من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

وزنه را کنار زدم.

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴، 1:29

ظهر که متن قبلی را نوشتم درون ماشین بودم یه سمت کلینیک فوق تخصصی چشم.

از صبح بیدار بودم ولی برایم قابل تصور نبود این یکی را روی دوشم حمل کنم. من از عینک بیزارم و دلم نمیخواست عینک بزنم و از طرفی نامه مرخصی!

بماند کیست عزیز را هم نادیده گرفتم.

فعلا قصد دارم مریم مقدس باشم. بالاخره دنیا به مریم مقدس هم نیاز دارد.

در حالی که سلول به سلولم پاره بود از خستگی و فشار امروز، تصمیم گرفتم زودتر تکلیفم را مشخص کنم.

مسیر رسیدن به مطب هم ترافیک بود و اسنپ قبول نمی‌کرد‌. مسیر طولانی را تصمیم گرفتم بدوم.

یاد گرفته‌ام زندگی که انگشت وسط نشان بدهد منم جا در جا انگشت وسط را حواله‌اش کنم.

مسیر را دویدم و تراول ماگم هم همراه بود‌‌. حس می‌کردم شبیه این بلاگرهایی شده‌ام که صبح میدوند و استوری می‌‌گذارند.

سر ساعت هم رسیدم. دکتر برخلاف دکترهای قبلی بسیار باحوصله بود و به دقت مرا معاینه کرد.

گفت که عمل می‌شود انجام بدهی.

چند چیزا را مطمئن نیستم که چک کنیم. رفتم عکس گرفتم و نظرش این بود که خیر، خطر خاصی نیست.

راستش ته دلم هنوز مطمین نیست و با یک متخصص بیمارستان فارابی صحبت کردم. منتظرم او هم جوابم را بدهد.

نامه را هم از این دکتر گرفتم.

عملا دو خبر بد صبح را از سر گذارندم.

نامه را دوشنبه می‌‌خواهم در چشم‌های اداره کنم ببینم مشکلشان چیست دیگر.

میماند کیست.

این مورد کمی تصمیم گیری راجع بهش برایم دشوار است.نظرات گوناگون‌اند. دارو یا عدم استفاده دارو؟

خب من خودم ترجیحم عدم استفاده دارو است. می‌گویند احتمالا همانجور که آمده همانجور هم میرود.

احتمال دوم هم این است که نمی‌رود و به خط‌های دیگر باید رو بیاورم‌.

اگر از بهم ریختگی رونی‌ام فاکتور بگیریم واقعا مریم مقدس بودن بد هم نیست.

که البته آستانه تحملم پایین آمده است و دلم نمی‌خواهد ادامه‌دار باشد.

حالا ولی شب است و من امروز را هر چقدر پرداستان و کمی ناامید کننده شروع کردم ولی حالا خوبم.

دوست دارم که این را یادگرفته‌ام دنیا لج کند، من هم جا در جا لج کنم و زبانم را بیرون بیارم برایش.

در نهایت باز هم سوسنم، باز هم می‌توانم به همه سختی‌ها بخندم‌.

تا زمانی که می‌توانم تلاش کنم لبخند میزنم. تلاش، من با تلاش زنده‌ام..

: )
© من نوشت