شنبه و شنبهها
دیشب با مدیر هماهنگ کردم و امروز دیرتر رفتم مدرسه. یک آزمایشی رو از ماه پیش باید میدادم و از زیرش در میرفتم و تنبلی میکردم.
صبح کله سحر رفتم آزمایش دادم و در کمال تعجب جاش تا عصری درد میکرد. یادم نمیاد قبلاً جای آزمایش خون درد میگرفت.
به عنوان معاون دیر رفتم مدرسه و خوبیش این بود میدونستم با دیر رفتنم بیست سی تا دانشآموز روی هوا نیستن.
و معاونت هم دنیایی داره؛ دنیایی متفاوت از معلمی. تجربه معاونت با معلم بودن کاملاً متفاوته و نزدیک هم نیستن. از این که خودمو در موقعیت متفاوتتری قرار دادم راضیم.
این روزها کار کردن آسون نیست. کار کردن زمانی مفهوم و معنی داره که آدم بدونه با درآمدش قراره چکار کنه و دقیقاً چه چیزهایی رو قراره ارتقا بده. الان ما فقط در حد بقا میتونیم برنامه بریزیم.
کار کردن در چنین شرایطی این جور میشه که صبح قبل از مدرسه رفتن چک میکنی که آیا تعطیل هستی یا نه!
مجازی بودن مدارس به نفع هیچکس نیست. به شخصه زمانی که مجازی بود میزان درگیر شدنم با شغلم چندین برابر شده بود. میخوام بگم اگر قبل از رفتن چک میکنم که مجازی شدیم یا نه دلیلش چیزهای دیگه ست نه خوب بودن مجازی.
در چنین شرایطی سعی میکنم برای ادامه زندگیم هم برنامه مشخصی بریزم. گاهی که دارم برنامه میریزم و آینده رو متصور میشم، مغزم نهیب میزنه: آینده؟ چه کلمه مسخرهای
اما باز باید برگردم به مسیر و فکر نکنم همه میگن جنگ خیلی نزدیکه یا این که با این تورم چطور میشه ادامه داد.
فکر کنم از معدود دفعاتیه که نباید به سوال ' چطور باید ادامه داد' فکر کرد و فقط باید ادامه داد. به هر دلیل و با هر روشی.
فکر کنم حدود یک سالی هست هی خودمو به چیزای مختلف گره میزنم. از درس گرفته تا کتاب و یا یک مکالمه ساده و صمیمی با دوست.
گره باید بخورم به زندگی.
پ.ن : بازار اصلی شهر نزدیک محل زندگیمونه و من خیلی از کسبه رو میشناختم و میشناسم. این چند وقت تعداد کسبههایی که به دلیل اجاره بالای مغازه، به دستفروشی روی اوردن زیاد و زیادتر شده.
چند روز پیش سبزی فروشی که شاید از زمان کودکی من توی یک مغازه بود رو دیدم که جلوی همون مغازه به دستفروشی روی اورده.
دیدن همهی اینها، جزئی از این مشکلات بود گره خوردن به زندگی رو سخت کرده.
دلم برای همهمون میسوزه، همه مون که روزهای جوونیمون داره دود میشه و میره هوا.