من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

نمی‌دانم‌ترین حالت ممکن را چه کنم؟

دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵، 1:10

فردا چندمه؟ سی‌م شهریور.

من کجا باز دارم میرم؟ اداره

اداره چی با خودش فکر می‌کنه؟ فکر می‌کنه تونسته من رو اسکول کنه و برنده این بازی کثیف شده

من به چی فکر می‌کنم؟ که محل‌شون نمیدم چون هنوز مطمئن نیستم قراره یک سال دیگه تحملشون کنم یا چند هفته فقط.

بابام داشت میگفت که معاونت همون مدیر دیوونه رو بگیر! من این جور بودم که جدی هستی؟

من این خانم رو برای یک ساعت هم تحمل نمی‌کنم. برم معاونش بشم؟ به هیج عنوان و میرم معلم مدرسه پسرونه میشم. با این که روحیاتم و کلا انرژی‌م تا حالا دخترپسند بوده و نانازی‌ام‌ ( شاید هم با پسرا خوب‌تر باشم) و پدر مصر بود که این مدیر دیوونه هم بد نیستاااا.

پدر بیرون که رفت، مادر گفت: مشکل بابا اینه میری مدرسه پسرونه و همکار مرد دارییییی

احساس می‌کنه پسری نباید دور من باشه.

مثل سیامک انصاری زل زد بودم به دوربین:

من اگر این دو هفته رو دووم بیارم و زنده هم بمونیم باید شیرینی بدم.

از استرس نتایج دارم پاره میشم. هیچ ایده ای ندارم کتابامو چکار کنم جمع کنم یا نکنم و یک لحظه میگم رشته های تجربی و لحظه دیگه میگم رشته‌های زبان.

ترامپم که نادیده گرفتم. این در حالیه که زندگی‌مون هم روی هواست. به عنوان یک جنوبی بیشتر از قبل هم روی هوا احتمالا باید باشم

خیلی حس بلاکلیفی دارم. بلاتکلیف و جواب هر سوالی: نمیدونم.

خل و چل و دیوونه شدم.

قبلاً یکم آروم بودم الان اونم نیستم. از صبح از بس آشفته بودم با دوستای مختلفم صحبت کردم.

ارتباطات آدم رو نجات میده. با دوستام صحبت کردم و یادم می‌اوردن که خوبم‌.

یکی از دوستام هم برای تدریس کم اعتماد به نفسه. الان سال چهارمشه و همچنان اطمینانی نسبت به خودش نداره.

هر چقدر من پروو و این جور بودم که دخالت کنید خودم کلاسمو میچرخونم این برعکسه. میگفت برای جلسه اولیا مربیان چی بگم؟

گفتم یه ویس میگیرم جامع و کامل همونو برو بگو.

هر چی میگم زن حسابی تو تربیت معلم بودی، برای این کار درس خوندی کی از تو بهتر توی گوشش نمیره.

فردا اگر اداره رمقی گذاشت یادم باشه ویس بگیرم براش.

از این که این قدر دست و پام بسته ست اصلاً راحت نیستم. اداره فکر میکنه من ساکتم چون تونسته ولی من ساکتم چون نمیخوام اگر نیاز شد برام امضا کنن لج کنن. از پارتی هم به خاطر همین موضوع استفاده نکردم

میترسم نتایج نزدیک تصورمم نباشه و حالم بدتر شه. ترسو هم شدم این چند روز

همه‌ش دارم میترسم و به خودم شک می‌کنم. در حالی که میدونم من معلم بدی نبودم، من دانش آموز بدی نبودم و حتی دوست بدی هم گاها نیستم اما همه‌ش فکر میکنم یک چیزی رو گم کردم که شاید مهم‌ترینش خودم باشم.

__

وسط نوشتن این متن رفتم با یار غار صحبت کردم و از اون نمی‌دونم‌ترین حالت ممکن در اومدم.

یک نمی‌دونم ساد‌ه‌م که دوست دارم برای مدتی بخوابم و در یک صبح بارانی پاییز بیدار شم. قدم بزنم و زندگی‌ رو نزدیک حس کنم.

: )
© من نوشت