من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

خواستن و نخواستن

پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۵، 16:30

حوصله ندارم واقعاً

نمیدونم چرا هیچ پنج‌شنبه جمعه‌ای برای خودم نبود. این یکی خواستگاره از قبلی هم پیگیرتره و تا حالا چهار بار سر زده که راهی پیدا کنه. نمیدونم من رو دیده یا ندیده عاشق شده.

اصلاً حوصله‌ی آدم‌ها رو ندارم. حوصله‌ی این که بخوام کسی رو رد کنم هم ندارم. خوشم نمیاد از زندگی که این جور بی‌برنامه‌بازی در میاره.

بابام از دوست‌پسرهای حسود هم بدتره. پسره رو ندیده نشناخته رد کرده و عصبانی و بغ کرده گوشه خونه نشسته بود.

خواهربزرگه همون موقع تماس گرفت و بابام گفت: لباس بپوش دارم میام دنبالت.

خواهر بزرگه هر چقدر توضیح داد که نمی‌تونم و نمیشه بیام، توی کت بابام نرفت. بابام هم عصبانی و هم استرس داره.

در نهایت رفت دنبال خواهر بزرگه. خواهر بزرگه هم پیامک داد و منو فحش داد. [ منِ بی‌تقصیر]

حالا منم پسره رو نمیشناسم و راضی هم نیستم. یعنی خب نشناخته و ندیده به چی میتونم راضی باشم؟

اتفافات زندگی‌م مختلف و پشت سر هم شده. دلم لک زده برای یک استراحت خوب و آرام

مدیر و معاون میگفتن امسال اولین سالیه که حس می‌کنن معاون دارن و من دارم توی کارها کمگشون می‌کنم. میگفتن معاون‌های قبلی می‌نشستن و میگفتن: بلد نیستیم. نمی‌تونیم و یا کار ما نیست.

گفتن مهر که بگذره و خلوت بشه ما هم سعی می‌کنیم تو رو کمک ‌کنیم

کاشکی دو روز مرخصی بتونم بگیرم و استراحت کنم.

از نظر روحی خسته‌م و نمی‌کشم.

کم‌کم هم باید برنامه بریزم و خودمو جمع کنم.

آدم از زندگی چی می‌خواد؟ من چی از زندگی می‌خوام؟ آخ

آخ.

: )
© من نوشت