صبح زود
دوشنبه نهم بهمن ۱۴۰۲، 7:35
منتظر سرویسم. تا الان یکی دو دقیقه
دیر کرده.
+رسید.
به هر حال. هنوز از دیدن تفاوت فاحش
طبقاتی جا میخورم.
همچین که میبینم یکی چطور با پول پدرش
میتونه گرونترین چیز ممکن رو بخره و
من نمیتونم. یه حسیه.
_ برگشت دوباره امیر
در حالی که ته دلم رو شاد کرد
برام پر از حس بد هم بود.
حقیقت اینه که امیر، تصویر خودم در
آینهست. پر از شباهتها و افکار مشابه.
نمیتونم حسم رو مدیریت کنم.
نمیتونم قاطعانه بگم نباش.
چرا که هیچ وقت از دوست داشتنش حرفی نزدم
و حرفهای ناگفته سنگینن. روی روح آدم میمونن.
دلم میخواد بگم ولی گفتنش هیچ فایدهای نداره.
گفتنش ضرر هم داره.
هنوز کنار نیومدم که شجاعتشو داشتهباشم.
نمیدونم شجاعت چی البته. چون به هر حال
میدونم نشدنیه. شاید فقط شجاعت گفتن.
به زبون اوردن.
آدم با ناگفتههاش چکار کنه؟
___
هوف عزیزم.
: )