دوست داشتن
دوست داشتن رو پیدا کردم.
شبها قبل از خواب کوتاه صحبت میکنیم
هر دومون آرومیم.
فکر کنم حتی اون از من هم آرومتر باشه.
پریروز صحبتمون کمی پرتنش شد
و بهم گفت که
ما دوستتون داریم خانم...
باقیاش رو جدی نگیرید
این اولین بار بود که دوست دارم رو میگفت
به طور جدی.
البته یک بار دیگه هم گفتهبودم
(دوستت داریم) ولی من جدی نگرفتهبودم.
اون شب ولی سه بار دیگه تکرار کرد.
این بار باورم شد انگار.
حس میکنم دیدگاهش به من
یه انسان آرام و پر آرامشه.
نمیدونم چطور بگم و توضیح بدم
ولی حس میکنم هر وقت دنبال آرامشه بیشتر
به من پناه میاره.
دیشب وقت خدافظی اینو گفت:
ولی خب... خانم برنامهات رو به هم نمیریزم
شب بخیر از طرف ح. خدمت خانم... که همیشه دلپذیر بوده و باعث لذت و آرامش :))
عالیه، داره دلمو میبره.
نمیدونم ناگهان از کجا پیدا شد و چطور
تونست دلم رو ببره.
____
دو سال پیش همین آقای ح یکهویی برای من
توی روز تولدم کتاب فرستاد
با یک نامه زیبا.
اونموقع دوستی خاصی بین ما نبود. گه گاهی
حال همدیگر رو میپرسیدیم.
کتابی که فرستادهبود رو دوست داشتم
و صد البته نامه پرمهری که نوشتهبود.
امسال بالاخره من هم کتاب براش فرستادم
همراه با نامه.
نامه من البته کمی رنگ و بوی
واضحتری از عشق میداد.
گفت که جواب نامه رو اینجور نمیدم.
کاری در شان انجام میدم.
چکار میکنه یعنی؟
نامه دیگه در انتظاره؟
منتظرم : )))
____
درس خوندنم سخت شده.
حالت تهوعم خوب شد ولی
چشمم ورم کرده و درد میکنه.
عصر دوباره باید برم چشمپزشک
آخ انسان، آخ انسان.
___