همچنان محبت.
دوستم که ظهر میپرسید چه دوست دارم و چه میخورم.
شب آمد و گرانولای موردعلاقهام را پیدا کرده بود. گفت: دلم برایت تنگ شده بود و دوست داشتم چیزی برایت بیاورم.
چقدر دلگرم کنندهاند این محبتهای بیچشم داشت.
یادم است در روزهای بعد از جنگ توییتی زده بودند که: روابطتون با دوستاتون توی این مدت چطور شده؟ محکمتر یا پاشیده شده؟
من جواب دادم که: دوستیهایم محکمتر شد. با پیامک حال همدیگر را میپرسیدیم و حلقهی دوستی حفظ شده بود.
طرف مقابل جواب داد: که دیدم راجع به دوستهات صحبت میکنی و چقدر دوستهای خوبی داری!
امروز روباره حرف همان آقا یادم امد. چه دوستهای خوبی دارم، دوستهایی که نه فقط با هدیه، با کلماتشان هم امید میبخشند.
مثلا پریشب ا پیام داد که مطمئنم نتیجه میگیری، بخون.
مطمئن. حتی نوشتنش را هم دوست دارم.
___
دارم تصمیم میگیرم کمی از کلمات و حساسیت نسبت به کلمات کم کنم. کامل میگم بعدتر