من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

تلاش جواب نگرفته

پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵، 19:8

کنکور رو خوب ندادم.

از قبل گفته‌بودم، چیز جدیدی نیست.

کنکور زبان هم که ظهر دادم سخت‌تر بود.

شاید اگر من مسئول بودم توی این جنگ و بدبختی سوالات رو این جور طرح نمی‌کردم. میشد جوری طرح کرد که هزارتا رتبه یک نداشت ولی این جور هم سخت و ناامید کننده نبود.

بقیه میگن صبر کن تا نتایج و خیلی به نظرم مسخره ست همچین حرفی! من‌میدونم‌ امتحانم رو چطور دادم و نیازی ندارم صبر کنم یا فکر کنم‌قراره معجزه رخ بده!

در عین حال که ایستادم و همچنان پاها وزنم رو تحمل می‌کنم به تمام‌تصمیمات زندگی‌م فکر می‌کنم. به شدن‌ها و نشدن‌ها

دلم می‌خواست جایی باثبات بیشتر تلاش می‌کردم. جایی که میدونستم تلاش ثمربخشه.

به هر حال، همچنان راه‌های من باز هستند و بعد از کمی استراحت دوباره به مسیر پیشرو نگاه خواهم کرد.

شنبه هم با تمام‌سخت بودن و فروریختن برنامه‌ریزی‌ها، میرم اداره و ابلاغ یک مدرسه‌ای میگیرم. با توجه به این که دیر دارم میرم احتمالاً سر یکی از مرزها قراره خدمت کنم.

اماااا از اونجایی که امسال دهنم سرویس شد و دیدم زندگی عجیب و غریب‌تر از اون‌چیزیه که بخوام‌ غصه همچین چیزی رو بخورم، فعلاً رها کردم.

خدا میدونه پاییز وضعیت چطور خواهد بود. نرمال که نخواهد بود.

جالبه ما این جا تقریباً هر روز آب خونه‌مون قطع میشه و دیگه از بس تکرار شده بود این قطعی فکر کردیم لوله‌کشی خونه آسیب پیدا کرده و خیر. همسایه‌ها هم گفتن آب ندارن!

دیگه جونم‌ بگه براتون

هنوز کتابا رو از وسط خونه جمع نکردم. زورم میاد چون جمع بندی نکردم و همه‌ش نصفه موند. واقعا ناعدالتی بدی بود.

گاهی با خودم میگم‌ دوباره همین راه رو میرم و گاهی هم عقب می‌کشم. باید به خودم زمان بدم.

_

تنها خوبیه آزمون امروز دیدن دوست عزیزی بود که مدت‌ها توی فکرش بودم و از بقیه حالش رو میپرسیدم و هیچ کس ازش خبر نداشت. بعد از حدود ۸ سال دیدمش.

بعد از تموم شدن دبیرستان کلا غیب شده بود.

صندلی من نزدیک در نمازخانه بود و تا وارد شد اول شک کردم و بعد صداش کردم. جا خورد. گفت توییی؟؟

بِغلش کردم. گفنم خیلی از بقیه حالتو پرسیدم کسی خبر نداشت ازت.

گفت آره از همه دور شدم.

بعد از اتمام آزمون چند دقیقه‌ای علاف بودیم توی سالن تا برگه‌ها رو بشمارن از مراقب اجازه گرفتم و رفتم بهش گفتم برو اونورتر کنارت بشینم. خودم رو روی صندلی تک نفره‌ش جا کردم و کلی حرف زدم و کلی هم حرف ازش کشیدم.

شماره.ش رو گرفتم و گفتم دیگه انسان گریزی فایده ندارهههه ندارههههه پیدات کردم.

همکارمم هست. معلم ورزش شده.

جز آدم‌های خوب دوران مدرسه بود. با هم جور بودیم ولی صمیمی نبودیم آنچنان.

خوشحالم از دیدن دوباره آدم‌های زندگی‌م.

___.

در نهایت با همه اینا از خراب کردن کنکورم حس فلاکت هم دارم‌. ته قلبم از نتیجه نگرفتن میسوزه، هر چند باهاش کنار اومده باشم و پذیرفته باشم گاهی محیط دست بالا رو داره اما قلبم بابت تمام دقایقی که به جای مسخره‌بازی و گذروندن‌های دیگه به درس خوندن گذشت میسوزه.

البته همچنان اون نظریه معتقدم که این تلاش حتی اگر الان و در این موقعیت جواب نداده جای دیگه، حتی شاید بی‌ربط‌ترین قسمت‌ زندگی‌م خودش رو نشون میده

از صبح ساعت ۵و نیم بیدارم و دارم میمیرم از خواب.

کمی بخوابم

فعلاً

: )

واپسین ساعات رهایی

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵، 9:58

داشتم فکر می‌کردم واقعاً رهایی؟ واژه به واژه گشتم و نتونستم چیزی جز رهایی پیدا کنم.

حداقل موقتاً رهایی.

من آدم درس نخونده‌ای نیستم و اتفاقاً همیشه و در هر مرحله زندگی‌م درس خوندم و میدونم درست درس خوندن چه شکلیه!

امسال هم من اشتباه درس نخوندم و تنها جای اشتباهی که ایستادم این بود که در این مکان و زمان به دنیا اومدم. در هر حالتی ادامه دادن و جنگیدن رو امتحان کردم و حتی وقتی میدونستم برای جمع‌بندی یک ۵ روز کمه جا نزدم ولی الان خسته‌ام.

شاید باید همون ۵ روز پیش جا میزدم و میگرفتم می‌خوابیدم. نمیدونم. خب میدونم اونم توی ذات من نیست. من خواستم تا آخرین لحظات تلاش کنم و تلاش کردم. هر چند دست و پا شکسته و با افتادن‌های فراوان.

با خودم فکر می‌کنم من چیزی از دست دادم؟ از دست دادن. نه من چیزی از دست ندادم. برای چیزی که خواستم تا آخرین لحظه تلاش کردم و خواستم که توی مسیر باقی بمونم.

اونقدری زورم اومده که از دانسته‌هام نمی‌تونم کامل استفاده کنم که گاهی فکر می کنم شاید به خاطر خونده‌هایی که نتونستم ازشون استفاده کنم یا خونده‌هابی که میدونم برای یادگیریشون چقدر زمان و انرژی گذاشتم و نمی‌تونم استفاده کنم، دوباره مسیر رو طی کنم.

مسیری که نه تنها دهن خودم بلکه دهن بقیه رو هم باهاش صاف کردم.

آدمی همینه؟ تجربه کردن و فراموش کردن دردها؟

نمیدونم بازم.

الان هم دراز کشیدم و اضطراب فراوان دارم. حوصله صحبت کردن با کسی رو ندارم. جزوه حفظیات فیزیک رو دارم مرور می‌کنم و فکر می‌کنم که جبر جغرافیایی، که جبر جغرافیایی، چی؟ که خیلی معنای وسیع‌تری داره و این معنا چطور وارد یک زندگی آدم میشه.

در همبن حین که درد خودم رو می‌پذیرم به دردهای دیگران هم فکر می‌کنم. دردهایی که همین امسال به آدم‌ها وارد شد، از ورشکستگی‌ها و بیکار شدن آدم‌ها گرفته تا جنگی که جز بدبختی چیزی نداشت.

امروز خسته تر از اونی‌م که بخوام بابت اداره غصه بخورم و اتفاقاً در این لحظه به نظرم کار آسونی میاد که من برگردم و در اون موقعیت قرار بگیرم و باز هم فکر کنم که چطور میشه قدمی فراتر رفت.

__

خواهر بزرگه شب‌کاره. دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم و گریه کنم بابت تمام چیزهایی که تلاش کردم و نشد.

منتظر میمونم بیدار بمونه و بعد زنگ میزنم یک دل سیر گریه می‌کنم.

__

حالم خوبه یا بد؟ بد نیستم ولی خوبم نیستم.

انگار که این سال‌های اخیر بیشتر از همیشه فهمیدم که بیش از چطور بودن حال آدمی، بلند شدن و ادامه دادن مهمه. حال بده؟ اشکال نداره حق داری ولی بلند شو و به ادامه مسیر فکر کن. حالت خوبه؟ بلند شو و ادامه راه رو برای خودت ترسیم کن.

اخ اخ از این پاهایی که همیشه باید وزن ما و اتفافات رو تحمل کنن.

اخ

اخ از اتفافاتی که جور دیگه برنامه ریزی کرده بودی.

: )

پراکنده‌های خاکستری

سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵، 15:5

دارم قرعه می‌ندازم که زنگ بزنم به کی و گریه کنم.

دفعه قبلی به آقای ح گفتم زنگ بزن گریه کنم. بلافاصله زنگ زد مهلت نداد. منم خنده‌م گرفته بود. گفتم آمادگی ندارم.

اونروزم به دوستم گفتم زنگ بزن گریه کنم. نشد. یک جوری قانعم کرد که این زندگی گندتر از اینی هست که این گند کوچک و نادیدنیه.

واقعاً حس می‌کنم غمباد میگیرم الان.

خواهر بزرگتری هم متوجه شدم که من اگر بخوام گریه کنم زودتر از من گریه خواهد کرد و اینم کنکله.

رندم شماره بگیرم؟

اصلاً حوصله ندارم.

نه به جمع‌بندی رسیدم و نه به مرور. نمیدونم چرا اگر قرار بود به این وضع پیش بره اصلا ادامه دادم و تا این جا هم اومدم.

داشتم فکر می‌کردم من چیزی کم گذاشتم توی این مسیر؟ و خیلی واقعی جوابم نه بود

یکی از نه‌های قاطع زندگی‌م. گاهی اما انگار انچنان که باید پیش نمیره.

دیروز بابام میگفت: زندگی هزارتا راه داره و هزارتا تجربه که نشون نداده هنوز. دنیا به آخر که نرسیده.

من خودمم همین نظر رو دارم. اصلاً برای من مسیر پیشرفت تموم نشده و می‌دونم یکم آروم بشم برمیگردم مسیرها رو دوباره چک می‌کنم ولی الان جدی ناراحتم و حوصله هم ندارم.

بیشتر دلم می‌خواد گریه کنم بابت این وضعیت مزخرف. بابت این که زندگی رو زیر سایه این همه بی‌تدبیری تجربه می‌کنیم.

حوصله هم ندارم بهم بگن: تو تلاشت رو کردی. یا حالا بذار تا نتایج.

_

اضطرابمم به شدیدترین شکل ممکن برگشته. البته دکتر معتقد بود این موقعیتی بوده و موقتی و به زودی بازم اضطرابم برمیگرده به نرمال.

میگفت: که این اضطراب تو شبیه آتش زیرخاکستره و توی موقعیت‌های این چنینی ممکنه که برگرده. نگران نباش.

منم مسخره این اضطراب. بره و بیاد

خلاصه دز دارو هم فعلا موقتی برگشت به حالت اضطراب و ۹ شب میخوابم. خیلی جدی من ۹ شب میخوابم و اصلاً هم تاراحت نیستم.

می‌خوام این دو روز مزخرف تموم بشه فقط.

__

اینم جوان ایرانی و تلاش کردنش

: )

یادآوری از یاد رفته‌ها

دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 12:44

نجات‌دهنده همیشه یک چیز نیست. گاهی حرف یک دوست، گاهی یک اتفاق و گاهی هم خود آدمه.

نجات دهنده‌ی این روزهای من خودم نیستم. برعکس اونی که تمام سعی‌ش رو می‌کنه که خودش رو غرق کنه منم.

انگار که هر بار می‌خوام از آب بیام بیرون، با دست دیگه‌م خودم رو فشار میدم توی آب.

در همین حین که داشتم غرق می‌شدم و اثر جمله‌ی: بسکه خری بخدا

دوستی از بین می‌رفت.

به دوست قدیمی‌م پیام دادم:

فاطم حالم خوب نیست

مثل سگ استرس دارم و برگشتم به حالات اولیه اضطرابم

همه‌ش حالت تهوع دارم

زمان داشتی، صحبت کنیم

و من گریه😐😂

جدی رد دادم

نمی‌تونم از دانسته‌هام استفاده کنم. حالت تهوع دارم همه‌ش سر آزمون شبیه ساز.

سه هزار و پانصد بار دستشویی میرم

فاطمه: صحبت کنیم تلفنی

هر وقت اوکی بودی خودت تماس بگیر من هستم

و من تماس گرفتم. صحبت کردیم و حالا روی آبم. نمیدونم چقدر دیگه میتونم روی آب باقی بمونم ولی فعلاً روی آب هستم‌.

دوستم می‌گفت: از وضعیت جامعه در این دو هفته خبر داری؟ از پاییز و زمستانی که میگن اوضاع بدتر میشه؟

خب قبلش خبر داشتم ولی این دو هفته نه خبر نداشتم.

گفت: توی این مملکت هر کاری کنی بگایی. درس نمی‌خوندی بگا بودی، درس می‌خوندی بگا. تلاش می‌کردی بگا بودی و تلاش نمی‌کردی هم بگا.

مسیرهای این جا همه بگا ختم میشه. خودت رو الکی عذاب نده.

سر این جملاتش خنده‌م گرفت. به قدری حقیقی بودن و بامزه می‌گفت که هم قبول کردم و هم خندیدم به این جملات.

صحبت کردیم. از دغدغه و ترس‌هام صحبت کردم و در حالی که بهم حق میداد، بهم این حق رو هم نداد که بیشتر از این مضطرب باشم.

زندگی توی ایران رو جایی برای اضطراب نمی‌دید. میگفت: معلومه اصلاً مهر ماه چه اتفاقی می‌افته؟

ممکنه اتفاق خوبی هم بی‌افته ولی ما توی این عدم قطعیتیم.

الان خودم هم آروم‌تر.

در جایی ادامه داد و گفت: تو کارت رو داری، تموم که کنی برنمیگردی به صفر. برمیگردی به اوضاع استیبل قبل‌ت. با خیلی از داوطلب‌ها متفاوتی‌. کسایی که هنوز آینده‌شون مشخص نیست، یا شغلی ندارن!

راست می‌گفت.

بدترین حالت برگشتن من به مدرسه ست که به معنای واقعی هیچ‌وقت با بچه‌ها بهم بد نگذشت. شاید گاهی اوضاع سخت می‌شد ولی با بچه‌ها بودن و کار کردن باهاشون بد نبود.

خلاقیت داشتن و هر بار فکر کردن به این که چطور میشه لحظه‌ای بهتر برای این گوگولیا سخت، حالم رو خوب می‌کرد.

حالا هم من این جا ایستادم. دو روز قبل از کنکوری که کم براش تلاش نکردم ولی محیط آنچنان که باید نبود.

تاثیر محیط چیز کمی نیست که آدم بخواد نادیده‌ش بگیره.

تلاش من کم نبود. من هیچ قسمتی از خودم و از

تلاشم ناراضی نیست. هر جا که تونستم و حتی گاهی که نتونستم هم ادامه دادم.

این که برنامه‌ریزی‌های این ها درست پیش نرفت، زمان مرور و جمع بندی ندادن یا حتی بدتر از اون، اعتراضات دی‌ماه و جنگ رو تجربه کردیم دست من نبود.

تیرآخر هم جنوبی بودن بود که هم جنگ‌زده بودیم و شب‌ها نگران خانواده و فامیل و صبح‌ها در تکاپوی امتحان.

زمانی که خواستن لطف کنن با تعویق سه امتحان، فرجه کنکور ما رو کم کردن!

لطفی که از سنگ خاله خرسه هم سنگین‌تر بود.

حالا بی‌قراری جایش را می‌دهد به قرار

به این که تلاش کنم از دانسته‌هام استفاده کنم. به این که هر چه هستم همون انسان قبلی‌م که سال‌ها چیزهای مختلفی رو تجربه کرد.

بله این جور بود که این بار نه یک "توت" بلکه صحبت با یک دوست، ذهن آشفته من رو نجات داد.

" یک دوست آقا، یک دوست ما رو نجات داد"

: )

دوام

شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵، 14:14

من حالم از

کتابام

بهم

می‌خورههههههههه.

من دیگه حوصله ندارم اینا رو ببینم.

میخوام فرار کنننننننمممم.

چه جهنمیه گیر کردم خدایا

: )

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 23:33

هر چقدر این جا غمگینم و غر میزنم توی خوابام برعکس پیش میره.

دو روزه ساعت میذارم و خاموشش می‌کنم و برمیگردم می‌خوابم ولی بعد نیم ساعت بیدار میشم. چطور؟

توی همون نیم ساعت یک خواب خنده‌دار بیخودی میبینم که با خندیدن خودم از خواب بیدار میشم.

پ.ن: رمز حرف اول اسمم به انگلیسیه. خوابم تربیت نداشته

ادامه مطلب ..
: )

غر اندر غر

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 21:12

قصد داشتم پیامک بدم و پیش یکی از دوستام اظهار ناراحتی کنم و دیدم نه، برگشتم همین جا.

خوب پیش نمی‌رم و این چیزیه که کاملاً واضحه. تنها جوری که امکان داره خوب پیش برم اینه که آقای وحید شبیه دو سه هفنه پیش خبرهایی رو بگن.

جمع بندی‌م اصلاً جالب نیست. هیچ چیزم جالب نیست و دارم افتضاح پیش میرم.

مامان اینا هم میگن که تو کارتو داری و فلان و بهمان.

من اصلاً مشکلم این نیست که کارمو دارم مشکلم اینه که یکسال زمانمو گذاشتم و الان هیچ چیزی شبیه اون چه که می‌خواستم نشد.

کور که نیستم؛ همه چیز یادم رفته. تستا رو غلط میزنم و مرور که می‌کنم هم یک بار کمه و من موندم و هزاران چیز که خوندم و یادم‌ نمیان.

امروز سعی کردم قدمی به سمت بهبود بردارم. راستش هیچ قدمی نبود‌ نیم قدم شاید ولی قدم محسوب نمی‌شد و من بسیار غمگینم.

نمیدونم چرا دارم ادامه میدم و چرا هنوزم برنامه میریزم ولی دارم برنامه میریزم و مثلاً فکر می‌کنم خب شاید بهتر از این افتضاح الان بشه.

یکم بهتر بشه!

چه میدونم. اینم زندگی من

از طرفی هنوز کنکور نداده باید برم اداره و ببینم کدوم مدرسه میتونن بفرستنم. بدترین بخشش برای من همینه!

اه

کاش می‌تونستم گریه کنم. حتی اونم نمی‌تونم

: )

گل گلدون من

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 0:56

داشتم از پله‌ها می‌اومدم بالا که برسم به اتاقم و گلدون روی راه پله رو دیدم.

ذهنم جرقه زد، من دیشب خواب دیده بودم که این گلدون که خشک شده در کمال ناباوری روی شاخه‌های خشکش شاخه سبز روییده و زنده شده.

توی خواب خیلی خوشحال شدم.

در واقعیت هم تلاش زیادی کردم که زنده نگهش دارم ولی برای هوای گرم این جا نبود و هیچ چیزی نتونست نجاتش بده.

امشب زاه جدیدی برای بیرون اومدن از این بن‌بست با کمک خواهر بزرگه تهیه کردیم و توی راه پله امیدوارانه بهش فکر می کردم.

شاید من همون گل توی خواب؟ نمیدونم.

به هر حال وضعیتم خوب نیست. حس و حالم کاملاً بهم ریخته و یک قدم تا فروپاشی فاصله دارم.

دخترخاله اومده بود خونه و میگفت مشخصه که خیلی سخت گذشته بهت.

گفتم: برای تعویقا میگی؟

گفت: نه، امروز رو می‌گم. قیافه.ت درب و داغونه.

تاییدش کردم. واقعاً داغون بودم و فقط نگاه در و دیوار می‌کردم. بهم ریخته و لبه پرتگاه.

امیدوار باشم به فردا، فردا و فرداها.

: )

ایرانی بلاتکلیف افسرده

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵، 21:59

خواهرم اومده میگه: حالم بده. نمیفهمم چی میخونم.

من جلوش نشستم با کتاب‌هایی که فراموش کردم.

زدم زیر خنده، میگم: زن من این کتاب قطور رو برای زیست تمام تستاشو زدم و الان امروز میدونی توی آزمون جامع چند درصد زدم؟ بیستتتتت.‌بیست درصد.

میگه: نه رفته توی حافظه بلند مدتت.

گفتم باشه. بگو چته؟

گفت: حالم بده. حس می‌کنم افسرده شدم.

واقعاً زندگی توی ایران افسردگی نداره به نظرتون؟ توضیح دادم این وضعیت بلاتکلیف ما حتماً افسردگی داره و دارو هم بخوره.

همه‌ی ما داریم توی وضعیتی زندگی می‌کنیم که هیچ ثباتی نداره و هر کاری می‌خوایم بکنیم نمیشه! این نشدن‌ها تا یک جایی دووم اوردن داره.

اه، چه میدونم.

حالا خودم نگاه کتاب‌ها میکنم و میبینم وقت نمی‌کنم همه رو مرور کنم بعد یاد یکسالی که به فنا رفتم می‌افتم و باز میگم بخونم شاید دو تا تست بیشتر زدم اون بیست درصد قشنگم شد بیست و پنج درصد.

وای باورم نمیشه. جدی بیست درصد.

نفس عمیق.

چیزی بیشتر دست من نیست. من ادامه میدم و هر چی شد، شد.

: )
© من نوشت