من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اندر باب این روزها

یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵، 23:8

عصری دوستم تماس گرفت و یک لحظه جا خوردم. با خودم گفتم: چکار داره؟

یادم اومد جواب کنکور اومده و با خنده جواب دادم گفتم: مریم کنکور خوبی نبود.

خندید گفت: نه عزیزم زنگ زدم حالتو بپرسم. گفتم: ای جون عمه‌ت

پرسید: حالت از انرژی صدات مشخصه خوب نیست.

خوب نیستم واقعاً. هم گیج شدم و هم یکم از نظر جسمی ضعیف شدم. فکر می‌کردم مرخصی به سلامتی‌م هم کمک کنه ولی حالا که دارم میرم مدرسه دوباره و کارم به نسبت کم‌تره بازم مشکل دارم.

کمرم و پام خیلی درد میگیره. اوایل کمتر بود اما داره روز به روز بدتر میشه. این در حالیه که مدیر و معاون هم حواسشون هست و حتی من اگر یادم بره بشینم یا صندلی نباشه، میبینم مدیر با صندلی داره میاد طرفم!

کلاً آدمی هم نیستم که بگم درد دارم یا حرفی بزنم. وقتی خسته میشم نحوه‌ی ایستادنم و حالت چهره‌م فکر کنم تغییر می‌کنه، به هر حال به دور از هر چیزی واقعاً سر این مورد هوام رو دارن.

حوصله ندارم فعلاً برم دکتر. حتی نمی‌دونم کجا باید برم و چکار باید بکنم. نمی‌خوام بهش فکر کنم.

روحی هم بهم ریخته‌م. کاشکی گریه می‌کردم و این غم روی دل انباشته شده رو تخلیه می‌کردم اما یک چیزی اجازه نمی‌ده. انگار یک مانع بزرگ جلوی گریه کردنم رو میگیره.

دیشب که نتایج رو زده بودن و می‌خواستم بخوابم فکر می‌کردم فردا چطور برم مدرسه؟ حوصله دارم؟

صبح با تمام بی‌حوصلگی بیدار شدم.

مدیر رفت اداره و معاون آموزشی هم کلاس داشت. من تنها توی دفتر بودم و رفتم بیرون از دفتر دیدم که دو تا دبیر بیرون از کلاس دارن صحبت می‌کنن. به عنوان کادر دفتر رفتم وسطشون که ببینم جریان چیه و دیدم اون یکی دبیر از زیر کار در رو داره وقت این دبیر رو میگیره.

درنتیجه محترمانه بحث رو خاتمه دادم و گفتم زنگ تفریح میتونید صحبت کنید نه این که وقت کلاس رو بگیرید.

دبیری که وقتش گرفته شده بود هفته پیش یک رفتار زشتی نسبت به من نشون داد که من ناراحت شدم. چیزی بهش نگفتم و گذر کردم.

امروز که حواسم بهش بود و نگذاشتم اون یکی دبیر موش توی کارش بدوئونه، شرمنده بود. مشخص بود انتظار نداشته من بتونم از پس اون خانم غرغرو بربیام.

آخر سری هم گفت: حرف شما پیش خانم مدیر بیشتر برو داره، راجع به این موضوع صحبت کن باهاش.

و کلی اتفاق دیگه هم پیش اومد.

در نتیجه من حتی وقت نکردم بشینم فکر کنم این نتیجه رو کجای دلم بذارم.

بزرگسالی همینه انگار. شب با ناراحتی میخوابی و صبح در حالی که فکر می‌کنی شاید امروز دووم نیاری، دووم میاری و زنده از پس اتفاقات روزت برمیای.

همچنان گاهی گیج میزنم و معاون چپ‌چپ نگاهم می‌کنه، همچنان نسبت به مدیر کمی بدبینم و همچنان دارم فکر می‌کنم من کجای زندگی‌م ایستادم؟

من توی زندگی‌م ایستادم؟ یا نشستم؟

همین.

: )
© من نوشت