عقب نشینی
این روزها خستهم و کمی ناامید. دوباره مثل اول مهر شدم که خودمو به در و دیوار میزدم و نمیرسیدم بخونم. از این نرسیدن خودمو سرزنش میکردم و حالم بد و بدتر میشد.
نتونستن ناامیدم میکنه. ناامید از خودم، حتی اگر بدونم این ناامیدی درست نیست و هیچ دلیل قانع کنندهای برای ناامیدی نباشه.
باید بلند شم. تلاش کنم. خودمو از یاد نبرم. ولی دارم خودمو فراموش میکنم. بین انبوه فکر مختلف دارم فراموش میشم.
امروز کتاب نامههای یدلله رویایی رو در اوردم. کلمات رو دوباره از نزدیک دیدم. کلمات زیبا. بارها از دوست داشتن و حسش حرف زده بود. یک جایی نوشته بود:
امروز در باغ عجیب کنار خانهام، من علف کوچکی را، برای آن که بوی تو را میداد، بوسیدم. من تو را میبویم و کنار اشیا زیبا میگذارم. من ترا در شعرهایم حفظ میکنم.
دلم خواست من هم با کسی این قدر ندار باشم و راحت دوست داشتن رو ابراز کنم.
شاید بپرسید، ح چی پس؟
حقیقتش اولین کسی که در این ۲۵ سال زندگی بهش گفتم، دوستش دارم همین آقای ح بود. توی روابط قبلیم هیچ وقت دوست دارم رو به زبون نیاوردهبودم. اصلا مطمئن نبودم دوستشون دارم.
اما بارها و به سادگی تونستم به ح بگم دوستش دارم. شاید چون خودش به راحتی و بدون غل و غش میگه دوست دارم.
من توی حرف زدن و ابراز احساساتم پیچیده نیستم. به راحتی هر چیزی رو که احساس کنم به زبون میارم. اگر ناراحت باشم به آسونی میگم که منناراحتم و یا عاشق باشم، میگم که عاشقم.
الان کمی گیج شدم. فکر میکنم بودنم زیادیه. ح نقطهی مقابل من نه ولی نقطهای برخلاف منه. گاهی سفت و سخت میشه و وارد لاک خودش میشه. این وارد لاک شدن برای من کمی غیرقابل فهمه. چطور توضیح بدم؟ نمیدونم.
ولی وارد لاک شدن به من این پیام رو داد که عقب نشینی کنم. دیگه نمیتونم نزدیک بشم. متاسفانه من زود عقب میکشم و با کوچکترین سردی دور میشم.
جا نزدم. هنوز هم هستم ولی نمیتونم مثل قبل صاف باشم و به راحتی کلمات رو براش کنار هم بچینم. کلماتم رو از دست دادی.
نمیدونم برنامهی آقای ح چه خواهد بود. شاید بتونه دوباره نزدیکم کنه و شاید هم همین طور خوب باشه.
یه قسمتی از چت رو دادم به هوش مصنوعی و راستش اون بیشتر منو ناراحت کرد: )))) فکر کن هوش مصنوعی بتونه ناراحتت کنه.
البته ناراحت نکرد. حقیقت رو گفت. حقیقتی که همین بالا گفتم. گفت که داداش تو احساساتی هستی و پرانرژی. مکالمه رو تو مدیریت میکنی. یکم وا بده : )))
اه بیشعور. من خداییش آدم کمحرفیم. یعنی پررنگترین ویژگی من همیشه آروم و کمحرف بودنم بوده و من تا این سن همیشه توی روابط منطقی و کماحساس نام برده میشدم و
توی رابطه با ح مخالفش شدم: ))) اصلا مگه درستی رابطه همین نیست؟ همین که جنبههای جدیدی از خودت رو ببینی؟
من خودمم با این جنبههای جدید هنوز کنار نیومدم.
حالا ولی دارم به این نتیجه میرسم همون قبلی بهتره. من قبلی.
همون آدم کمحرف و آروم.
حالا باید تصمیم بگیرم. چقدر بدم میاد که آدم مجبوره فکر کنه و تعاملاتش رو مدیریت کنه. : )))