نیومده جنگ: ))
جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱، 15:6
یادم رفته بود که خونه چه شکلیه چه جنگ اعصابا داشتیم😬
خداروشکر از همون اول پرشور شروع کردیم.
واقعا آدم حرصش میگیره از یه سری رفتارا
و از اونجایی که با خانواده هم زندگی میکنی نمیتونی چیزی
بگی بیشتر حرص میخوری.
یعنی چیزی که میگی ولی تغییری ایجاد نمیشه و حرص میخوری😒
متاسفانه انسان عصبانی شدم و این خوب نیست.
دست خودمم نیست.
همهش تفاوت داریم و اختلاف
و این برای خودمم جدیده.
خب من تغییر کردم، من کسیم که باهاشون فرق داره
و واقعا نمیدونم راه حل چیه که خودم و اعصابم آروم تر باشه.
دلم میخواد بقیهی زندگیم رو توی این شهر کوچک و نزدیک خانواده و فامیلی که این قدر متفاوتیم نباشم.
نمیدونم چه راهی رو میتونم انتخاب کنم که دور شم،
حداقل کمی.
واقعا سختمه دیگه : (((
: )