من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

زندگی و دیگر هیچ

جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵، 21:52

فعلاً اعصاب و حوصله‌م نمی‌کشه از آقای ح بگم براتون.

در کل بگم براتون پسر بدی نبود ولی هر پسر بدی هم قرار نیست جفت من باشه

مثل شغلم که با این که بد نیست ولی مناسبم نیست.

این روزها رو هم بگذرونم ۱۴۰۵ رو می‌تونم سال گذر از هفت خان رستم می‌تونم نام‌گذاری کنم.

__

داشتم شعر خانه‌ی دوست کجاست، سهراب سپهری رو خوشنویسی می‌کردم و هر چقدر شعر رو می‌خوندم بیشتر به نظرم بی‌مزه می‌اومد.

سهراب سپهری رو دیگه به عنوان شاعر دوست ندارم. مضمون شعرهاش به دلم نمی‌شینه و شاید هم کلاً این فلسفه‌ی شرق باشه که به دلم نمی‌شینه.

__

مفاهیم دارن توی ذهنم تغییر می‌کنن. از دی پارسال خیلی چیزها برام تغییر کرد و هر چقدر زمان بیشتری می‌گذره بیشنر میفهمم یک قسمت‌هایی از قلبم واقعا مرده. جدی یک بخش‌هایی از قلبم کارکردش رو از دست داده.

__

امروز با الف حرف میزدم و گفت ببین چی خوشحالت می‌کنه، همون رو ادامه بده.

من دیگه نمیدونم چی خوشحالم می‌کنه. قبلاً با ادبیات احساس نزدیکی می‌کردم، قبلاً که میگم منظورم همین چند روزه پیشه ولی الان دیگه به هیچ چیز مطمئن نیستم.

چقدر زندگی نامطمئنی داریم.

___

نمیتونم برای خودم تصمیم بگیرم. فکر کنم غم زیادی رو دارم حمل می‌کنم. باید زنگ بزنم به یکی و گریه کنم. بابت تمام این روزهایی که گذروندم و چپکی طی شد.

میتونم ادامه بدم ولی دلم بخواد یکی بهم زنگ بزنه و بدون قضاوت حق گریه کردن داشته باشم.

__

دلم چند روز نبودن می‌خواد. چند روز به حال خودم رها شدن و آزاد بودن

شاید هم دلم شنیدن بوی دریا رو میخواد یا ساده‌تر بوی خاک نم‌خورده

هنوز هم کاشکی آخر این پاییز بهاری باشد.

: )
© من نوشت