپوی ذهنی جمعه

جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵، 12:4

رشته‌هایی که امسال درمیام رو جدا کردم و باب میلم نیستن. می‌خواستم فقط بدونم چه چیزهایی می‌تونم/می‌تونستم قبول شم.

تصمیم هم نگرفتم که حتماً برگردم و دوباره این مسیر رو تکرار کنم.

البته من این روزها راجع به هیچ چیز تصمیم نگرفتم.

یکی از دوستان کامنت گذاشته بود که این مدت کم چیزی‌هایی رو تحمل نکردی و باعث شد من دوباره به این چند ماه اخیر فکر کنم. چند ماهی که به هیچ عنوان آروم نبود. یکم باید مهربون‌تر باشم با خودم.

خسته هم هستم و به شدت طالب چند روز استراحت. دلم می‌خواد به هیچ چیز فکر نکنم و حتی اگر شد بودن خودم رو فراموش کنم. از حضور داشتن خسته‌م.

در این بین کلاس خوشنویسی هم ثبت نام کردم و تنها دقایقی که احساس می‌کنم زنده‌م، همون لحظاتیه که سرکلاسم یا دارم توی خونه خوشنویسی کار می‌کنم.

استاد خوشنویسی مرد سن و سال ‌دار بامزه‌ایه. جلسه اول دفتر تمرین خط رو دید و گفت: سرمشق‌هات بیشتر از حافظ هستن.

گفتم: سرمشق آماده داشتم و همین جور نوشتم.

گفت: نه خیررر، همین جور ننوشتی. یک چیزهایی توی ذهنت بوده که اینا رو انتخاب کردی.

کنجکاوی هم نکرد در ادامه اما اون قدر سن و سال‌دار هست که پس نوشته‌های من هم آقای ح رو دید.

از تمرین‌ها و سرمشق‌ها خوشش اومد. از این که یک دفتر کامل تنها برای دل خودم تمرین کرده‌بودم تعجب کرد. اگر می‌خواستم توضیح بدم می‌گفتم حتماً که این نوشته‌ها محصول آشفتگی فراوان روحی من هستن. روزهایی که تلاش‌هام به بیراهه رفته بود و نتیچه چنان که باید جواب نداده بود و اداره هم تا می‌تونست اذیتم می‌کرد.

توضیحی ندادم و لبخند زدم.

خوشنویسی و تمرین کردن براش این روزها باز هم تکیه‌گاه من شده. تکیه می‌کنه به خودکار و کاغذ.

کاغذ همیشه برای من تکیه‌گاه خوبی بوده. یا با طراحی نجاتم داده یا با خوشنویسی‌

استاد خوشنویسی هم معتقده بعد از بیست سال سابقه می‌تونه تشخیص بده کی استعداد داره و کی نداره و من رو در دسته‌بندی بااستعداد‌ها گذاشت. طراحی رو که شروع کردم استاد اون کلاس هم همین رو گفت. منِ فراری از هنر و استعداد؟

زندگی همین قدر غیرقابل پیش‌بینیه.

امروز میرم سراغ کتاب هدیه گرفته شده‌ام، اخوان ثالث‌. کمی در ذهن آقای ماث قدم میزنم و سعی می‌کنم از خودم بیرون بیام.

اگر از آقای ح بپرسید هم باید بگم که گفتگوهامون داره به جلسات برجام شبیه میشه. البته بیشتر اوقات من رو از برق می‌کشه و نمیذاره تند برم.

من هم که انگار با خودم عهد کردم تمام سختی‌ها و فشارها رو الان رو سر خودم بریزم از این سمت هم دارم به خودم فشار میارم.

راستی از آقای ح پرسیدم من چه رنگی‌م؟

گفت: رنگ بهاری، رنگی که همیشه حال خوب کنه.

پرسیدم دوباره: دقیقا رنگ بگو

گفت: سبز بهاری

من سبز بهاری‌م؟ سبز. بهار.

کاشکی سبز و آبی باشم. آبی آسمون که در تلاطم هم نباشه و سبزی که جوانه میزنه.

راستی من چه رنگی‌ام؟

: )

ناگفته‌ها و گفته

پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۵، 0:17

خیلی چیزها دلم می‌خواد بگم، خیلی.

تجربه معاونت کاملاً جدیده و این هفته دوبار کل مدرسه دست من بود. مدیر و معاون آموزشی نبودن و من اتفاقات مختلفی رو مدیریت کردم. از والدین گرفته تا دانش‌آموزان. بعداً کامل توضیح میدم ولی به نظرم چیزی که این هفته مشخص شد برای همکارا اینه که درسته گولاخ نیستم اما از پس موقعیت‌های مختلف برمیام.

بگذریم

دلم می‌خواد از خودم بیشتر بگم.

بخشی از روزم که کاملاً درگیر مدرسه‌م و بخش دیگه؟

ادامه‌ی زندگی‌م در هاله‌ی ابهام رفته. تصمیم درست نمی‌تونم بگیرم و شبیه یک نخ شدم که به خودش گره خورده.

کنکور رو هنوز نمی‌دونم چکار کنم. نه انتخاب رشته ‌و نه انتخاب رشته نکردن. خودمو رها کردم و هر لحظه ممکنه سقوط کنم.

در رابطه با آقای ح هم گره خوردم. شرایط اونم پیچیده‌تر از قبل شده و امروز ویدیومسیج داده بود زیر چشماش گود، موها پریشون ، بهش گفتم: انگار از زندان آزاد شدی تازه، زندان زاویرا بود چی بود اسمش؟ همون زندان.

از این که باید راجع به چیزهای مهم زندگی‌م این جور تصمیم‌ بگیرم ناراحتم.

میدونم بعضی از تصمیم‌ها باب میلم نخواهد بود. حتی فکر می‌کنم برخلاف ظواهر نبودنم بیشتر از بودنم ارزشمنده و این برام دردناکه.

فکر کنم بعضی چیزها رو ناعادلانه روی دوش خودم گذاشتم. خیلی سنگینه همه چیز و چطور می‌تونم سبک‌ترش کنم؟

حرف زدن گاهی از حرف نزدن هم سخت‌تره.

: )

اندر باب این روزها

یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵، 23:8

عصری دوستم تماس گرفت و یک لحظه جا خوردم. با خودم گفتم: چکار داره؟

یادم اومد جواب کنکور اومده و با خنده جواب دادم گفتم: مریم کنکور خوبی نبود.

خندید گفت: نه عزیزم زنگ زدم حالتو بپرسم. گفتم: ای جون عمه‌ت

پرسید: حالت از انرژی صدات مشخصه خوب نیست.

خوب نیستم واقعاً. هم گیج شدم و هم یکم از نظر جسمی ضعیف شدم. فکر می‌کردم مرخصی به سلامتی‌م هم کمک کنه ولی حالا که دارم میرم مدرسه دوباره و کارم به نسبت کم‌تره بازم مشکل دارم.

کمرم و پام خیلی درد میگیره. اوایل کمتر بود اما داره روز به روز بدتر میشه. این در حالیه که مدیر و معاون هم حواسشون هست و حتی من اگر یادم بره بشینم یا صندلی نباشه، میبینم مدیر با صندلی داره میاد طرفم!

کلاً آدمی هم نیستم که بگم درد دارم یا حرفی بزنم. وقتی خسته میشم نحوه‌ی ایستادنم و حالت چهره‌م فکر کنم تغییر می‌کنه، به هر حال به دور از هر چیزی واقعاً سر این مورد هوام رو دارن.

حوصله ندارم فعلاً برم دکتر. حتی نمی‌دونم کجا باید برم و چکار باید بکنم. نمی‌خوام بهش فکر کنم.

روحی هم بهم ریخته‌م. کاشکی گریه می‌کردم و این غم روی دل انباشته شده رو تخلیه می‌کردم اما یک چیزی اجازه نمی‌ده. انگار یک مانع بزرگ جلوی گریه کردنم رو میگیره.

دیشب که نتایج رو زده بودن و می‌خواستم بخوابم فکر می‌کردم فردا چطور برم مدرسه؟ حوصله دارم؟

صبح با تمام بی‌حوصلگی بیدار شدم.

مدیر رفت اداره و معاون آموزشی هم کلاس داشت. من تنها توی دفتر بودم و رفتم بیرون از دفتر دیدم که دو تا دبیر بیرون از کلاس دارن صحبت می‌کنن. به عنوان کادر دفتر رفتم وسطشون که ببینم جریان چیه و دیدم اون یکی دبیر از زیر کار در رو داره وقت این دبیر رو میگیره.

درنتیجه محترمانه بحث رو خاتمه دادم و گفتم زنگ تفریح میتونید صحبت کنید نه این که وقت کلاس رو بگیرید.

دبیری که وقتش گرفته شده بود هفته پیش یک رفتار زشتی نسبت به من نشون داد که من ناراحت شدم. چیزی بهش نگفتم و گذر کردم.

امروز که حواسم بهش بود و نگذاشتم اون یکی دبیر موش توی کارش بدوئونه، شرمنده بود. مشخص بود انتظار نداشته من بتونم از پس اون خانم غرغرو بربیام.

آخر سری هم گفت: حرف شما پیش خانم مدیر بیشتر برو داره، راجع به این موضوع صحبت کن باهاش.

و کلی اتفاق دیگه هم پیش اومد.

در نتیجه من حتی وقت نکردم بشینم فکر کنم این نتیجه رو کجای دلم بذارم.

بزرگسالی همینه انگار. شب با ناراحتی میخوابی و صبح در حالی که فکر می‌کنی شاید امروز دووم نیاری، دووم میاری و زنده از پس اتفاقات روزت برمیای.

همچنان گاهی گیج میزنم و معاون چپ‌چپ نگاهم می‌کنه، همچنان نسبت به مدیر کمی بدبینم و همچنان دارم فکر می‌کنم من کجای زندگی‌م ایستادم؟

من توی زندگی‌م ایستادم؟ یا نشستم؟

همین.

: )

ایستادن بر روی میخ

شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵، 23:34

زدم در مسخره‌بازی، به قول یکی از دوستان وقتی طنزت اوج میگیری وضعیت خیلی خرابه.

به آقای ح می‌گم از ساعت چند به بعد افسردگی نتایج می‌تونم بگیرم؟

گفت هنوز نگرفتی؟

گفتم: نه، بذار ببینم اگر با تو هم قراره کات کنم یکباره افسردگی بگیرم. نمی‌صرفه چند بار افسرده باشم : ))))

__

حالمم که پرسیدن جواب دادم: چگونه باشد حال کسی که بر کشتی شکسته نشسته باشد؟

هررچقدر گشتم نفهمیدم این جمله من درآوردی رو از کجا اوردم.

اصلش خیلی فاصله داره از اینی که گفتم

___

حس و حالم بیشتر از ناراحتی، خشمه. تنها درسی که تونستم خوب عمل کنم زیست بوده اونم چون قبل از کنکور توی اون یک هفته منفی نزدمش و سر جلسه راحت سوالاتی رو انتخاب کردم و زدم اما بقیه‌ی درس‌ها رو از بس میترسیدم مرور نکرده باشم و اشتباه بزنم خوب نزدم.

تمام این یک ماه هم اضطراب داشتم که نکنه منقی زده باشم!

واقعاً مسخره‌ست. به جای امید یک درصد خوب داشتن، رسیده بودم به نکنه منفی زده باشم.

__

پراکنده بنویسم.

__

امروز رئیس نوسازی مدارس اومده بود و من هم بیرون توی حیاط بودم دیدمشون. سلام کردم و خوش آمد گفتم.

رئیس نوسازی هم گفت: به‌به سلام دختر عزیزممممممم، خسته نباشید. احسنت به شما و ماشالا

من و مدیر با هم فقط ریسه رفته بودیم از خنده و نمی‌تونستیم بگیم: من دانش‌آموز نیستم، همکارم.

مدیر که کل غش کرد. من ولی خودمو جمع کردم و گفتم از همکارا هستم.

مرده به قدری جا خورد که حد نداشت و عذرخواهی هم کرد.

توی دفتر که اومدن من نشسته بودم جای معاونت، مرده یک دور دیگه با خجالت خندید و گفت: ببخشید. نیرو جوان هستید و من متوجه نشدم.

گفتم: اشکال نداره و خواهش می‌کنم.

خندید گفت حالا چه خبرا ؟ گفتم منظورتون درس‌هاست؟ درس‌ها خوبن: ))))

( اما واقعا این که سن کوچک‌تر بهت بخوره توی محیط کاری خوب نیست. جدی‌ نمیگیرن آدم رو و انگار کوچکی. از کارها و رفتارهام در موقعیت‌های مختلف در نهایت ذهنیتشون عوض میشه وگرنه همین جور گویا خیلی کوچکم. رئیس سازمان هم گفت یه دختر دارم هم‌سن شماست، ۸۲_۳. روم نشد بگم ۴ سال تفاوت سنی دارم با دخترت)

___

نت ایرانسل سایت‌های آ.پ رو باز نمی‌کنه. مدیر بیکار و بیعار نشسته بود و مگس می‌پروند. گفتم بذارید من الان وصلش می‌کنم به همراه اول.

با کابل اینترنت گوشی رو به سیستم وصل کردم.

به مدیر هم گفتم: حال می‌کنی نیروی جوان چطورا به دردت میخوره؟

: ))))

__

کنکور گیجم کرده. کاشکی فردا زودتر تعطیل بشیم و من بتونم بشینم توی پارک گریه کنم. یک قطره اشک هم نریختم.

انتظار این فضاحت رو داشتم ولی نیاز دارم حجم غم و ناراحتی رو تخلیه کنم.

عجیب اینه که حتی این رتبه رو قبول ندارم. هیچ چیزش نه به من می‌خوره و نه به تلاشم!

شاید هم همین قدر بودم؟ به هر حال حالا ولی رتبه خودم نمی‌بینمش

___

شک دارم که مدیر که از روی عمد و با بدجنسی تا الان حکمم رو نزده باشه.

ذهنیتم رو داره خراب می‌کنه. رفتارهایی میبینم که زیرزیرکی داره انجام میده و به نظرم خیلی هم دقیق می‌دونه چطور کرم بریزه.

حس میکنم این کرم ریختن سر اینه که نتونست سوارم بشه و درس زبان رو هم بندازه روی سرم.

به هر حال فکر نکنم کرم ریختن به من عواقب خوبی براش داشته باشه! خود داند.

____

همه چیزم پیچ خورده. دیدی؟

از اول گفتم من پیچ خوردم. حالا شاید بهتر متوجه بشی جرا میگفتم هیچی چیزی سرجاش نیست، حتی من

___

: )

تلاش ناتمام

شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵، 18:9

کنکورم خوب نشد، نتیجه‌ش.

انتظاری هم نداشتم، آماده بودم انگار.

زندگی همین قدر عجیبه که ممکنه تمام تلاشتو بکنی و نشه.

نشدن هم جزئی از مسیره.

: )

اه

جمعه دهم مهر ۱۴۰۵، 18:27

متنفرم از بحث و تنش.

افتادم توی بحث کردن با آقای ح.

وسط دعوا هم رفت سیگار خرید. خنده‌م گرفت، بهش میگم بگو آقا دوست دخترم داره دعوا می‌کنه نیاز به سیگار دارم.

توی بحث کردن هم افتضاحم. ناراحتم از دستش و فکر کنم فهمید

: )

پیچاپیش رابطه

جمعه دهم مهر ۱۴۰۵، 11:22

حالم خوب نیست. حتی چیزی نیست که بخوام بذارمش توی جملات پیچیده و احساسم رو بگم، ساده ست؛ حالم خوب نیست.

فاصله‌ای که بین خودم و آقای ح احساس می‌کنم هر روز داره بیشتر میشه. چند بار صحبت کردیم و در لحظه انگار همه چیز حل میشد ولی در نهایت من دارم میبینم دورتر میشم.

تقصیر اونم نمی‌ندازم. رابطه ما از همون قدیم‌الایام عجیب بود ولی کیفیت بالایی داشت.

حالا من توی نقطه‌ی فروپاشی ایستادم. خسته و بریده‌ام

پیام دادم بهش و هر چیزی که باید رو می‌گفتم.

من آدمی نیستم که در هر لحظه چیزی که اذیتم کرده رو بگم. مکالماتم عمیقم همیشه توی بستر امن شکل میگیره. بستری که میدونم طرف ظرفیت روانی شنیدنش رو داره، اون لحظه حضور واقعی داره و من با حرفام چیزی رو روی شونه طرف نمیندازم.

حالا هیچ کدوم از موارد بالا رو ندارم.

بلد هم نیستم دیگه کاری کنم. این مدت سعی کردم حل کنم ولی نمی‌تونم دیگه. خسته‌م

کاشکی این قدر دوستت نداشتم آقای ح یا این قدر کیفیت رابطه‌مون خوب نبود.

نمیدونم واقعاً.

امیدوارم به نقطه رها کردن نرسم، نرسیم.

: )

نبودن و بودن

پنجشنبه نهم مهر ۱۴۰۵، 12:59

نمیدونم چرا این چند روز دستم به نوشتن نمی‌رفتم.

مدرسه بد نیست. کارهای من مشخصه و فعلاً حکم معاونت هم ندارم مدیر مجبوره خودش انجام بده کارهای سیستمی رو.

بیشتر درگیر پروند‌ه‌هام و گاهاً زیر نظر داشتن مدیر و معاون برای این که اخلاقشون دستم بیاد.

همیشه توی کارهایی که ارتباط انسان‌ها در جریانه به خودم نگاه می‌کنم و من واقعاً کم‌حرفم و درونگرا. الان هم محیط کلاً جدیده و من آرومتر از قبلم. با همکارا ارتباط نگرفتم ولی با دانش آموزا خوبم.

دانش آموزا دور و برم میچرخن و خوشم میاد ازشون. دوستام میگن: ما هیچ وقت معاون اجرابی رو نمیدیدم.چطوره که تو رو می‌شناسن؟

اومم. چرا منو میشناسن؟ چون من جوونترین عضو کادرم و مهربون‌تر. ( روح معلم ابتدایی بودن در من جاریه)

یکی‌شون کل هفته آویزونم بود که کلاسشو عوض کنم و دیروز یکهو دیدمش. گفت خانم اگر اومدم گفتم کلاسم رو عوض کن گوش نده. من از کلاس جدیدم راضی‌م و دوستای قبلی‌م میخوان منو جابه‌جا کنن.

گفتم: پس جابه‌جایی کنسل؟

گفت بله. بگید سیستم مشکل داره

گفتم وای عالیه. راحت شدم از دستت، پس سیستم مشکل داره و جا به جا نمیشی؟ بزن قدش

و زدیم قد همدیگه = ))) [ از ابتدایی اینم باهام مونده. بچه.ها عاشق این بود تمرین درست حل کنن و دستامونو بهم بزنیم]

همچنان هر وقت نگاه می‌کنم به موقعیتم متوجه میشم که دلم نمیخواد درجا بزنم. از موقعیت جدید ناراضی نیستم و تجربه جدید رو دوست دارم اما کلیت کار برام رضایت بخش نیست.

یکی دو تا از دبیرا هم با من کجن، چون عضو کادر اجرایی‌م و گویا دشمن نانوشته‌م. خیلی برام اهمیت نداره راستش. زندگی خیلی قضایای مهم‌تری از این حاشیه‌های بیخود داره.

معاون آموزشی تقریباً همه رو می‌خوره، همه رو. از دبیرا گرفته تا والدین و دانش‌آموز.

امروز هم نزدیک بود منو بخوره، گفتم بابا بده من بشینم پشت سیستم بنویسم.

قبول نمی‌کرد، میگفت نههه یه چیزایی داری ( منظورش این بود گیج میزنی گاهی)

گفتم جز این که سال اولمه، هفته اولمم هست. تحملم کن= )))

بعد اومد یه درخواستی رو اداری بنویسه، گند زد توی فایل ورد. گفت تقصیر توئه نگاهم میکنی : )))

گفتم: خب دیگه بلند شو بنویسم تموم شه. چرا مقاومت الکی میکنی؟

اشاره داد به مدیر شیفت مخالف که پنج‌شنبه‌ها هم شیفت ماست و زیر لب گفت: جلوی این نمیخوام کم بیام.

منم با یک لبخند ملیح معاون آموزشی رو بلند کردم از پشت سیستم. جمع کن خودتو زن، سیستم مال منه.

یه سر و سامونی هم به درایوهای سیستم دادم. باید چند تا برنامه کاربردی هم نصب کنم که ندارن.

وضعیت شغلی فعلاً این چنینه.

___

کنکور هم بلاتکلیفه و منم بدتر. نمیدونم تا کجا میخوام پیش برم و تا کجا میتونم

یکم نسبت به خودم بدبین شدم. به این که واقعاً میتونم بخونم یا نه با این که وقتی نگاه نمرات می‌کنم میبینم که بعد از چندین سال درس خوندن نمرات بدی نیستن.

توی این مورد کاملاً آشفته‌ام.

خیلی این مورد همه چیزم رو به همدیگه گره میزنه. کاشکی بهتر پیش میرفت همه چیز پارسال. هیچ چیز پارسال برای درس خوندن خوب نبود. منم خوب نبودم.

اخ

__

هدیه که چند روز پیش برام رسید رو خیلی دوست دارم. کتاب دو جلدی اشعار اخوان ثالثه

هنوز نرسیدم با جزئیات ببینم چی به چیه ولی حس خوبی دارم بهش

هدیه همیشه خوشحال کننده ست. شعر هم بیشتر می‌چسبه به آدم

من چه هدیه‌ای بگیرم همین قدر خوشحال کننده خواهد بود؟

: )

رو بیهوشی

یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵، 23:42

معاونت تا این جا بد نبوده. هر چند هنوز هم اونجا رو جای مناسب خودم نمی‌بینم.

توی دفتر بودن و با معاون و مدیر هم‌کار بودن و غیبت معلما رو کردن خیلی عجیبه. باورم نمیشه منم معاونم و دانش‌آموزی نیستم که کاری با کسی توی دفتر داشته و دارهدصحبت معلما رو میشنوهه.

خسته‌م اما.

همه جا بحث جنگ شدنه. ‌خرید کرد‌نها بر اساس اینه که قراره جنگ بشه. حتی همکارا ساعت بیشتر برمیدارن میگن مجازی میشه!

جنگ خیلی سخته. این روزها سخته. کاش ثبات داشتیم.

بابت یک اتفاق هم بسیار احساس ناکارآمدی می‌کنم. خیلی گناه داشتم

: )

سالگردهای پنهان

شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵، 10:12

پریشب کابوس دیدم. مدت‌ها بود خواب بد ندیده بودم. بیدار شدم و باز که خوابیدم هم کابدس دیدم.

حالم بد بود.

آقای ح گفت: میتونم بپرسم چه خوابی دیدی؟ بعد گفت: چرا این خواب رو دیدی به نظرت؟

سوال خوبی بود. یکم فکر کردم و یادم اومد کابوسم تلفیقی از صحنه‌های تصادفم بوده. من چیزی از اون اتفاق یادم نمیاد و پرونده‌ش رو مدت‌هاست بسته‌م اما کارکرد مغز متفاوته!

نوشته‌های هر سال حدود این تاریخ رو چک کردم و متوجه شدم هر سال من این حوالی مضطرب میشم و یک چیزهایی که یادم نمی‌اومده هم به یاد آوردم.

حتی یادم نمیاد تاریخ دقیق این اتفاق چندمه و دنبالش هم نگشتم اما بدن دقیق‌تر از این حرف‌هاست.

+ خیلی آشفته‌م این روزها و راه حلی ندارم. در جهت رفع آشفتگی کارهایی انجام میدم ولی کاملاً موفقیت آمیز نبوده.

ادامه مطلب ..
: )

همکاری و هم‌کاری

جمعه سوم مهر ۱۴۰۵، 23:52

این روزها درگیر موقعیت شغلی‌م هستم، درگیر این که نتیجه بیاد به چه سمتی می‌خوام برم و در چه صورتی راه رو تکرار می‌کنم.

تقریباً از همه‌ی کسایی که می‌شناسم دارم سوال میپرسم راجع به رشته و شغل‌شون.

در این بین یادم اومد یکی از پسرای کانالم سال‌ها پیش بهم گفته بود زبان می‌خونه. بهش پیام دادم و سوال پرسیدم ازش. لیسانس دو زبان انگلیسی و ایتالیایی داره، البته آموزش نه ادبیات. چند سوال کلی پرسیدم و اجازه گرفتم باز هم بهش پیام بدم.

زبان خوندن خیلی گزینه‌ی متزلزلیه برام.

توی توییتر یکی بهم گفت: شغل تو باید تو رو تبدیل به آدمی کنه که دوست داری باشی.

این جمله بهترین جمله‌ای بود که می‌تونستم بشنوم. شبیه یک چراغ ذهنم رو روشن کرد. من دوست دارم چطور آدمی باشم؟

مشخصاً من نمی‌خوام آدمی باشم که به لاک ناخن دانش‌آموزا گیر بدم یا قد مانتوی اون‌ها برام اهمیت داشته باشه( الان هم کار من این نیست ولی این سیستم در نهایت همچین چیزی رو می‌خواد از آدم) من حتی دوست ندارم آدمی باشم که سال‌ها توی یک موقعیت می‌مونه. دوست دارم جاهای مختلف رو ببینم و شهرهای مختلف رو تجربه کنم.

روح من یک جا نشین نیست. با تمام دلبستگی که به خانواده دارم و بسیار دوست‌شون دارم ولی یک جا نشین نیست و اصلاً دوست نداره تا ابد توی همین شهر و استان باقی بمونه.

کم‌کم بیشتر داره یادم میاد چه چیزهایی برام اهمیت داشت و چرا دوست دارم موقعیتم رو تغییر بدم.

الان بیشتر توی قدم بعدی قرار گرفتم و دارم فکر می‌کنم این تغییراتی که دوست دارم تا چه حدی قابل دسترسیه و از چه راهی می‌تونم بهشون برسم.

علاقه رو این وسط هم باید جا بدم. چقدر سخته آدم بخواد خودش رو راضی کنه.

___

این روزها با همکارهای قدیمم هم در تماسم. هر کدوم به نحوی در پشت صحنه سعی در کمک به من داشته. دیشب بود همکار مدرسه‌ی قبلیم گفت که مدیر امسال من، همسایه‌شون هست و زنگ زده به مدیر. گفت: بهش گفتم ۳ سال همکار بودیم ولی کامل می‌شناسمش و هر چیزی که حقیقت بود رو بهش گفتم و حقیقت چیزی جز خوبی نبود.

راستش انتظار همچین چیزی نداشتم. من هیچ وقت توی مدرسه‌ی قبلی درگیری نداشتم و میدونم با همه‌شون خوب بودم و همچنان هم گاهی کار پیش بیاد تماس میگیرم اما همچین کاری رو انتظار نداشتم.

محبت آدم‌ها نخ اتصال من به زندگیه. محبت در هر اندازه و هر چیزی

کادوی تولدم هم در راهه. همیشه فکر می‌کردم کادو تولد زودتر که باشه آدم سورپرایز می‌شه ولی حالا می‌بینم کادوی دیرتر هم باز هم آدم رو سورپرایز می‌کنه. شاید چون انتظار نداری؟ همچین چیزی.

___

دوستم دیروز تماس گرفت که دستم به دامن‌ت گوشیم هک شده، چکار کنم؟

گفتم چه کردی؟

روی لینک خرابی کلیک کرده بود. کارهای لازم رو گفتم انجام داد و واقعا هک شده بود. توی. هر برنامه چندین گوشی فعال بود.

استرس زیادی داشت. میترسید هنوز. گفتم دارم میرم بیرون خرید دارم، برای اطمینان برات از موبایل فروشی میپرسم.

آقای موبایل فروشی گقت: گوشیش رو ریست فکتوری کنه، همه چیز حله.

گوشیش رو ریست کرد و گقت شوهرم خیلی عصبانی بود وقتی فهمید این جور شده گوشیم.

من از شوهر این دوستم میترسم. احساس می‌کنم یکم خشک و زورگوئه. تا حالا باهاش دیدار نداشتم و با توجه به شغلش و حجابم بهتره دیدار هم نداشته باشیم= ))))

در نهایت دوستم نجات پیدا کرد.

ادامه مطلب ..
: )

معاونت و پنج‌شنبگی

جمعه سوم مهر ۱۴۰۵، 1:2

روز دوم!

جدی جدی اینا پنج‌شنبه هم میرن مدرسه و من بخت برگشته هم باید برم.

کار من هنوز به طور واضحی مشخص نیست و بیشتر کمک می‌کنم. البته چون هنوز دارن کارهای سال قبل رو می‌کنن و سال قبل با من نیست.

کمک می‌کنم و گیج میزنم و نمی‌زنم. موقعیت کاملاً جدیده و من هم باخت نمی‌دم

دانش‌آموزا با من بهتر از بقیه کادر دفتر هستن، چون حوصله داد و بیداد ندارم. حرف بیخود بزنن پوکر فیس زل میزنم بهشون و این جورم که چه حرف مفتی زدیاااا یا با یک لبخند ملیح جواب درخوری بهشون میدم.

تفاوت سنی ما کلا ده ساله و آنچنان نیست که از دنیاشون دور باشم و راستش یکمم دلم میسوزه براشون. من دبیرستان نمونه دولتی می‌خوندم ولی مدیرمون آزادمون میگذاشتمون. نمیدونم اون آزاد بودن باعث میشد لج نکنیم یا همه‌مون واقعاً درسخون بودیم.

فضای روستا هم مهمه البته. شاید اگر قرتی بیان مدرسه، خانواده حساس بشن و نذارنشون درس بخونن. به هر حال من از این محدودیت خیلی راضی نیستم.

خودم هم حجاب سفت و سختی ندارم. مقنعه من حتی الان هم می‌افته اگر حواسم نباشه، الان منظورم در این سن و بزرگسالیه. مقنعه خفه اذیتم می‌کنه. این دو روز هر جا غرق کار شدم هم رفته تا نوکِ افتادن ولی بعید میدونم کسی بخواد به من چیزی بگه!

امروز به مدیر هم نمرات نهایی‌م رو نشون دادم و گفتم می‌تونم به چند تا از دانش‌آموزای خوبتون کمک کنم نمره خوب بگیره.

نمرات رو دید، گفت میخوای بری؟

گفتم نه

گفت پزشکی نمیخوای بری؟

گفتم نه

خداروشکر آدم گیر و فضولی نیست و پذیرفت. توضیح بیشتر نخواست و همین که بتونم به دانش‌آموزاش کمک کنم برای کافی بود.

در حقیقت من این پلن رو اجرا کردم تا بتونم همکاری‌ش رو در ادامه داشته باشم و پرزنت هم شده باشم. همچنین واقعاً خوشحالم میشم بچه‌ها نمره‌ی خوبی بگیرن.

هر روزی که همکارا میان میپرسن: سال اولته؟ و من توضیح میدم ۸ سال سابقه‌ هستم. گاهی فکر می‌کنم چگار بکنم از این حالت بی‌بی‌فیس بودن در میام؟ و جوابی ندارم.

و یکم گیج‌تر از قبلم بابت شغل آینده.

راستی بابت حقوق مهرما‌ه هم هیجان زده ام. مدت‌هاست حقوق نگرفتم و حس خوبی بهم میده.

زندگی در حال گذره و با تمام سختی و دویدن‌ها بد به نظر نمیاد.

همچنان سیب داره میچرخه و نمیدونم کجا فرود میاد و روی کدوم سمت.

__

اون روز از آقای ح دلگیر بودم توی تلگرام داشت از دلم در می‌اورد و نازمو می‌کشید و در همون حال توی پیامک انگار نه انگار اونور من ناراحتم و داره سعی میکننه راضی‌م کنه، داشتم از مدرسه میگفتم و گزارش میدادم لحظه به لحظه وضعیت چطوره.

این حالت که می‌شه دلگیری رو حفظ کنم ولی صمیمیت هم باشه رو دوست دارم. هر چند گاهی هم دلگیری بزرگتره و همه جا قفل میشه.

آخ از دست شما آقای ح، آخ

: )

گیج‌تر از قبل

چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵، 20:6

من الان حس می‌کنم گیج‌تر از قبل شدم.

همه چیز برام عجیب و غریب شده.

تلویزیون هم داره صحبت‌های ترامپ رو نشون میده.

خیلی گیجم، خیلی

: )

گرماگرم روز اول

چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵، 16:50

روز اول معاونت!

غریب بودم و نمی‌دونستم کسی که وارد می‌شه مدیره، معاونه یا دبیر. دبیر‌ها اکثراً باسابقه بودند و من کوچک‌ترین عضو بودم.

بالاخره مدیر و معاون رو دیدم. در نگاه اول به نظر نمی‌اومد قراره برای من مشکلی ایجاد کنند. نگاه‌های بعدی رو هم گزارش میدم.

امروز بیش‌تر توی دفتر بودیم و خب آروم هستم من و هی میگفتن بایدددد بلند صحبت کنی اینجا( منظور این بود که حق‌ت رو با صدای بلند بگیری ) خندیدم گفتم من سابقه تدریس و بلند صحبت کردن دارم ولی کلاً آرومم و از صدای بلند بیزارم. [ هیچ بایدی وجود نداره، من این جا رو هم با آرامش گرفتم]

دبیرستان جو متفاوتی از ابتدایی داره. بچه‌ها بزرگ هستند و میدونن دقیقاً دارن چی می‌گن بهت، البته نه دقیقاً ولی حدودی متوجه هستن دارن گستاخی می‌کنن یا نه. کاملاً جدی باید راجع به رفتاراشون واکنش نشون بدی و درس و نمره اهمیت بالایی داره!

توی ابتدایی محیط برای من پر بود از خلاقیت و انجام دادن کارهای متفاوت. کلاسم رو دوست داشتم چون دست من باز بود برای این که هر درس رو متفاوت بدم، کاردستی درست کنیم، نمایش اجرا کنیم و هر دقیقه لذت ببریم.

امروز بازدید سرزده هم داشتیم. معاون و بازرسی و از استان اومده بودن

بازرسی وقتی من رو توی اداره میدید به من گفت: تلاش نکن. مدرسه‌ای نیست الکی داری خودتو اذیت می‌کنی و معاونت بهت نمی‌دن!

من هم لبخند زدم و گفتم: من تلاشمو می‌کنم.

امروز همون آقا که وارد دفتر شد با همه سلام کرد و من روبروش ایستاده بودم. زل زد بهم و یکهو با تعحب چشماش چهارتا شدن و زیرلب بی‌توجه به بقیه گفت: تووو؟ اینجائییییی؟

خندیدم و آهسته گفتم: بله، من این جام.

بازرسی عزیز پراش ریخته بود، بی ادب کار راه ننداز.

دو تا کلاس انسانی داریم و من امروز با توجه به معدل تقسیم‌شون کردم. در نهایت دم دفتر بچه‌ها من رو گرفتن و گفتن: خانم بخدا با ما لج کردن که یک جا نیفتادیم. ما میخوایم جا عوض کنیم و فلان!

من دست‌های خودکاریمو نشون دادم و گفتم: بچه‌ها من کلاس بندی کردم و حتی اسماتونم نمیدونم. میدونید که جدیدم. اسماتونو بدید ببینم چطور میشه باید با مدیر صحبت کنم.

فردا اول میرم معدلاشونو چک میکنم. اگر نزدیک بودن بعد به سابقه‌ی مدیر اعتماد می‌کنم. هر چند فکر میکنم به خاطر اکیپ نشدنشون اجازه نده که جا‌به‌جا بشن.

حس عجیبی دارم.

پنج‌شنبه‌ها هم سرکار هستم. دنیای عجیب.

پ.ن: متوسطه دوم کار می‌کنم و اگر به مدیر نمرات نهایی‌م رو نشون بدم و بپرسم جای پنج شنبه اومدن و علاف کردن، مشاوره تحصیلی بهم بده یا زمانی بذاره برای کار کردن با دانش‌آموزهای زرنگ، قبول می کنه؟

نمیدونم بگم اصلا من نهایی دادم یا نه.

پ.ن۲: چقدر حس بدیه که هیچ امیدی به کنکور ندارم. ناراحت کننده ست برام هنوز

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت