من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

رو به موت

پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱، 15:2

حالم خراب شد.

تب و لرز و سردرد شدید داشتم.

و بدتر از همه اینه داماد میگه خودت اومدی😑

واقعا این بشر پرووعه.

من اومدم خونتون یا زنت حامله‌ست غذا نمی‌خورد

اومدم کمکش کنم؟

این حرف واقعا سوزوند منو.

من اصلا دوست ندارم برم خونه کسی

و اینو همه میدونن. متنفرم از این که خونه خودمون نباشم

اونوقت اینجور میگه.

خواهرمم اونقدر حالش خوب نیست که بخوام

جوابشو بدم و حرف بشه.

به خواهرم اشاره‌ای کردم که چرا شوهرت فکر میکنه

من از کوزت بودن خوشم میاد؟

من توی خونه خودمون حقیقتا هیچ کاری نمی‌کنم

و خیلی لوسم.

اومدم اینجا کوزت شدم که هیچ، کرونا هم بهم دادن و

اینجورم میگه.

من فقط به خاطر خواهر حامله‌م که غذا نمیخوره اومدم

چون میگفت تو باشی من غذا میخورم.

الانم به خاطر همون هیچی نمی‌گم. ولی یادمم نمیره.

دوست ندارم بمونم. دلم می‌خواد زودتر برم خونه‌مون.

ولی نمیشه. برم همه‌شون میگیرن ازم و یه طور قهرگونه هم داره.

کاش دیگه علامت نشون ندم و زودتر برم خونه مون.

اینجا ناراحتم. 

: )
© من نوشت