من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

پایان سردرگمی به وسیله کسی که بارها گفتم حواستان باشد نزدیکش نشوم!

شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴، 14:29

این یک هفته من به شدت سردرگم بودم و نمیدونستم چکار کنم بهتره.

امروز خواهرم نشسته بود و گوشی دستش بود، گفتم خواهر عزیزم لطفاً به من گوش بده می‌خوام باهات حرف بزنم.

توضیح دادم که شرایط درس خوندنم‌ چطوره و نمیدونم‌ چکار کنم.

راستش حرف زدن معجزه کرد. همین که کلمات رو به زبون اوردم دوباره تونستم فکر کنم. خیلی جالبه، حرف زدن مشکلات ذهنی رو کم میکنه.

همون موقع یاد محمد حسن افتادم. همون که گفتم حواستون باشه مخم رو نزنه = )))))

اون خیلی خوب درس میخونه و مطمئن بودم میتونه راهنمایی‌م کنه. پیام دادم گفتم داش گلم تو از وضعیت من کم و بیش خبر داری، بیا بگو چکار کنم که ضرر نکنم؟

لیست دروس خونده شدم رو گرفت و بهم گفت چیا رو بخونم و چیا رو نخونم. کدوم فصل‌ها رو میتونم از پسشون برمیام و کدوما رو نمیتونم.

ذهنم باز شد. الان واقعا راحتم و میتونم نفس بکشم.

به محمدحسن هم گفتم نگاه کن با توجه یه شرایطم حرف بزن. نمیخوام ایده ال گرایی کنی. تحمل استرس اضافی ندارم.

اخرش گفت این روحیه‌ت رو میپسندم. : )))

والا این روحیه پروو بودن رو خودمم میپسندم.

خلاصه بازگشت، بازگشت به وسیله دوست عزیز.

: )
© من نوشت