شنبه روز بدی نبود
شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵، 12:30
اول صبح رو با پیام خدا لعنتت کنه به آقای ح شروع کردم.
این قدرم وضعیت خودم بده و همه چیزم گره خورده که وضعیت جسمیم هم ریخته بهم. هم حالت تهوع دارم هم هیچی نتونستم بخورم از صبح.
گفتم تا برم مدرسه، از توی راهرو خونمون تا رسیدن به ایستگاه وقت دارم. از راهرو چشمام پر از اشک شد و در رو باز کردم با بابام رو در رو شدم.
گقت: میرسونمت
و من در حال دارم میرسم به مدرسه که از گریه دارم خفه میشم.
با دوستم هماهنگ کردم بعد از مدرسه تماس بگیرم و راحت بشم.
آقای ح هم فعلاً راجع بهش صحبتی ندارم. ناراحتم ازش اما چیزی ندارم بگم
: )