من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

عصر پراضطراب بخیر

یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵، 17:16

فکر کنم باطری گوشی‌م خراب شده. البته که باطری خودمم خراب شده و خسته دراز کشیدم.

شاید هم بهتر باشه بگم که شارژ باطری ماهانه‌م داره تموم میشه. راستش اصلا حواسم به باطری‌م نبود و تاریخ رو چک نکرده بودم تا دیروز برنامه روی گوشی‌م نوتیف فرستاد و نوشته بود: آماده باش! چند روز دیگه فروریزش داری.

آماده نیستم. چه آمادگی آخه؟

خوابم میاد و دلم می‌خواست الان باطری‌م تموم نمی‌شد‌. یک روزهایی بدجور مضطرب میشم و این رو دوست ندارم. دوست نداشتن از این جهته که بهم یادآوری می‌کنه من هنوزم مضطربم. قبلاً بیشتر از اضطراب در چنین موقعیت‌هایی، ناراحت می‌شدم که مثلاً ای بابا آماده نیستم ولی الان مضطرب میشم و تمرکزم میاد پایین.

داروهای اضطرابم رو هم قطع نکردم. جرئت ندارم حتی بگم کمشون کنه. فردا با دکتر صحبت می‌کنم. تصمیم‌گیری رو میذارم برعهده اون.

قرص‌های اضطراب آدم رو خواب‌آلود می‌کنن و من تا امروز هیچ جا نگفتم که چقدر سخته با داروهای آرامبخش درس خوندن!

امروز می‌خوام بگم و بگم.

وقتی داروی آرامبخش می‌خوری خوابت دست خودت نیست و تایمات مثل قبل تنظیم نمی‌شن. ساعت خوابت رو نمی‌تونی تنظیم کنی و فقط یادمیگیری چطور با آرامش در حالی که آرومی از همون زمانی که داری استفاده کنی.

من هم یادگرفتم. آسون نبود ولی یادگرفتم که چطور وقت تلفی‌هامو کم کنم و انتظار نداشته باشم مثل قبل از کله سحر تا بوق سگ درس بخونم.

این که بپذیری تو تغییر کردی و یک چیزهایی مثل قبل نیست سخت‌ترین قسمت ماجراست.

من تغییر کردم و هنوز مضطرب میشم. هنوز اتفافاتی که یادآور روزهای ناخوش زندگی باشن بهم اضطراب میدن. جواب ندادن تماس و تلفن بیشتر از همه چیز بهم اضطراب میده. این رو هم یادگرفتم کنترل کنم. به خودم میگم: صبر کن تا ساعت رند بشه. ده دقیقه صبر کن. صبر کن و صبر.

تغییرات رو پذیرفتم و حتی گاهی راه‌حل هم پیدا کردم. پذیرفتن تغییر ولی به معنای این نیست که جا نخوری، خوب هم جا میخوری ولی لبخند میزنی و سعی می‌کنی کنترل همه چیز رو دستت بگیری‌.

جز اضطراب و باطری که داره تموم میشه، خوبم. این خوبم رو نمی‌تونم یک خوب کامل در نظر بگیرم. خوب بودنی که بودن داره و کمی متزلزله.

خسته‌م و نمیتونم کلمات رو پیدا کنم و بنویسم.

می‌خوام کمی چشم‌هامو ببندم و لحظه‌ای فکر کنم توی آسمونم. هوهو خان یادتونه؟ برنامه کودک؟ همونجور.

میخوام چشم‌هام رو ببندم و فکر کنم با هوهوخان همراهم.

عصر بخیر

: )
© من نوشت