من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

برانگیخته و برافروخته، چرا؟

چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴، 16:23

از دیروز به شدت آشفته‌ام. آشفته که می‌گویم بی‌نظم‌ترین حالت ذهنی بخوانید‌. انگار که من شده‌بودم تنبل‌ترین شاگرد دنیا! نه فقط در درس خواندن در همه‌ی کارها و چقدر حس بد داشتم.

همه چیز برایم سخت بود. احساس می‌کردم دانش‌آموز دبستانی هستم که آخر شب یادش آمده فردا املا دارد و برگه املا نخریده است یا نمی‌دانم بدتر از آن‌.

امروز با هر ضرب و زوری بود پا شدم رفتم شنا.با خودم گفتم حالم بهتر می‌شود و آن جا نزدیک بود با دو نفر دعوایم شود‌.

داشتم شنا می‌کردم، سرم زیر آب بود که یکی‌شان به طرز بدی جیغ کشید و من خیلی ترسیدم‌. سراسیمه سرم را از آب بیرون آوردم و گفتم چه شده؟ دیدم هیچی نشده. بلند گفتم زهرمارررر.

راستش خودم جا خوردم. من معلم ابتدایی هستم و کودکان زیادی زیر دستانم هستم‌. در طول سال تحصیلی کم پیش می‌آید به آن‌ها بگویم زهرمار یا تندی کنم و حالا اینجور به آن دو تا گفته بودم!

یکی از همکلاسی‌هایم گفت به فشار آب برخورد کرده احتمالا که جیغ کشیده است.

شنا کردم و سمت‌شان رفتم، با این که تقصیر خودشان بود اما دوست نداشتم که در ذوقشان زده بودم.

معذرت خواهی کردم و گفتم که ترسیدم یکهو جیغ زدید، منظوری نداشتم.

می‌دانستم من حساس شده‌ام. آژیته‌ام.

بگذریم که تا آخر کلاس هزاران بار نفس عمیق کشیدم که باز چیزی به آن دو نگویم و رفته رفته حالم بهتر شد.

آب معجزه می‌کند.

باید یادم‌ بماند که هر جا کم آورد، هر جا دیدم غم بزرگ‌تر از من است به آب پناه ببرم. آب روشنی است.

_

دلم میخواهد این یک ماه و نیم باقی مانده گوشی‌ام را جمع کنم. یک گوشی ساده بخرم و خودم را آزاد کنم.

احتمالا ذهنم از همه چیز آزادتر بشود.

من نوشتن را خیلی دوست دارم و چندین جا جز این‌جا مینویسم، نوشتن زمان زیادی از من میگیرد. سعی دارم نوشتن را فقط به ساعت انتهایی روزم اختصاص بدهم.

حالا کمتر به آقای ح فکر می‌کنم. فقط جمعه پیش که تولد سوپرایزی برایم گرفتند و آن پیراهن بندی زیبا را پوشیدم دلم خواست آقای ح ببیندش. نمیشد دیگر و اصلا دلم هم به او نزدیک نبود که نشانش بدهم.

دوست نداشتم همچین لباسی را کسی ببیند که به من نزدیک نیست. با این که لباس خاصی نیست، با این که من مذهبی نیستم اما میدانید بعضی چیزها دلی است. دلم نزدیک نیست و دوست ندارم وقتی دلم نزدیک نیست حتی در اینستاگرام یا پروفایلم ببیند.

راستی گفتم اینستاگرام!

از اینستاگرام انفالو نکردم اما چیزی هم نمی‌گذارم. پیجم را می‌بیندم برای مدتی. سال پیش هم پیجم بسته بود. دیگر جایی نیست!

چقدر انسان‌ها مسخره‌اند. یک روز بسیار نزدیک اند و یک روز این قدر دور.

باز انگار خودم را پیدا کرده‌ام. باز خودم را دوست دارم. باز همانی‌ام که تلاش می‌کند‌‌‌. باز میخواهد درس بخواند‌. باز میخواهد تمام زورش را بزند که تغییر ایجاد کند.

بگذریم.

: )
© من نوشت