من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

گاهی سخنی

شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴، 2:14

چقدر این روزها که کمتر وقت گفتگو دارم بیشتر تشنه گفتگو کردنم.

آخرشب‌ها دوست دارم پیام بدم و کل روزم رو تعریف کنم و بگم درس خوندم یا تست‌ها رو چکار کردم.

از نگرانیام بگم و حتی دلتنگیام.

قبلا این موقع‌ها به آقای ح پیام میدادم و تند تند یه چیزایی میگفتم خیلی وقت نمیشد حرف بزنیم، هر دو شاغل بودیم و محصل اما شنونده داشتم حالا شنونده ندارم.

کسی که بدونم که برای من همیشه وقت داره و از ته دل دوست داره حرف‌های من رو بشنوه.

خیلی البته غصه نداره، اونقدر خسته خواهم شد که بیهوش میشم ولی جای خالی رو نمیشه انکار کرد.

من حرف زدن رو دوست دارم با وجود این که شاید پرحرف محسوب نشم. آه

چند تا کتاب پیدا کردم دلم باهاشونه که بخرمشون ولی باید توی حالت سیو مانی باشم. این ماه آخرین ماهیه که حقوق میگیرم.

کتاب عزیز دورم.

امروز به محمد حسن پیام دادم که یکی از کتاباش رو پس بدم بهش و خیلی رسمی نوشت وقت بخیر. خندیدم بهش، جدی خندیدم بهش

دید خندیدم شل کرد. من حالا باید ناراحت باشم اون اومد جدی باشه.

گفتم بیا کتابت رو پس بگیر. من اینو استفاده نمیکنم.

گفت که عصر فردا میام میبرمش.

بعد هم دید من ناراحت نیستم‌.‌ یکم راحت‌تر شد.

البته من ناراحت بودم یا نه؟ این سوالیه که جوابش نامشخصه. برام آدم مهمی نیست که بخوام ازش ناراحت باشم.

قلبم رو نیاز دارم و رفتارهای اون اذیتم کرد و منم حذفش کردم. به نظرم دیگه ناراحتی نداره.

اتفاقا یکمم توی ذوق اون خورد چون انتظار نداشت با موقعیتش که هم معلمه و هم پزشک من خیلی راحت حذفش کنم ولی متاسفم. من این چیزا گولم نمیزنه.

شغل، اخلاق نمیاره. اخلاق برای من خیلی خیلی مهمه.

این روزها که تلاش میکنم رو دوست دارم. از تلاش لذت میبرم.

بیشتر میخواستم بگم اما خوابم میاد. خوابم میاد و همین

: )
© من نوشت