من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

زندگی و دیگر همه چیز

چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵، 12:26

داشتم ریاضی می‌خوندم و همزمان با دوست عزیزی که تولدم رو بر اساس تقویم دلش داشت تبریک میگفت هم چت می‌کردم که مامانم در اتاق رو باز کرد و گفت: آمریکا باز زد.

خنده‌م گرفت. جدی این درس خوندن خنده‌داره. هر چند من دیگه الان پوست کلفت شدم و دارم میخونم تا به یک حداقل‌هایی که نیاز دارم برسم.

نه حداقلی برای آزمون و امتحان حتی، حداقلی که خودم از خودم راضی باشم.

مامان گفت: ولی اگر تعویق بندازن که اذیت میشی.

گفتم: نه عزیزم. اونقدر عقب هستم که این تعویق‌ها خسته‌م نمی‌کنه.

دی‌ماه و اتفاقاتش که فروپاشی روحی و روانی بود. اسفند که توی جنگ رفتیم و تا همین الان. من حتی گاهی نمیدونم اون روزها هم چطور ادامه دادم و همین چهارتا کتاب رو درست خوندم. ساعت مطالعه‌م پایین بود، خیلی. شاید حتی بشه گفت دقیقه مطالعه‌م کم بود، چرا که مطمئن نیستم اصلا به ساعت میرسید.

خلاصه این که دیگه برام فرق نداره که تعویق میخوره یا نمیخوره. این روزها با هر چی باقی مونده میخونم تا به یک جایی برسم و بعد ببینم زندگی به کجا ما رو خواهد برد

__

از حالت فروپاشی که داشتم بیرون اومدم. فقط همون شب حالم بد بود. هر چند دیوار برلین محکم سرجاش نشسته. کوچک‌ترین فروریزشی رو حس نمی‌کنم‌.

همین

: )
© من نوشت