پیچاپیش رابطه
حالم خوب نیست. حتی چیزی نیست که بخوام بذارمش توی جملات پیچیده و احساسم رو بگم، ساده ست؛ حالم خوب نیست.
فاصلهای که بین خودم و آقای ح احساس میکنم هر روز داره بیشتر میشه. چند بار صحبت کردیم و در لحظه انگار همه چیز حل میشد ولی در نهایت من دارم میبینم دورتر میشم.
تقصیر اونم نمیندازم. رابطه ما از همون قدیمالایام عجیب بود ولی کیفیت بالایی داشت.
حالا من توی نقطهی فروپاشی ایستادم. خسته و بریدهام
پیام دادم بهش و هر چیزی که باید رو میگفتم.
من آدمی نیستم که در هر لحظه چیزی که اذیتم کرده رو بگم. مکالماتم عمیقم همیشه توی بستر امن شکل میگیره. بستری که میدونم طرف ظرفیت روانی شنیدنش رو داره، اون لحظه حضور واقعی داره و من با حرفام چیزی رو روی شونه طرف نمیندازم.
حالا هیچ کدوم از موارد بالا رو ندارم.
بلد هم نیستم دیگه کاری کنم. این مدت سعی کردم حل کنم ولی نمیتونم دیگه. خستهم
کاشکی این قدر دوستت نداشتم آقای ح یا این قدر کیفیت رابطهمون خوب نبود.
نمیدونم واقعاً.
امیدوارم به نقطه رها کردن نرسم، نرسیم.