من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

معاونت و پنج‌شنبگی

جمعه سوم مهر ۱۴۰۵، 1:2

روز دوم!

جدی جدی اینا پنج‌شنبه هم میرن مدرسه و من بخت برگشته هم باید برم.

کار من هنوز به طور واضحی مشخص نیست و بیشتر کمک می‌کنم. البته چون هنوز دارن کارهای سال قبل رو می‌کنن و سال قبل با من نیست.

کمک می‌کنم و گیج میزنم و نمی‌زنم. موقعیت کاملاً جدیده و من هم باخت نمی‌دم

دانش‌آموزا با من بهتر از بقیه کادر دفتر هستن، چون حوصله داد و بیداد ندارم. حرف بیخود بزنن پوکر فیس زل میزنم بهشون و این جورم که چه حرف مفتی زدیاااا یا با یک لبخند ملیح جواب درخوری بهشون میدم.

تفاوت سنی ما کلا ده ساله و آنچنان نیست که از دنیاشون دور باشم و راستش یکمم دلم میسوزه براشون. من دبیرستان نمونه دولتی می‌خوندم ولی مدیرمون آزادمون میگذاشتمون. نمیدونم اون آزاد بودن باعث میشد لج نکنیم یا همه‌مون واقعاً درسخون بودیم.

فضای روستا هم مهمه البته. شاید اگر قرتی بیان مدرسه، خانواده حساس بشن و نذارنشون درس بخونن. به هر حال من از این محدودیت خیلی راضی نیستم.

خودم هم حجاب سفت و سختی ندارم. مقنعه من حتی الان هم می‌افته اگر حواسم نباشه، الان منظورم در این سن و بزرگسالیه. مقنعه خفه اذیتم می‌کنه. این دو روز هر جا غرق کار شدم هم رفته تا نوکِ افتادن ولی بعید میدونم کسی بخواد به من چیزی بگه!

امروز به مدیر هم نمرات نهایی‌م رو نشون دادم و گفتم می‌تونم به چند تا از دانش‌آموزای خوبتون کمک کنم نمره خوب بگیره.

نمرات رو دید، گفت میخوای بری؟

گفتم نه

گفت پزشکی نمیخوای بری؟

گفتم نه

خداروشکر آدم گیر و فضولی نیست و پذیرفت. توضیح بیشتر نخواست و همین که بتونم به دانش‌آموزاش کمک کنم برای کافی بود.

در حقیقت من این پلن رو اجرا کردم تا بتونم همکاری‌ش رو در ادامه داشته باشم و پرزنت هم شده باشم. همچنین واقعاً خوشحالم میشم بچه‌ها نمره‌ی خوبی بگیرن.

هر روزی که همکارا میان میپرسن: سال اولته؟ و من توضیح میدم ۸ سال سابقه‌ هستم. گاهی فکر می‌کنم چگار بکنم از این حالت بی‌بی‌فیس بودن در میام؟ و جوابی ندارم.

و یکم گیج‌تر از قبلم بابت شغل آینده.

راستی بابت حقوق مهرما‌ه هم هیجان زده ام. مدت‌هاست حقوق نگرفتم و حس خوبی بهم میده.

زندگی در حال گذره و با تمام سختی و دویدن‌ها بد به نظر نمیاد.

همچنان سیب داره میچرخه و نمیدونم کجا فرود میاد و روی کدوم سمت.

__

اون روز از آقای ح دلگیر بودم توی تلگرام داشت از دلم در می‌اورد و نازمو می‌کشید و در همون حال توی پیامک انگار نه انگار اونور من ناراحتم و داره سعی میکننه راضی‌م کنه، داشتم از مدرسه میگفتم و گزارش میدادم لحظه به لحظه وضعیت چطوره.

این حالت که می‌شه دلگیری رو حفظ کنم ولی صمیمیت هم باشه رو دوست دارم. هر چند گاهی هم دلگیری بزرگتره و همه جا قفل میشه.

آخ از دست شما آقای ح، آخ

: )
© من نوشت