درس و درس و حالا رابطه
همه چیز مهیاست تا من یه لگد درست حسابی بزنم زیر کتابها و درس خوندن رو رها کنم.
همین سال من باید با پسرخاله دوست صمیمیم آشنا میشدم که اونم شرایط مشابه من رو داره. دو تامون داریم درس میخونیم و امیدواریم که همه چیز خوب پیش بره، راستش اون خرخونتر از منه. تازه به اندازه من از ادبیات لذت میبره و نویسنده موردعلاقهاش هم ارنست همینگویه! مهم تر از همه همشهریمه : )))
اما خوشحالیش اینه که اونم داره درس میخونه و چون اون درس میخونه نمیشه که من نخونم! تازه باید بیشتر هم بخونم. چه معنی میده اون قبول شه من نشم؟
ولی خیلی رابطهی عجیبیه. نمیدونم درک میکنید یا نه. (پسرخاله دوست صمیمی)، یه ترکیب عجیبی داره، مثل پیتزا قورمه سبزیه.
دیروز پیام داد و ساعت استراحتم رو پرسید که پیام بده : ))) محمد گوگولی و بافکر.
از محمد بگذریم، درس خوندن واقعا فرایند عجیبیه. گاهی احساس ناتوانی میکنم و نمیدونم میتونم یا نه. سوالات به نظر سخت میان و من ناتوان! میدونم این حس کاذبه. آخه این همه آدم تونستن، چرا من نتونم؟ مشخصه که من باید بتونم.
از روند درس خوندنم راضی نیستم. 100 خودم رو نذاشتم. خسته و کسل هستم. دکتر بهم یه قرص جدید داد که این کسلی برطرف بشه. نمیدونم دقیقا کدوم قسمت رو درست کنم از خودم راضی تر میشم و میگم احسنت عزیزم. از این ناراضی بودن درونی خسته گشتم.