تنظیمات بهم ریخته
شبیه یک گل که مدت هاست به آن آب نرسیده است، پژمرده و خستهم. البته امروز این چنینم. چشمهام هم باز نمیشن و انگار مدتها نخوابیدهم در حالی که صبح بارها بیدار شدم و هر بار تصمیم گرفتم برگردم بخوابم تا ساعت دوازده شد!
دلم هم در یک غروب پاییزی حل شده و گرفته است.
دوست ندارم به هنوزهای زندگیم فکر کنم. به قطعیتها میخوام دل ببندم. به این که با هر هنوز و عدم قطعیتی باز هم من، من هستم.
یکی از مخاطبین قدیمی کانالم که پدرش نویسنده بود و چند مطلبی ازش خونده بودم، خودش هم شروع کرده داستان کوتاه نوشتن. گاهی برام میفرسته و نظر میدم.
باز برگشتم به نظر دادن و تحلیل آثار مردم. خوشم میاد ازم نظر میپرسن و نظرم رو هم اعمال میکنن.
داستانهای خوبی مینویسی ولی خسته ست. زود داستان رو تمام میکنه در صورتی که ایده داستانهاش خوبه و حتی بهمریختگی زمانی و پرشهای ایجاد میکنه که جالبن. میگه حوصله داستان بلند نداره!
شغل اصلیش چیز دیگه است. برنامه نویسه و کد میزنه.
خودم هم دو شبی هست که یک جور چالش برای خودم راه انداختم و هر شب یک داستان کوتاه میخونم. برام چالش محسوب میشه چون از داستان کوتاه خوشم نمیاد و همیشه به نظرم میاومد داستان کوتاه دمبریده ست. اطلاعات کافی نمیده و اجازه فرو رفتن در عمق رو نمیده.
به هر حال یک چالش با مدت زمان نامعلوم انتخاب کردم.
هنوز بیوقفه خط تمرین میکنم. توی نوشتن نشانه س گیر کردم. راستش مطمئن هم نیستم خودکار بیک که دارم مناسب خوشنویسی باشه. ضخامتش پاک شده و من هم میخواستم فقط بنویسم. برام مهم نبود این خودکار چقدر مناسبه یا نیست.
اما عصری میرم بیرون و خودکار مناسب میخرم.
هوا این جا از خیلی جهنم به جهنم عوض شده. هنوز گرمه ولی وقتی میری بیرون جا در جا نمیمیری.
آخ گفتم دلم گرفته؟
هنوز هم دلم گرفته. دوست دارم در آرامش توی طبیعت بشینم و تکیه بدم بذارم تمام احساساتم دوباره تنطیم بشن.
باید تنظیم بشم، تنظیم