این روزها و تکرار این روزها
فکر کنم درس خوندن بد پیش نمیره. نمیتونم دقیقا بگم خوبه یا بده. سعی میکنم تمام وقتم رو به صورت مفید در اختیار درس خوندن قرار بدم. هنوز میلنگم و موتورم روشن نشده اما امیدوارم.
شروع از صفر به قدری عجیب و ترسناک به نظر میاد که شبها قبل از خواب گاهی خوابم نمیبره. تصویر سازی میکنم و یا آینده رو ترسیم میکنم و میلرزم. نه این که ترسیده باشم، نه! البته شاید بهتر باشه بگم ترسیدهام اما عقب نکشیدم.
حالا روزهام در تکرار خواندن درس است. بیدار میشم درس میخونم تست میزنم و دوباره درس میخونم و میخونم تا شب قبل از خواب. فردا باز هم این برنامه.
----------
از احساسات این روزهام بگم. خوبم و خوب. آینده روشن ولی در هالهای ابهام هست. دیگه دلم برای ا تنگ نمیشه. اونقدر غریبه شده که دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم و از این واقعه کمی غمگین میشم. آدما گاهی 180 درجه عوض میشن اونقدر عوض که شک میکنی این آدم جدید با قبلی سنخیتی داشته یا خواب میدیدی!
دوباره کتاب طرف سوان پروست رو دم دست گذاشت و دلم میخواد بخونمش و از سیل احساسات به سمت خودم لذت ببرم. سوان و راوی عاشق بشن، برای نزدیک شدن برنامه بریزن و من هم همراهشون باشم. دلم میخواد احساسات داشته باشم. درس که میخونم انگار منطقی میشم و سفت و سخت. احساسات دور میشن. یه جوری باید احساسات رو به خودم برگردونم. این روزها با جریان عاش شدن سوان و اودت.
--