نبودن و بودن
نمیدونم چرا این چند روز دستم به نوشتن نمیرفتم.
مدرسه بد نیست. کارهای من مشخصه و فعلاً حکم معاونت هم ندارم مدیر مجبوره خودش انجام بده کارهای سیستمی رو.
بیشتر درگیر پروندههام و گاهاً زیر نظر داشتن مدیر و معاون برای این که اخلاقشون دستم بیاد.
همیشه توی کارهایی که ارتباط انسانها در جریانه به خودم نگاه میکنم و من واقعاً کمحرفم و درونگرا. الان هم محیط کلاً جدیده و من آرومتر از قبلم. با همکارا ارتباط نگرفتم ولی با دانش آموزا خوبم.
دانش آموزا دور و برم میچرخن و خوشم میاد ازشون. دوستام میگن: ما هیچ وقت معاون اجرابی رو نمیدیدم.چطوره که تو رو میشناسن؟
اومم. چرا منو میشناسن؟ چون من جوونترین عضو کادرم و مهربونتر. ( روح معلم ابتدایی بودن در من جاریه)
یکیشون کل هفته آویزونم بود که کلاسشو عوض کنم و دیروز یکهو دیدمش. گفت خانم اگر اومدم گفتم کلاسم رو عوض کن گوش نده. من از کلاس جدیدم راضیم و دوستای قبلیم میخوان منو جابهجا کنن.
گفتم: پس جابهجایی کنسل؟
گفت بله. بگید سیستم مشکل داره
گفتم وای عالیه. راحت شدم از دستت، پس سیستم مشکل داره و جا به جا نمیشی؟ بزن قدش
و زدیم قد همدیگه = ))) [ از ابتدایی اینم باهام مونده. بچه.ها عاشق این بود تمرین درست حل کنن و دستامونو بهم بزنیم]
همچنان هر وقت نگاه میکنم به موقعیتم متوجه میشم که دلم نمیخواد درجا بزنم. از موقعیت جدید ناراضی نیستم و تجربه جدید رو دوست دارم اما کلیت کار برام رضایت بخش نیست.
یکی دو تا از دبیرا هم با من کجن، چون عضو کادر اجراییم و گویا دشمن نانوشتهم. خیلی برام اهمیت نداره راستش. زندگی خیلی قضایای مهمتری از این حاشیههای بیخود داره.
معاون آموزشی تقریباً همه رو میخوره، همه رو. از دبیرا گرفته تا والدین و دانشآموز.
امروز هم نزدیک بود منو بخوره، گفتم بابا بده من بشینم پشت سیستم بنویسم.
قبول نمیکرد، میگفت نههه یه چیزایی داری ( منظورش این بود گیج میزنی گاهی)
گفتم جز این که سال اولمه، هفته اولمم هست. تحملم کن= )))
بعد اومد یه درخواستی رو اداری بنویسه، گند زد توی فایل ورد. گفت تقصیر توئه نگاهم میکنی : )))
گفتم: خب دیگه بلند شو بنویسم تموم شه. چرا مقاومت الکی میکنی؟
اشاره داد به مدیر شیفت مخالف که پنجشنبهها هم شیفت ماست و زیر لب گفت: جلوی این نمیخوام کم بیام.
منم با یک لبخند ملیح معاون آموزشی رو بلند کردم از پشت سیستم. جمع کن خودتو زن، سیستم مال منه.
یه سر و سامونی هم به درایوهای سیستم دادم. باید چند تا برنامه کاربردی هم نصب کنم که ندارن.
وضعیت شغلی فعلاً این چنینه.
___
کنکور هم بلاتکلیفه و منم بدتر. نمیدونم تا کجا میخوام پیش برم و تا کجا میتونم
یکم نسبت به خودم بدبین شدم. به این که واقعاً میتونم بخونم یا نه با این که وقتی نگاه نمرات میکنم میبینم که بعد از چندین سال درس خوندن نمرات بدی نیستن.
توی این مورد کاملاً آشفتهام.
خیلی این مورد همه چیزم رو به همدیگه گره میزنه. کاشکی بهتر پیش میرفت همه چیز پارسال. هیچ چیز پارسال برای درس خوندن خوب نبود. منم خوب نبودم.
اخ
__
هدیه که چند روز پیش برام رسید رو خیلی دوست دارم. کتاب دو جلدی اشعار اخوان ثالثه
هنوز نرسیدم با جزئیات ببینم چی به چیه ولی حس خوبی دارم بهش
هدیه همیشه خوشحال کننده ست. شعر هم بیشتر میچسبه به آدم
من چه هدیهای بگیرم همین قدر خوشحال کننده خواهد بود؟