من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

این روزها، تلو تلو

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳، 21:21

فکر کنم اگر محمدحسن رو بلاک کنم روزهای زندگیم بی‌استرس‌تر میشه. نمیدونم خدا این چی بود گذاشت سر راهم.

شایدم مشکل خودمم و نداشتن دیدی واقع‌گرایانه به خودم.

من وقتی شروع کردم به درس خوندن، تابستون بود و قرص خواب‌آور مجبور بودم استفاده کنم. یک روزهایی ۱۲ ساعت میخوابیدم و احتمالا نوشته‌های سرتاسر سرزنشم اون پایین‌تر وجود داشته‌باشه. به قول مشاورم خمار بودم همه‌ش : )) به هر حال با هر بدبختی بود من درس خوندم و خودمو به یه جایی رسوندم. از مهر سر کار رفتم و درس خوندن به شدت سخت شد برام.

حالا نکته کجاست؟

این آقای محمدحسن هم با من شروع کرد درس خوندن و خب بدون مشکلات من. تابستون رو به خوبی خوند و یک روز کمتر از من سر کار میره و یک ماه هم الان تعطیله.

از این که دو نفر تو شرایط مشابه همیم ولی من عقبم ناراحت میشم. میدونم که شرایط من فرق داشته و تلاش در هر صورت ارزشمنده ولی ناراحت شدن از این جا موندن به نظرم کاملا عادیه. این که من هنوز دارم تلاش می‌کنم ولی نمیرسم ناراحتم می‌کنه. از این عقب بودن غمگین میشم.

اینم هر چند هفته یکبار میاد سلامی میکنه و داغ دل من رو تازه میکنه. گمشو سگ. من با تو حرفی ندارمممم. با توی خرخون که از من جلوترییییی : (((

البته براش آرزوی موفقیت دارما. من فقط دلم می‌خواد خودمم به نقطه اون برسم. همین.

_____

این روزها رو لبه راه میرم. ناامید میشم و امیدوار.

هنوز ادامه میده. هنوز میخونم و هنوز مصمم‌ هستم. پروو ام در اصل.

___

ح عزیز همچنان عزیز و دوست داشتنیه. همین.

: )
© من نوشت