من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

خواب‌های آشفته شاید واقعی در جایی دیگر

چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱، 13:43

اسکاج رو گرفتم توی دستم که ظرفا رو بشورم.

یه لحظه ایستادم انگار یه چیزی به ذهنم اومد.

تصویری از چشمام رد شد. و اسکاج خشک شده توی دستام بود.

یادم اومد دیشب خواب دیدم در خانه مادربزرگ توی جمع خانوادگی نشسته‌بودیم. انگار مدتی از فوت پدربزرگ میگذشت‌.

زن‌دایی که سال‌ها فوت کرده‌بود سالم و سرحال کنار پسرش نشسته‌بود ‌و در بحث‌ها شرکت می‌کرد.

زمان عجیبی‌ بود و توی نگاه همه‌ی ما این بود که زمان به عقب گذشته و اتفاقات به نحو دیگه دارن رقم می‌خورن.

پدربزرگ به جای این که ۱۵سال بعد فوت کنه، زودتر فوت کرده بود.

زن دایی فوت نکرده‌بود و قرار هم نبود از پیش ما بره.

همه‌ جوان بودند و شوق زندگی داشتند.

هنوز هم بهش فکر میکنم احساس بیگانگی می‌کنم. انگار که واقعا همچین چیزی وجود داشته باشه.

گاهی حس می‌کنم اتفاقاتی توی ذهنم رو یادمه یا مکان دیگه‌ای رو همزمان در اینجایی که هستم حس می‌کنم.

چه دنیای عجیبی. هر چند اینا احتمالا به خاطر خطای مغزی

و تعدد مصرف قرص باشه😂😂

خداییش چقدر قرص این چند وقت

مصرف کردم‌.

معده‌م اسم قرص میشنوه جیغ می‌کشهههه:))

 

: )
© من نوشت