تند تند بنویسم و برم
توی یکی از پست های قبل احساس ناکافی بودن می کردم. واقعا هم همه چیز به هم پیچیده بوده بود. اعصابم به شدت خراب بود.
چند روز که گذشت و آرام شدم نشستم با خودم فکر کردم و گفتم خب مشکل چیه؟
اولین مشکل این بود که من زیاد میخوابیدم! هر جور هم که میخواستم تقصیر دارو نندازم نمیشد. یعنی چرا میشد و مقاومت میکردم و خودم رو مقصر میکردم. شده بودم یک خود سرزشنگر عالی!
مشکل دوم هم مرخصی بود. که بسیار معلق بود. هنوز هم این مورد معلقه.
در نهایت سه شنبه خیلی ناگهانی دکتر رفتم. قرار نبود دکتر برم و میخواستم توی واتساپ ازش سؤال بپرسم. دیدم حضوری بهتر میتونم حرفم رو بزنم.
قبل از این که نوبتم شود در اتاق انتظار نشسته بودم و منشی های دکتر من را می شناسند. با آن ها دوست شده ام. یک آقای محترم و میان سال هم منتظر بود که نوبتش شود. از منشی پرسید کی نوبت من می شود؟ منشی گفت بعد از آقای فلانی و سوسن شما نویت شما ست!
آقای محترم هم حواسش نبود. گفت بعد از سوسن نوبت من است؟ منشی جوان بازیگوش کناری با خنده گفت آقای ... شما دیگر چرا؟ سوسن یعنی چه؟ شما چرا می گویید سوسن؟
بیچاره آقای میانسال هم سرخ شد و گفت به لکنت افتاد. منشی دیگر گفت خب من گفتم سوسن. منشی جوان کرم میریخت و میگفت: خب شمت گفتی سوسن، از ایشون بعیده که میگن سوسن! و میخندید.
آقای میانسال هم من را نگاه کرد و عذر خواهی کرد. گفتم مشکلی نیست!
من را همه به اسم می شناسند. انگار سوسن بودن در تمام سلول هایم است. فکر میکنم سوسن اسم راحتی است و نوستالژی شاید! به هر حال .
رفتم یقه دکتر را گرفتم دارو خواب آورم را قطع کرد. راستش خواب شبم الان خوب نیست و در طول شب بارها بیدار می شوم اما صبح با خستگی بیدار نمی شوم. راحت بلند می شوم و به کارهایم می رسم. حداقل حس بد ندارم.
میخواستم این را هم تعریف کنم
مادرم را به کلاس شنا فرستادم. همیشه دوست داشت شنا یادبگیرد. نیرویی مانع میشد.
شاید اضطراب؟
نگفتم! من اولین نفر از خانواده بودم که به روانپزشک مراجعه کردم. به هیچ کس هم نگفتم. بیخبر رفتم و نمی خواستم کسی مرا از این کار بازدارد. یک سال از قبلترش سعی کرده بودم با تراپی و یوگا سر کنم و زندگیام جهنم بود.
بعد از یکسال مصرف دارو، خواهر دهن لق عزیزم به خانواده ام گفت که من به روانپزشک میروم.
بعدها مادرم و اطرافیان در رفتار من ریزتر شدند و دیدند من حتی با سوسن قبل از تصادف هم فرق کرده ام و از اضطرابم خبری نیست.
من همیشه فعال بودم. کلاس زیاد میرفتم اما اضطراب هم همراهش داشتم و از یک هفته قبل همه کارهای بیخود و باخود را میکردم. حالا میدیدند چقدر راحت کارهایم را میکنم و با مسایل برخورد میکنم.
همه این ها را گفتم که بگویم مادرم هم کمی وسوسه شد به دکترم مراجعه کند. مادرم به اندازه من مضطرب نیست ولی رگه هایی از آن را دارد. و بیشتر اضطراب از همان تصادف و حوادث پس از آن نشات میگیرد.
و خلاصه دارو را مصرف کرد. اضطرابش کنترل شد و حالا کلاس آموزشی شنا را تمام کرد و شنا هم یاد گرفت.
مادر من 50 و خورده ای سال دارد. هیچ شنا هم بلد نبود. و من به او افتخار میکنم. دلم میخواهد بارها بروم و ببوسمش. بارها...
دوستش دارم که یادگرفت. روزهای اول کمی میگفت نه من نروم. این سن دیر نیست؟ اگر یاد نگیرم چه؟
گفتم مادر من برو. دیوانه ام نکن.
رفت و حالا شنا می کند. کرال را بلد است. دوچرخه و شیرجه.
خودش هم معتقد است داروها بی تاثیر نبوده است. چرا که همیشه شنا کردن را دوست داشته است اما اضطراب زیادی را حمل میکرده است.
مادر عزیز من!
دوست های دبیرستانم در استخر مادرم را میبینند و با من تماس میگیرند.
فکر میکنند که مادرم قبلا شنا بلد بوده است. با افتخار میگویم مادرم تازه یادگرفته است.
مادرم با استعداد است و من به او رفته ام. مادرم عزیز من است.
همین