من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

در نهایت، چه کسی؟

چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳، 18:46

دوست صمیمی‌م رو این چند وقت هر بار دیدم برام یکی دو تا خواستگار تو آستین داشته : ))) خواستگارایی که منو میشناختن و من نمیشناختمشون.

مثلا یکی‌ش یه پسره بود که پنج سالگی با هم میرفتیم مهد و تا اسم منو شنیده گفته عه این دختره تو مهد با من بوده.

یا یکی دیگه که اونم باز عجیب غریب بود.

حالا جالبیش اینه که محمد حسن اونم مطمئنم زیر زیرکی کراش داره روم و حالا محمد حسن هم پسرخاله همین دوستمه.

آخرش به واسطه همین دوستم، شوهر میکنم.

مامانم میگفت دوستت جدی از محمد حسن خبر نداره گویا.

حالا داستان محمدحسنم یکم از پیام بازی اینا فراتره. چرا که خانواده‌شون تحقیق هم کردن از همسایه‌هامون راجع به من، خیلی نامحسوس مثلاً‌. گه‌گاهی هم حضوری میزنه تا آزمونش رو بده و جدی‌تر بیاد جلو. شایدم اصلا ارتباطی شکل نگیره باهاش

ولی سوژه همینه دیگه. زندگی به سوژه‌‌ست: ))

نگاه کنید ولی اینا همه‌ش از برکات درس خوندنه : )))

___

آخرین خبر از دلم هم میگه که پیش ح عزیز گیر کرده.

جدی جدی دلم برای ح داره میره و نمیدونم چکار کنم.

پذیرفتنش سخته. خیلی رابطه عجیبیه بخدا : ((

: )
© من نوشت