یک روز، هزار روز
امروز طولانی بود.
مدرسه خوب بود. بارگذاری مدارک دانشآموزا تموم شد و یکی دو تا هم عکس نداشتن با هوش مصنوعی عکس سه در چهار براشون درست کردم.
پرونده یکی از بچهها پیدا نمیشد و من یک مشکلی دارم که بعضی وقتها چیزی جلو چشممه و نمیبینمش.
مدیر رو گفتم پرونده یکی از بچهها رو نمیبینم.
گفت: بخدا بلند شم ببینمش یکی میزنم تو سرت : )))) گفتم: خداییش این یکی نیست.
پدر همین دانشآموز سه روز پیش اومده بود دعوا و اثبات این که کادر بیلیاقت و نابلدی هستیم. مدیر گفت: اوه اوه، این احتمالاً پرونده رو تحویل نداده تا ببینه ما کی متوجه میشیم پرونده دخترش نیست.
باز خوبه من بودم، چون بعید میدونم تا آبان ماه متوجه میشدن که پروندهای کمه. حالا شنبه چه داستانی درست میکنه پدر این دانشآموز خدا میدونه. جدی بعضیا چقدر بیکارنا
من ۴ ساعت تدریس هم دارم. دو ساعت تربیت بدنی و دو ساعت نگارش. مربی پرورشی از اون آدمهاییه که کمک هیچکس نمی کنه و رفتار خاصی داره. اون روز میگفت: دو ساعت تربیت بدنیت رو میرم به جات و فلان
گفتم: نیاز نیست. یکی از دوستام تربیت بدنی خونده و از اون طرح درس گرفتم. خودم با بچهها کار میکنم.
به مدیر گفتم مربی پرورشی این جور گفته و چنین جوابی دادم، گفت: ممنونم که درست جوابشو میدی : ))))
این پرورشی کلاً بیکاره و چهار روز هفته رو میاد میشینه تو نماز خونه و میره. مزخرف ترین کار ممکن رو داره و در حد یک برگه حالا بذار بدم دستت هم کمک آدم نمیکنه. انگار من اسکولم که ساعت تدریسم رو بدم به این خانم که میدونم سلامش بیطمع نیست
__
از عصری تمام خانواده جمع شده بودن که نظرات گرانقدرشون رو دربارهی خواستگار بگن. جدای از انسانهایی که تلفنی نظر میدادن.
من تا خود ساعت ده حتی یک جمله هم راجع به این خواستگاری حرفی نزدم. شبیه یک روح بودم در گوشه خونه که نظرات بقیه رو میشنوهه.
دفتر خطم دستم بود و داشتم تمرین میکردم.
ساعت ده پس از این که احساس کردن بنده هم یک قسمت از این خواستگاریم و نیازه نظرم رو بدونن، نظرم رو گفتم.
این نظر رو هم بعد از کلی فکر کردن بهش رسیده بودم.
جدای از هر انسان و آدمی که توی زندگیم بوده و هست. تنها خودم رو تصور کردم و خواستم بدونم کجای این مسیر میخوام باشم و مسیرم به این خواستگاری نمیخورد.
خیلی هم سخت بود برام تصمیم گیری. خواستگار پیگیری بودن و میگفتن ما کلی پرسیدیم و فلان بهمان.
این پیگیر بودن و اصرار داشتن یکم من رو در تصمیمم سست مردد می کرد
نهایتاً مثل تمام تصمیمهای این مدتم، ایستادم و یک نفس تازه کردم و باز برگشتم به خودم
___
از عصری کلیهم تیر میکشه. چه درد بدی داره کلیه
چند بار از شدت درد احساس کردم دارم حالت تهوع میگیرم. قبلاً توی سونو سنگ کلیه داشتم و اگر درد عادی نباشه احتمالاً این سنگ عزیز هم خواسته اظهار وجود کنه.
__
از بس آقای ح نیومد منو بدزده، بقیه دارن میدزدن. هعی امان، امان
___
خوابم میاد وگرنه این که خواهربزرگه و مادربزرگ چی میگفتن هم جالبه
خونه به دو ائتلاف موافقین و مخالفین تبدیل شده بود. مادر و خواهر² و مادربزرگ موافقین / پدر و خواهربزرگه مخالفین
_.
همینا فعلاً