دوباره در نقطهی پایان و شروع
پرونده کنکور رو موقتاً بستهم و دوست ندارم راجع به این که در ادامه چه کار میخوام بکنم حرف بزنم.
دوباره برگشتم به این که چطور میتونم موقعیت الانم رو تغییر بدم و چکار کنم.
دوباره باید به آیندهم فکر کنم و تصمیمات مهم بگیرم.
و دوباره باید راجع به رابطهم هم فکر کنم. ( راجع به آقای ح چیزی نگید. میخوام خودم بهش نگاه کنم و حرفهای دل خودمو بهش بزنم بدون جهتگیری از سمت بیرون)
احساس میکنم زیر بار این همه فکر دارم له میشم. چند روزی نیاز دارم به هیچ فکر نکنم.
فکر نکردن به کنکور، به رابطه، به آینده، به هر چیزی.
میدونم خیلی دووم نمیارم و سریع برمیگردم به تصمیم گرفتن و مشخص کردن وضعیت خیلی چیزها.
از معاونت بگم براتون
من هر لحظهاش شگفت زده میشم: )) داستانهای دفتر رو میتونم توی یوتوب بشینم تعریف کنم.
هنوز گیج هم میزنم.
امروز ذهنم خیلی مشغول بود و به طرز باورنکردی از بین ۷ تا کلاس نمی تونستم یک کلاس رو که میگشتم پیدا کنم.
معاون آموزشی از توی دوربین من رو دید و اومد نجاتم داد : ))) گفت چکار میکنی؟ این کلاس انسانیاست.
یک لحظههایی گیج بازی درمیارم و یک جاهایی جوری کمکشون میکنم که میگن: بهبه نیروی جوان چه به درد بخوره.
در کل ولی سرم تو کار خودمه و با کسی درگیر نمیشم. بیشتر کارهای مشخصی که میدونم رو انجام میدم و از کمک کردن هم بدم نمیاد ( تا زمانی که وظیفه تلقی نشه)
مدیر و معاون هم راحت شدن با من و کمکم دیگه بدون نگرانی غیبت همه رو میکنن و مشکلات محرمانه مدرسه رو جلوی من هم عنوان میکنن.
اجتمال این که بخوام به کسی بگم مشکلات رو زیر پنج درصده و اصلاً دغدغهم هم نیستن. من هزارتا دور، دور خودم پیچیدم واقعاً دیگه آموزش و پرورش رو هیچ جام حساب نمیکنم.
اه راستی
مدیر و معاون کمی مشکوک بودن به من که چطور بهم معاونت دادن. فکر میکردن معاون اداره پارتیه منه.
معاون اداره یکی از دلایل کج و معوج شدن من بعد از تصادفه. نمیدونم این کجاش شبیه پارتیه منه آخه.
امروز اطمینان دادم که معاون اداره هیچ آشناییتی ندارم و اتفاقا خیلی هم به خاطر جنگهای روانی که برام درست کرده از دستش شاکیم.
نمیدونم این معاون اداره چی خورده تو سرش ولی به مدیر و معاون گویا سفارش من رو کرده.
مرد مومن تو خودت دلیل فرار من از آموزش و پرورشی.
_ اطرافیان من ( په دوست و چه فامیل) معتقدن من وقتی ازشون ناراحت شدم یک بلایی سرشون اومده. هر جورم میگم بابا به من مربوط نیست خودتون چلاقید، میگن نه. منم دیگه به شوخی میگم این آقای معاون اداره هم احتمالاً آه من گرفتش: ))
خلاصه روزهای من شلوغ میگذره. شلوغ و پر از آشفتگی