ایستادن بر روی میخ
زدم در مسخرهبازی، به قول یکی از دوستان وقتی طنزت اوج میگیری وضعیت خیلی خرابه.
به آقای ح میگم از ساعت چند به بعد افسردگی نتایج میتونم بگیرم؟
گفت هنوز نگرفتی؟
گفتم: نه، بذار ببینم اگر با تو هم قراره کات کنم یکباره افسردگی بگیرم. نمیصرفه چند بار افسرده باشم : ))))
__
حالمم که پرسیدن جواب دادم: چگونه باشد حال کسی که بر کشتی شکسته نشسته باشد؟
هررچقدر گشتم نفهمیدم این جمله من درآوردی رو از کجا اوردم.
اصلش خیلی فاصله داره از اینی که گفتم
___
حس و حالم بیشتر از ناراحتی، خشمه. تنها درسی که تونستم خوب عمل کنم زیست بوده اونم چون قبل از کنکور توی اون یک هفته منفی نزدمش و سر جلسه راحت سوالاتی رو انتخاب کردم و زدم اما بقیهی درسها رو از بس میترسیدم مرور نکرده باشم و اشتباه بزنم خوب نزدم.
تمام این یک ماه هم اضطراب داشتم که نکنه منقی زده باشم!
واقعاً مسخرهست. به جای امید یک درصد خوب داشتن، رسیده بودم به نکنه منفی زده باشم.
__
پراکنده بنویسم.
__
امروز رئیس نوسازی مدارس اومده بود و من هم بیرون توی حیاط بودم دیدمشون. سلام کردم و خوش آمد گفتم.
رئیس نوسازی هم گفت: بهبه سلام دختر عزیزممممممم، خسته نباشید. احسنت به شما و ماشالا
من و مدیر با هم فقط ریسه رفته بودیم از خنده و نمیتونستیم بگیم: من دانشآموز نیستم، همکارم.
مدیر که کل غش کرد. من ولی خودمو جمع کردم و گفتم از همکارا هستم.
مرده به قدری جا خورد که حد نداشت و عذرخواهی هم کرد.
توی دفتر که اومدن من نشسته بودم جای معاونت، مرده یک دور دیگه با خجالت خندید و گفت: ببخشید. نیرو جوان هستید و من متوجه نشدم.
گفتم: اشکال نداره و خواهش میکنم.
خندید گفت حالا چه خبرا ؟ گفتم منظورتون درسهاست؟ درسها خوبن: ))))
( اما واقعا این که سن کوچکتر بهت بخوره توی محیط کاری خوب نیست. جدی نمیگیرن آدم رو و انگار کوچکی. از کارها و رفتارهام در موقعیتهای مختلف در نهایت ذهنیتشون عوض میشه وگرنه همین جور گویا خیلی کوچکم. رئیس سازمان هم گفت یه دختر دارم همسن شماست، ۸۲_۳. روم نشد بگم ۴ سال تفاوت سنی دارم با دخترت)
___
نت ایرانسل سایتهای آ.پ رو باز نمیکنه. مدیر بیکار و بیعار نشسته بود و مگس میپروند. گفتم بذارید من الان وصلش میکنم به همراه اول.
با کابل اینترنت گوشی رو به سیستم وصل کردم.
به مدیر هم گفتم: حال میکنی نیروی جوان چطورا به دردت میخوره؟
: ))))
__
کنکور گیجم کرده. کاشکی فردا زودتر تعطیل بشیم و من بتونم بشینم توی پارک گریه کنم. یک قطره اشک هم نریختم.
انتظار این فضاحت رو داشتم ولی نیاز دارم حجم غم و ناراحتی رو تخلیه کنم.
عجیب اینه که حتی این رتبه رو قبول ندارم. هیچ چیزش نه به من میخوره و نه به تلاشم!
شاید هم همین قدر بودم؟ به هر حال حالا ولی رتبه خودم نمیبینمش
___
شک دارم که مدیر که از روی عمد و با بدجنسی تا الان حکمم رو نزده باشه.
ذهنیتم رو داره خراب میکنه. رفتارهایی میبینم که زیرزیرکی داره انجام میده و به نظرم خیلی هم دقیق میدونه چطور کرم بریزه.
حس میکنم این کرم ریختن سر اینه که نتونست سوارم بشه و درس زبان رو هم بندازه روی سرم.
به هر حال فکر نکنم کرم ریختن به من عواقب خوبی براش داشته باشه! خود داند.
____
همه چیزم پیچ خورده. دیدی؟
از اول گفتم من پیچ خوردم. حالا شاید بهتر متوجه بشی جرا میگفتم هیچی چیزی سرجاش نیست، حتی من
___