من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

حیف

جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱، 2:24

بخش ناراحت کننده‌ اینه که شاید هیچ وقت

نبینی چی برات نوشتم.

متن‌هام برای خودم بمونه بدون این که به دست تو برسن.

ممکنه که هیچ وقت این شیشه بینمون شکسته نشه و 

ارتباط پشت از پشت شیشه می‌دونه چجوریه؟

همو میبینیم، لب خونی می‌کنیم ولی همو لمس نمیکنیم‌

گاهی جاها اشتباه لب خونی میکنیم و همه چیز خراب میشه.

این شیشه باید شکسته شه.

: )

عجیب

پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱، 0:16

احتمال این که آدم به فاصله ۲۰ روز دوباره کرونا بگیره هست؟

😐😐

قفسه سینه‌م مثل شب اولی که کرونا گرفتم شده

و نفس که می‌کشم میسوزه😐

خدایا این شوخی رو نکن.

: )

وا

چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱، 11:20

چه فعل و انفعالاتی باعث می‌شه

 بیان تو نظرات بنویسه

سلام خوبی؟

: ))))

یا مثلا بیاد بنویسه 

بیا چت کنیم.

جالب تر از همه اینا اینه

که بدون آدرس وبلاگ مینویسن😂

یعنی خودشونم میدونن که امیدی نیست.

 

: )

بی‌خوابی

چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱، 2:55

امشب که بی‌خواب شده‌بودم گفتم که بیام کمی حرف بزنم.

کتاب ص ص م از مرگ تا مرگ

از عباس نعلبندیان رو همین چند دقیقه پیش تموم کردم.

خدای من نعلبندیان چقدر خوب و نابغه بوده.

حقیقتا توی نویسنده‌های ایرانی حس می‌کنم هیچ‌کس

به گرد پاش نمیرسه.

قسمت‌های عاشقانه کتاب برای این که غرق بشم

و یا حتی دست و دلم بلرزه که برم برای (ا) بفرستم

کافی و خطرناک بودن.

 یه قسمتی از کتاب: 

(ازدحام پاهای چابک و دست‌های بخشنده و لبخند‌های خوشبخت را ندیدی؟ آه، خوشبختی!... راستی تو هیچ خوشبختی در دامان داری؟ از آن خوشبختی‌های کوچک و نشاط‌انگیز. من هم یک کم دارم. می‌خاهی با هم در گوشه‌ای بنشینیم و خوشبختی‌هامان را جمع کنیم پیش رویمان؟ 
#ص_ص_م_از_مرگ_تا_مرگ)

__

قصد داشتم کتاب اتاق جیکب ویرجینیا ولف رو بخونم

ولی نعلبندیان بدجور من رو بنده خودش کرد.

امان از این نوشته‌های زیبا.

چون فارسی هم هست و جمله بندی خاص خودش رو داره

بیشتر برام لذت بخشه

____

خیلی زشته ولی واقعا برای تابستونم برنامه ندارم.

هوا به شدت گرمه اینجا.

حوصله بیرون رفتن اصلا ندارم ولی این عادت زشتیه.

برم کلاس طراحی؟ 

زبان دوست ندارم کلاس برم‌. باید خودم بخونم.

__

شاید واقعا من کم تحمل هستم.

کاشکی نذاره که صبر من تموم شه.

___

 

: )

خنگ‌بازی

دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۱، 7:19

دیشب که غمگین بودم نوشتم

(امشب فکر کردم دیگه دوست ندارم حرف بزنم.)

بعد کامنت گذاشتنو بستم.

صبح پا شدم دیدم

(ا) کامنت گذاشته

(بیجا کردی شما )

قیافه من😳

نگو دیشب توییت رو یکبار پاک کردم که غلط املاییش رو درست کنم و یادم رفته بود دوباره کامنتا رو ببندم.

چقدرم خشنه بچه‌م🥺 

بیجا کردی چیه. من غمگینم الان. باید ناز بکشی.

خداروشکر ناز کشیدن بلد نیست.

منم خنگ که کامنتا رو یادم رفت دوباره ببندم.

ولی جدی دیگه دوست ندارم حرف بزنم : ((

یه حس بد گوش ندادن دارم نسبت به همه.

 

: )

امشب

دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۱، 2:11

امشب غمگینم و دلم میخواد نازمو بکشن🙁

ولی میرم بخوابم تاصبح پا شم

بگم این پسر بامزه‌ی همسایه بیاد و باهاش کلاس اولو کار کنم.

پسره‌ی گوگولی.

 

: )

یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۱، 1:14

این ذوقای اول رابطه رو واقعا دوست دارم

: ))))

برای کسی هم که تعریف نمی‌کنم مجبورم بیام اینجا بنویسم.

دیشب داشتم با فاطمه صحبت میکردم و گفتم سر یه مسئله‌ای از (ا) عصبانی‌م و به نظرت دعواش کنم یا نه.

و (ا) که نبودش چند وقتی، همون موقع پیام داد.

دیگه نشد دعوا راه بندازم: (((

امروز داشتم با (ا) صحبت می‌کردم بعد مسخره می‌کرد که

عکس قدی بده ببینم حالت خوب شده یا نه.

منم ویدئو مسیج گرفتم و فاک نشونش دادم.

بعد اون گفت عه عینک میزنی.

بعدترش گفت عه موهاتم چه پره ماشالله.

قیافه من پشت گوشی😅🥵

گفتم نگاه نکن دیگه ویدیو مسیج رو.

برگشت گفت: بخدا یه بار دیدمش.

بعد کثافت از قیافه‌ت ویدیو دادی 

لخت نفرستادی که خجالت میکشی

😂😂😂😂

بخدا نمیدونه من چقدر خجالتی‌م و با چه مبارزه‌ای

خودمو رها کردم.

البته میگه که میدونم.

من خیلی سفت و سختگیر بودم و حالا دارم تمرین میکنم

رها باشم. این رهایی اعتماد به نفس خودم رو هم بیشتر

نشون میده.

همین که از خودم و قیافه‌م راضی‌م و میتونم سلفی رو باز کنم عکس بدم واقعا حس خوبی میده🚶‍♀️🤭

 

: )

نیومده جنگ: ))

جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱، 15:6

یادم رفته بود که خونه چه شکلیه چه جنگ اعصابا داشتیم😬

خداروشکر از همون اول پرشور شروع کردیم.

واقعا آدم حرصش میگیره از یه سری رفتارا

و از اونجایی که با خانواده هم زندگی میکنی نمیتونی چیزی

بگی بیشتر حرص میخوری.

یعنی چیزی که میگی ولی تغییری ایجاد نمیشه و حرص میخوری😒

متاسفانه انسان عصبانی شدم و این خوب نیست.

دست خودمم نیست.

همه‌ش تفاوت داریم و اختلاف‌

و این برای خودمم جدیده.

خب من تغییر کردم، من کسی‌م که باهاشون فرق داره

 و واقعا نمیدونم راه حل چیه که خودم و اعصابم آروم تر باشه.

دلم می‌خواد بقیه‌ی زندگی‌م رو توی این شهر کوچک و نزدیک خانواده و فامیلی که این قدر متفاوتیم نباشم.

نمیدونم چه راهی رو میتونم انتخاب کنم که دور شم،

حداقل کمی.

واقعا سختمه دیگه : (((

: )

انتخاب

پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۱، 13:24

توی ریل‌باشم و دارم برمیگردم خونه.

آه خونه، آه زندگی

آه خانواده.

الان (ا) برام یه هایلات اسکراب فرستاد و من داشتم فکر می‌کردم

این یونیفرمای بیمارستان به چه کار من میاد:))

پرسیدم برای مدرسه بپوشم؟🤭

گفت نه خیر، انتخاب کن برای بیمارستان می‌خوام.

یک ساعت منتظر بود من رنگ بگم.

خداییش روم نیست بهش بگم که بابا من کوررنگی دارم و 

یکم ممکنه انتخابام متفاوت باشن😬

انتخابای من، انتخابای خنثی میشن که مطمئن باشم عجیب و غریب نیستن. از بس تجربه‌ی عجیب در این رابطه داشتم.

و از طرفی دوست ندارم در انتخاب کردن کنار گذاشته شم😒 خب وقتی بگم کوررنگی دارم به طور ضمنی اینو دارم میگم که از من نظر نخواید.

خلاصه دو تا رنگ آبی نفتی و بنفشو گفتم که آخرش زرشکی انتخاب کرد اصن😐

__

فراز به جای مرسی و اینا میگه 

جگرت را خام خام

بعد من همه‌ش تصویر هندجگرخوار توی فیلم محمد میاد توی ذهنم.

___

استرس یک مهر رو دارم🥺

من می‌تونم؟

خیلی شل و ول نباشم یه وقت؟

___

کاش بریم مسافرت.

هر چند هیج پولی هم ندارم.

با هوا بریم😐

___

 

: )

خواب‌های آشفته شاید واقعی در جایی دیگر

چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱، 13:43

اسکاج رو گرفتم توی دستم که ظرفا رو بشورم.

یه لحظه ایستادم انگار یه چیزی به ذهنم اومد.

تصویری از چشمام رد شد. و اسکاج خشک شده توی دستام بود.

یادم اومد دیشب خواب دیدم در خانه مادربزرگ توی جمع خانوادگی نشسته‌بودیم. انگار مدتی از فوت پدربزرگ میگذشت‌.

زن‌دایی که سال‌ها فوت کرده‌بود سالم و سرحال کنار پسرش نشسته‌بود ‌و در بحث‌ها شرکت می‌کرد.

زمان عجیبی‌ بود و توی نگاه همه‌ی ما این بود که زمان به عقب گذشته و اتفاقات به نحو دیگه دارن رقم می‌خورن.

پدربزرگ به جای این که ۱۵سال بعد فوت کنه، زودتر فوت کرده بود.

زن دایی فوت نکرده‌بود و قرار هم نبود از پیش ما بره.

همه‌ جوان بودند و شوق زندگی داشتند.

هنوز هم بهش فکر میکنم احساس بیگانگی می‌کنم. انگار که واقعا همچین چیزی وجود داشته باشه.

گاهی حس می‌کنم اتفاقاتی توی ذهنم رو یادمه یا مکان دیگه‌ای رو همزمان در اینجایی که هستم حس می‌کنم.

چه دنیای عجیبی. هر چند اینا احتمالا به خاطر خطای مغزی

و تعدد مصرف قرص باشه😂😂

خداییش چقدر قرص این چند وقت

مصرف کردم‌.

معده‌م اسم قرص میشنوه جیغ می‌کشهههه:))

 

: )

بی‌جنبه

یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱، 14:14

من همین طور آدم بی‌جنبه‌ای هستم

از وقتی قرص میخورم خیلی رقیق و احساساتی هم شدم.

اونوقت (ا) اومده نوشته: دختر من چطوره؟

😭😭 خدایا.

بابا محبت نکن. من خاک بر سر همین طور کم عاشق و احساساتی‌م تو هم بدترش کن.

قشنگ ندید پدید طور هی ذوووق میکنم

قند تو دلم آب میشهههه

__

​​​​​​وای راستی، دو شب پیش من به مسئول اونجایی که کار میکردم

پیام دادم گفتم که مرخصی بده اوکی نیستم.

اونم خوب برخورد کرد.

بعددددد یواش یواش شروع کرد صحبت کردن اولش

سوالات کلی بود و اطلاعات شخصی خاصی نبود.

یه دفعه گفت اینستا دارید؟ میشه آیدی بدین؟

قیافه من😐😐😐😐

من واقعا لاس نزدم. خیلی محترمانه جواب میدادم و با سوم شخص .

جالبیش اینه اصلا اینجور برخورد نمیکرد و خیلی محترمانه بوده تا الان.

یعنی من الان دو نزدیک سه ماهه کار میکنم اونجا

فقط اینجور بوده که اشکالاتو میگفته من رفع میکردم.

آخرشم برگشت گفت خب نباید الان با این حالت تایپ کنی

برو استراحت کن😑

اینو نوشت اینوووو نوشت میخواستم یه چیزی بگم بهش.

دلم میخواست بگم چشم عباس آقا، منتظر بودم شما بگید.

دیگه خلاصه چیزی نگفتم، گفتم وحشی نباشم همینطور سنگین رنگین جواب بدم

تا اگر دیدم پاشو از گلیشم درازتر کرد، خیلی راحت بلاکش می‌کنم.

هر چند واقعا من فکر نمیکنم برای لاس اومده باشه، فکر میکنم برای کاری دیگه در زمینه کار اومده بود جلو ولی رید.

نمیدونم حس من اینطور میگه.

به هر حال اگر قصد دیگه هم داشت من بهش رو ندادم.

اصلا نمیشه قصد دیگه داشته باشه که.

هنوز بهش فکر میکنم پشمام میریزه. 

چرا آخه؟ چرا مرد؟ من کلی تعریفتو میدادم که

چقدر باادب و آقاست و هیچی نمیگه😑

تف تف.

نفس عمیق بکشم. هنوز چیزی نشده.

انشالله اونروز سرش خورده بوده به جایی و 

یا چیزی زده بوده. 

__

 

: )

خونه

یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱، 6:9

حالم بهتره. فکر می‌کردم امشب قراره راحت بخوابم

از تپش قلبم نتونستم.

خسته شدم. معذبم. خونه خودمونو میخوام.

گریه‌م گرفته واقعا.

از تپش قلب بیدار شدم برم آشپزخونه آب بخورم

شوهر خواهرم داشت فیلم نگاه میکرد، 

گفتم مگه جنی؟ 

هول شد. نمیدونم چرا. من حواسم نه به فیلم بود 

نه به خودش.

خیلی حس بدی گرفتم که وسط زندگی‌شونم و

توی خونه خودشون معذبن. 

بماند که من مقصر نیستم و حتی سرسوزنی اتفاقات تقصیر من نبوده.

از کرونا گرفتن تا این قرنطینه اجباری و تپش قلب.

الانم قلبم مثل قلب آدما نمیزنه. نمیدونم چکارش کنم.

اخر شب قرص خوردم، نباید الان اینجور باشه.

همه بدنم نبضش میزنه، دستم درد می‌کنه.

____

دکتر گفت قرنطینه ۱۴ روزه

واقعا نمی‌تونم ۱۴ روز اینجا بمونم. من واقعا ترکیدم‌.

سه شنبه میشه روز ۷م، میشه برگردم؟

توی بعضی پروتکلا نوشته قرنطینه ۱۰ روزه

خب میرم سه روزم اونجا قرنطینه میشم.

هوف:((

___

 

: )

شوخی نداره

جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱، 7:13

این سویه‌ی مثلا خفیف کرونا دیروز منو از پا درآورد.

برای اولین بار فکر می‌کردم اگر بمیرم و تموم شه شاید بد نباشه.

تب و لرز و حالت تهوع و چشم درد و سردرد همه رو با هم داشتم.

نمی‌تونستم تکون بخورم.

خونه خواهرمم که هستم واقعا دلم نمی‌اومد آه و ناله کنم

مشخص بود دارم میمیرم ولی خیلی لبخندزنان پا شدم رفتم بیمارستان.

هنوز بهش فکر میکنم همه جام درد میگیره.

امروزم اگر اینجور شم دیگه مطمئنم بستری می‌شم

خیلی بد بود.

توی دوبار قبلی اصلا اینجور نبود و در حد سرماخوردگی بود و رو به موت نمیشدم.

اه امیدوارم هیچ وقت دیگه تجربه‌ش نکنم.

__

دلم خونه‌مونو میخواد.

چقدر بده آدم بیرون مریض شه.

: )

رو به موت

پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱، 15:2

حالم خراب شد.

تب و لرز و سردرد شدید داشتم.

و بدتر از همه اینه داماد میگه خودت اومدی😑

واقعا این بشر پرووعه.

من اومدم خونتون یا زنت حامله‌ست غذا نمی‌خورد

اومدم کمکش کنم؟

این حرف واقعا سوزوند منو.

من اصلا دوست ندارم برم خونه کسی

و اینو همه میدونن. متنفرم از این که خونه خودمون نباشم

اونوقت اینجور میگه.

خواهرمم اونقدر حالش خوب نیست که بخوام

جوابشو بدم و حرف بشه.

به خواهرم اشاره‌ای کردم که چرا شوهرت فکر میکنه

من از کوزت بودن خوشم میاد؟

من توی خونه خودمون حقیقتا هیچ کاری نمی‌کنم

و خیلی لوسم.

اومدم اینجا کوزت شدم که هیچ، کرونا هم بهم دادن و

اینجورم میگه.

من فقط به خاطر خواهر حامله‌م که غذا نمیخوره اومدم

چون میگفت تو باشی من غذا میخورم.

الانم به خاطر همون هیچی نمی‌گم. ولی یادمم نمیره.

دوست ندارم بمونم. دلم می‌خواد زودتر برم خونه‌مون.

ولی نمیشه. برم همه‌شون میگیرن ازم و یه طور قهرگونه هم داره.

کاش دیگه علامت نشون ندم و زودتر برم خونه مون.

اینجا ناراحتم. 

: )

هر دم از این باغ

پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱، 6:10

۵صبح از سوزش قفسه سینه‌م بیدار شدم.

گلوم خشکه و انگار میخوام سرفه کنم و نمی‌تونم.

(ا) شیفت بود و جواب پیامشو که دادم سین کرد.

بماند که اولش داشت سعی می‌کرد علائمم رو هیستریک جلوه بده تا کرونا.

ولی یه جایی از مکالمه گفت تا صبح میمیری.

گفتم اره تنها بمون ببینم کی بهت فیلم معرفی می‌کنه.

این جمله برای خودم دردناک بود. از این که کل شخصیتم و 

بودنم به فیلم و کتاب تنزل پیدا کرد بدم اومد.

خب من نباشم نفر بعدی دیگه؟

ارزش بودنم به خودم نبود. به چیزهایی بود که روزی ممکنه دنبالشون نکنم و دیگه علاقه‌م هم نباشن.

کاشکی بودنم به خاطر خودم ارزشمند باشه‌.

مشخصه حالم خوب نیست. دارم هذیون می‌نویسم.

: ))

خدایا قفسه سینه‌م میسوزه.

: )

وا

چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱، 17:36

مثبت شد خواهرم.

عاقبت من چه خواهد شد؟😂

: )

دو شب نخوابیدن

چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱، 12:13

دو شبه نخوابیدم.

خسته نیستم فقط حالش خوب شه.

دیشب ساعت دو به زور بلندش کردم بردمش بیمارستان

تا شش صبح اونجا بودیم.

پرسنل بیمارستان خیلی خوب بودن. نمی‌دونم چرا این قدر نسبت بهشون هجمه هست. 

پاشویه و خوردن مایعات فراوان جواب نداده بود.

استرس گردو یه طرف استرس خود خواهرم یه طرف.

گردو سومین حاملگی خواهرمه که تا الانم خیلی زحمت کشیده براش. 

الانم که بیدار شدم حالش هنوز خوب نیست.

آدم توی مریضی اطرافیان خیلی مستاصله.

هر کاری که به ذهنت میاد انجام میدی ولی بازم ناتوانی.

از غذاهای من درآوردی مامانم گذاشتم روی گاز داره قل قل می‌کنه.

باز خوبه شوهر خواهر خوبه

اگر دو نفرشون با هم مریض بودن فرار می‌کردم😂😂

 

: )

دوستی همیشه دوستیه

سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱، 17:20

امروز نوشتم: بودنت رو یادم رفته‌بود

و این یادآوری چقدر شیرینه.

این جمله خطاب به فراز بود. بعد از صحبت‌های دیشبمون.

از کنکور گفت و از مشکلات این مدت.

صداش تغییر کرده‌بود. گفتم کمتر سیگار می‌کشی؟

گفت دارم ترک می‌کنم. یکی دو تا می‌کشم گه گاهی.

چقدر عجیبه که سیگار این قدر روی صدا تاثیر داره.

منم از خودم‌ گفتم براش ،بدون سانسور. 

متاسفانه حق رو دست من نداد. گفت پیش برو و صبور باش.

تقریبا هیچ کس حق رو به من نمیده توی این مسئله🤣

گفتم حس بدی دارم و دوست ندارم این حسم رو.

گفت که این همه با حس خوب پیش رفتی، اینبار با حس بد پیش برو.

نمیدونم واقعا. شاید حق با من نباشه.

اما من هنوز فکر می‌کنم حق با خودمه.

قراره صبر کنم. باشه صبر می‌کنم.

دیشب آخرین جمله‌ش این بود

( حواسم بهت هست، موضوعی پیش اومد بگو)

کلا من فرازو برای همین دوست دارم و رفیق خودم میدونمش.

هیچ وقت بهم حس مزاحم بودن نداده. من همیشه حس می‌کنم مزاحمم یا نکنه کار داشته باشن. در نتیجه در هر زمانی میتونم باهاش صحبت کنم و پیام بدم. بدون این که نگران باشم که بدموقع ست و مزاحمم: ))

بزرگترین ویژگی‌ش همینه واقعا.

حالا من اینجور میگم ولی من و فراز از زمین تا آسمون فرق داریما. سر یه مسائلی حتی گیس‌های همو کشیدیم.

خیلی متفاوتیما فقط یادگرفتیم چطور با هم رفیق باشیم.

خلاصه دوست خوبه، دوست خیلییی خوبه.

خوشحالم که برگشته. و واقعا از ته دلم امیدوارم کنکورشو خوب داده‌باشه.

___

جونم براتون بگه، جدای همه اینا

خواهرم چند روز اصرار داشت که بیا پیشم.

بعد متوجه شدم شوهرش مریضه. گفتم که این احتمالا کرونایی، ویروسی چیزی گرفته. گفت که نه الرژیه.

منم دیگه دیدم من نرم مامانم باید بره، اونم خیلی خسته میشه. خودم رفتم پیشش‌.

ووو حالا شوهر خواهر خوب شد، خواهرم مریض شد.

دارم مریض داری میکنم☻

نفر بعدی منم؟🌝

خواهرم استرس گرفت، گفت الان تو هم مریض میشی!

گفتم فدا سرت. این همه مریض شدم اینم روش. خوب میشم، چیزی نمیشه.

( ولی شما دعا کنید مریض نشم: ))) دیر به دیر مریض میشم ولی بد مریض میشم.) الان یک ماه اینوراست تازه از اون مریضی که بی شباهت به کرونا نبود راحت شدم.

حالا در نهایت

یه خانم خونه‌ای شدم. اصلااا به به باید ببینید

:))

___

نمره‌های این ترمم کم کم دارن وارد میشن.

یکی دوتا بی انصافانه بود. ولی هر چی پیش میریم

بیشتر میفهمم دانشگاه ها چقدر بیخود و سلیقه‌ای هستن.

دانشگاه از اون حالت خیلی خوب بودن برام فاصله گرفته.

___

 

: )

نصفه شبی و فاقد اعتبار

دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱، 2:46

سبک زندگی‌م رو دوست ندارم.

خیلی توی خونه‌م‌. از طرفی هم هوا خیلی گرمه

هم من عادت کردم به خونه.

باید کمی بیشتر بیرون باشم.

__

هر یه مدت تصمیم می‌گیرم از همه دور شم

و حالا فکر می‌کنم شاید بهتر باشه از خودم دور شم.

__

زندگی چقدر عجیبه.

: )

بازگشت

شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱، 15:6

فراز پیام داد.

برگشت یه دوست قدیمی و خوب مثل دوباره کشف 

کردن یه شادیه. مثل زمانی که یه عطر قدیمی تو رو

به بهترین خاطراتت میبره.

فراز با همه تفاوتا و خل و چل بازیاش برای من همینه.

کسی که هر زمان پیام دادم جواب داده و کمک کرده‌.

رفیق بودن به معنای واقعی.

حرف زدن باهاش خیلی خوب بود امروز

*_*

: )

این چند روز

شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱، 0:36

سه شنبه آخرین امتحان کارشناسی رو دادم.

چه حس عجیبی دارم.

پایان 16 سال درس خوندن و امتحان داشتن رو هنوز نتونستم باور کنم.

گاهی هنوز حتی باورم نمیشه بزرگ شدم و بیشتر منتظرم کسی تکونم بده

و از خواب بیدارم کنه.

از مهر میرم مدرسه و این استرس میده بهم. حس های موذی بهم هجوم میارن

و من عقب می زنمشون. ولی میترسم. همه ش فکر میکنم نکنه معلم خوبی نشم؟

نکنه خوب بودن در این شغل هم مثل بقیه ی چیزا دود شه بره توی هوا؟

دلم میخواد گریه کنم. خیلی نا آماده به نظر میرسم ولی خب چیزی که باعث آرامشم میشه

اینه که حداقل هر چی تیوری بوده رو سعی کردم کامل یادبگیرم.

رها کنم فعلا. لذت ببرم تا بعدا

--

خبر بعدی اینه که یکی از دوستام پیام داد فراز برگشته و توی اینستا

استوری گذاشته.

اینستای همدیگه رو نداشتیم اخه. ریکوست دادم که اگر خواست اکسپت کنه.

نمیدونم برخوردش چی میتونه باشه.

این رفتارای عجیب و غریبی که دیدم از آدمای زیاد میدونم که باید انتظار تغییر زیاد

یا حتی هم صحبت نشدن رو هم داشته باشم.

چه غم انگیز.

البته امیدوارم اینجور نباشه.

------

گاهی فکر می کنم برای زندگی کردن ساخته نشدم. همه چیز برام پیچیده و عجیبه.

از این همه تردید هم خسته شدم.

انسان بودن چیزی متفاوت از منه.

 

: )

آخرین زهر

یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱، 14:42

فردا آخرین امتحان دوره کارشناسی‌م رو میدم

و بدترین و روی اعصاب ترین استاد رو داشته.

درس تفسیر .ق.

کل کتابو میخواد امتحان بگیره و میگه تستی و تشریحیه امتحان.

این آدم مریضه واقعا.‌ 

۹ نمره میانترم دارم وگرنه الان از شدت استرس پنیک می‌کردم.

هیچ‌ ایده‌ای هم برای خوندنش ندارم. همین طور دارم روخوانی می‌کنم تا کم کم شاید بفهمم کجاهاش مهمه.

احتمالا نتونم همه کتاب رو بخونم و باید چند فصل رو

حذف کنم‌یا فقط در حد روخونی بلد باشم.

اه ای استاد بیشعور.

__

 

: )

خشونت

شنبه چهارم تیر ۱۴۰۱، 11:49

این روزها بیشتر به این نتیجه رسیدم که من آدم مهربونی م

ولی بامحبت نیستم. یا روش محبتم فرق داره  شایدم کلامی نیستم.

دارم فکر می کنم یکم بامحبت تر باشم.

شاید این یه چیز ذاتی باشه؟ شایدم نباشه. ولی حتما میشه کمی متعادل‌ترش کرد.

الان که دارم با خودم فکر میکنم به این نتیجه رسیدم شاید به خاطر پوشندن این که احساساتی هستم

همچین روشی رو در پیش گرفتم ناخودآگاهانه.

توی کودکی من حساس و احساساتی بودم و همیشه از سوی بقیه مورد سرزنش بودم یا داشتن
راهکار میدادن بهم. شاید بهتر بود ازم میخواستن احساساتمو بپذیرم تا این که

سرکوبشون کنم یا چادری بندارم روشون و قایمشون کنم.

همه ی این بحث از اونجا شروع شد و به ذهنم اومد که خواهرم که بارداره گفت بیا پیشم.

تو خشنی بهتره.

قیافه من: | من چه خشونتی دارم. فقط به زور غذا بهش میدادم و محل نمیدادم اگر

میگفت نمیخورم. چون باید میخورد. و همین که میذاشتم کنارش و میگفتم بخور، یکم بخور زشته

اونم میخورد. ولی جدی من خشن نبودم :((

بعد منطقی م هم خیلی تاثیر داشته، همیشه به مسایل جوری نگاه میکنم که احساسات رو نادیده میگیرم

و به نظرم اگر باید بشه، حتما باید بشه و بهونه فایده ای نداره. همین رو هم همیشه توی مشورت ها میگم

و این باعث میشه خشن به نظر بیام.

آقا من نازی مممم، چرا اینجور میگن اصن. : (((

روش محبتم فرق داره. ولی انگار باید بیشتر کلامی و لطیف باشم.

 

 

: )
© من نوشت