من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

رنگ‌های از دست رفته

یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵، 22:16

هر روزی که می‌گذره حال همه بد و بدتر می‌شه.

هیچ کدوم از ما ها حالمون خوب نیست. گاهی سعی می‌کنم به یک چیزی بند بشم، هر چقدر اون چیز احمقانه باشه یا سست.

با مامان خونه تکونی می‌کنیم. اسفند و فروردین این جا وضعیت اصلا مناسب خونه‌تکونی نبود و حتی عیدی هم نداشتیم و البته مامان دست تنها بود.

حالا بیش‌تر روز با این فکر که این وسیله های ریخته شده رو چطور جمع کنیم می‌گذرونیم اما میدونید چیه؟ وقتی تموم میشه، وقتی که می‌شینم و می‌خوام نفس راحت بکشم، نفس راحت بیرون نمیاد.

مگر می‌شه انکار کرد که داریم غرق می‌شیم؟ مگر میشه ندید گرفت که هر روز فقر بیشتر و بیشتر میشه؟ یا میشه ندید که ساختن چقدر سخت شده؟ ساختن یک آینده، ساختن یک رویا.

آدم بدون رویای رسیدن چطور زنده بمونه؟

وقتی می‌شینم و تلفن رو دستم میگیرم پیام‌های دوستام رو می‌بینم که هر کدوم حتی اگر مستقیم هم نگه مشخصه چقدر خاکستری و فرسوده شده. چرا هر روز این گرد خاکستری رو بیشتر روی ما دارن می‌پاشن؟

گاهی به اتفاقات پیش‌بینی نشده زندگی دل می‌بیندم و گاهی هم در سیاهی فرو میرم. [ تا الان سیاهی رو با شمعی کم‌ فروغ روشن نگه داشتم]

بند شدن به زندگی سخت شده. بند شدنی که رنج نده!

دوست دارم زندگی کنیم ولی زندگی کردنی که فعل زندگی رو تک به تک لمس کنی. رنگی و زیبا

میشه امیدوار بود به اتفاقات پیش‌بینی نشده زندگی؟

میشه فکر کرد زندگی هنوز کلی اتفاق ندیده داره؟

+ الان خوندم بنزین گرون شد! ممنونم.

این ماه بعد از مدت‌ها اولین ماهی بود که ریزش دیوار برلین با درد و حالت تهوع فراوان همراه نبود. حتی پی‌ام‌اس وحشتناک نداشتم، انگار همین که مسئولیت کنکور رو زمین گذاشتم حتی اگر نصفه و ناقص بدنم نفس کشیده.

همین

کاشکی همه چیز رنگی بشه دوباره

: )
© من نوشت