شروع دوباره و هرباره
امروز روز شروع دوبارهم بود و بسیار حس خوبی به درس خوندنم داشتم و فکر میکنم کلید رو پیدا کردم.
اما خونهی ما همچنان شلوغ و نامناسب برای درس خوندنه. امشب با خالهم اومدم خونهشون چون میدونستم فردا هم جای درس خوندن نخواهم داشت. غر نزدم، اخم نکردم، تنها بلند شدم و دو تا کتاب رو گذاشتم در توت بگم و اومدم خونهی خالهم.
آدم یادمیگیره که گاهی واکنش نشون دادن یعنی از دست دادن فرصت و تنگ کردن خلق. من ناراحتم و ناراضیم از اون وضعیت خونه. اما هر سال همین بوده و عوضم نمیشه. باید تا انتهای ده شب، برای خودم جایی برای درس خوندن پیدا کنم. نباید بذارم موتورم خاموش بشه. حالا مصمم و بهتر از همیشهم.
برای آقای ح گاهی نامه مینویسم. من عاشق نوشتنم و چیدن کلمات. آقای ح هم بسیار زیبا مینویسه. نامههامون دوستانه وو بسیار نزدیک هستند. انگار که دو دوست صمیمی با هم گفتگو میکنند.
راستی، من میتونم؟ میتونم.