تکاپوی ذهنی جمعه
رشتههایی که امسال درمیام رو جدا کردم و باب میلم نیستن. میخواستم فقط بدونم چه چیزهایی میتونم/میتونستم قبول شم.
تصمیم هم نگرفتم که حتماً برگردم و دوباره این مسیر رو تکرار کنم.
البته من این روزها راجع به هیچ چیز تصمیم نگرفتم.
یکی از دوستان کامنت گذاشته بود که این مدت کم چیزیهایی رو تحمل نکردی و باعث شد من دوباره به این چند ماه اخیر فکر کنم. چند ماهی که به هیچ عنوان آروم نبود. یکم باید مهربونتر باشم با خودم.
خسته هم هستم و به شدت طالب چند روز استراحت. دلم میخواد به هیچ چیز فکر نکنم و حتی اگر شد بودن خودم رو فراموش کنم. از حضور داشتن خستهم.
در این بین کلاس خوشنویسی هم ثبت نام کردم و تنها دقایقی که احساس میکنم زندهم، همون لحظاتیه که سرکلاسم یا دارم توی خونه خوشنویسی کار میکنم.
استاد خوشنویسی مرد سن و سال دار بامزهایه. جلسه اول دفتر تمرین خط رو دید و گفت: سرمشقهات بیشتر از حافظ هستن.
گفتم: سرمشق آماده داشتم و همین جور نوشتم.
گفت: نه خیررر، همین جور ننوشتی. یک چیزهایی توی ذهنت بوده که اینا رو انتخاب کردی.
کنجکاوی هم نکرد در ادامه اما اون قدر سن و سالدار هست که پس نوشتههای من هم آقای ح رو دید.
از تمرینها و سرمشقها خوشش اومد. از این که یک دفتر کامل تنها برای دل خودم تمرین کردهبودم تعجب کرد. اگر میخواستم توضیح بدم میگفتم حتماً که این نوشتهها محصول آشفتگی فراوان روحی من هستن. روزهایی که تلاشهام به بیراهه رفته بود و نتیچه چنان که باید جواب نداده بود و اداره هم تا میتونست اذیتم میکرد.
توضیحی ندادم و لبخند زدم.
خوشنویسی و تمرین کردن براش این روزها باز هم تکیهگاه من شده. تکیه میکنه به خودکار و کاغذ.
کاغذ همیشه برای من تکیهگاه خوبی بوده. یا با طراحی نجاتم داده یا با خوشنویسی
استاد خوشنویسی هم معتقده بعد از بیست سال سابقه میتونه تشخیص بده کی استعداد داره و کی نداره و من رو در دستهبندی بااستعدادها گذاشت. طراحی رو که شروع کردم استاد اون کلاس هم همین رو گفت. منِ فراری از هنر و استعداد؟
زندگی همین قدر غیرقابل پیشبینیه.
امروز میرم سراغ کتاب هدیه گرفته شدهام، اخوان ثالث. کمی در ذهن آقای ماث قدم میزنم و سعی میکنم از خودم بیرون بیام.
اگر از آقای ح بپرسید هم باید بگم که گفتگوهامون داره به جلسات برجام شبیه میشه. البته بیشتر اوقات من رو از برق میکشه و نمیذاره تند برم.
من هم که انگار با خودم عهد کردم تمام سختیها و فشارها رو الان رو سر خودم بریزم از این سمت هم دارم به خودم فشار میارم.
راستی از آقای ح پرسیدم من چه رنگیم؟
گفت: رنگ بهاری، رنگی که همیشه حال خوب کنه.
پرسیدم دوباره: دقیقا رنگ بگو
گفت: سبز بهاری
من سبز بهاریم؟ سبز. بهار.
کاشکی سبز و آبی باشم. آبی آسمون که در تلاطم هم نباشه و سبزی که جوانه میزنه.
راستی من چه رنگیام؟