من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

بی‌حوصلگی این روزها

چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳، 20:5

امشب حس می‌کنم آنا کارنینا هستم،بی‌حوصله و یک دقیقه قبل از انداختن خودش زیر قطار.

حالا دلم یه گفتگوی دل‌انگیز میخواد. یه گفتگو که چیزی رو در من روشن کنه و دوباره به یاد بیارم آینده وجود داره و میشه آینده رو ساخت. امشب تاریکم و نمی‌تونم نور رو پیدا کنم. نوری که راه رو نشونم بده و کمک کنه که بلند بشم.

خسته‌م و فکر می‌کنم این خستگی ناشی از اینه که دستاورد نمی‌بینم. این دستاورد ندیدن ناراحتم میکنه. انگار که فقط گل لگد میکنم بی‌وقفه.

میترسم. من واقعا میترسم. میترسم نشه و شکست بخورم. میترسم اونجور که باید تلاش نکنم. من از تلاش نکردن خودم بیشتر از همه چی میترسم.

اما باید بشه مگه نه؟ اگر قرار به تغییر آینده‌ست باید بشه. تنها راهم برای تغییر آینده همینه.

آه راستش امشب حتی نمیخوام اسم تغییر آینده رو بشنوم.

: )
© من نوشت