من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

این روزها

یکشنبه سی ام آبان ۱۴۰۰، 18:20

بعد اون چند روز بیماری افتادم گوشه خونه و هی می‌خوابم.

همه‌ش خوابم.

باید یه ویدئو ضبط کنم اونو هی میندازم عقب. امشب تمومش میکنم خودمو راحت می‌کنم.

--

هوای امروز و دیشب خیلی خوب بود.

بارونی و زیبا.

امیدوارم بازم بارون بزنه.

---

کلاس زبانم داره شروع میشه و ماشالله یکی از یکی داف تر.

اصلا اینا رو میبینم میگم یا ما طبقه وسط جامعه نیستیم یا نمیدونم.

جدی این شکاف نیست چیزی بیشتر از شکافه.

ولی از کلاسم راضی‌م. فقط همت خودم رو نیاز داره که به خوبی نتیجه بده.

----

کتاب اناکارنینا یکم حوصله سربر شده و همه‌ش

تو دلم امیدوارم زودتر تموم شه.

: )

سلااام

جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰، 14:50

اقا بر طبل شادانه بکون

خوب شدم💃

جدی جدی ها. 

مرددممممم این چند روز.

سه بار سرم زدم و هر بارم دکترا بهم حرف زدن که بدنت ضعیفه نمیشه امپول بزنی باید سرم بزنی و فلان.

الان ولی یه قسمت کوچک گلوم درد که قابل اغماضه درد میکنه و بسیار شاد و خوشحالم.

اولا تب ندارم

دومااااا راحت میخوام

سوما کرونا نبود : ))

از همون اول دکترا گفتن عفونت باکتریاییه ولی من سر مامانم اینا میترسیدم که یه درصد کرونا باشه و اونا هم اصلا من به جاییشون نبودم که همه ش تو حلقم بودم.

 دیشبم خیلی ناراحت بودم و خودم نمیدونستم چرا

ولی امروز صبح پریود شدم.

خیلی زودتر از همیشه، به خاطر اب و هوا.

هر وقت رو به سردی میره دوره‌م کوتاه تر میشه.

الان خوبم. درد هم فعلا نداشتم.

شاید فردا مسافرت کوتاهم بریم.

ولی همه کارام موندن : )))

 

: )

اقا

جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰، 1:39

واقعا دلم گرفته

دلم فرازو میخواد. خاک تو سرم کاش همون موقع که غیبش زد میرفتم دنبالش.

الان جرئت ندارم دنبالش بگردم.

قدر دوست خوبمو باید می‌دونستم.

روز به روز بیشتر میفهمم چقدر خوب و بی چشم داشت دوست بودیم.

هیچ کی برام اون نشده.

____

خیلی خسته شدم‌.

شبا هم که خوابم نمیبره انگار بدتر شدم.

شبای طولانی و تنها‌.

با دوستام خیلی کم ارتباط برقرار میکنم‌. این یکی دو سال اخیر اینجور شدم و واقعا متاسفم.

دور ادم نباید شلوغ باشه ولی دوست چیزی که نیازه.

__

این بیماری طولانی هم نبود.

درسته سخت بود. با این که سعی کردم باهاش کنار بیان

ولی اذیت شدم.

همه اون تحمل کردنا الان دارن جوری دیگه خودشونو نشون میدن.

انگار روزهاست استراحت نداشته‌م.

گلوم هم درد میکنه هنوز.

میخوام برای چند روز همه چی بایسته

من کمی استراحت کنم و دوباره چرخ دنیا بچرخه.

چرا همیشه کارامو سرموقع انجام میدم؟ کاش همه چی به تخمدونم بود و راحت پیش میرفتم.

__

ترم دوم کلاس زبانم نوشتم.

زمانش افتضاحه. ولی نوشتم

چون فاصله بیفته صد سال سیاه دیگه نمیخونم.

____

دلم میخواد غر بزنم و گریه کنم.

احساسات خوبمو گم کردم.

رفتار اینم بدتر اعصابمو خراب کرد.

به راحتی میشه متوجه شد همه چی اشتباهه

اصلا رفتار من اشتباه ترینه ولی مگه میفهمم؟ نه نمیفهمم.

کاش یه بار بفهمم ‌.

من دلم خودمو میخواد. خود خودمو.

__

​​​​​​​

: )

شربت و توهم

پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰، 8:38

دیشب نتونستم بخوابم

فکر کنم سر جمع یک ساعت نخوابیدم

اصلا خسته نیستم.

آدمی که دیفن هیدرامین میخوره و سرماخوردگی که

صد در صد خوابش میگیره.

 روی اون یکی شربت ولی نوشته بود که مشکلات خواب ایجاد میکنه.

توهمم زدم دیشب و خواهر بیچاره‌م رو بیدار کردم.

خسته‌م ولی خوابم نمیاد.

اه خدایا.

گلوم هنوز درد میکنه کاش یکم بهتر شه حداقل.

: )

هوف

پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰، 0:24

واقعا نمی‌دونم این چیه که من گرفتم.

دو هفته ست از خونه بیرون نرفتم

مخصوصا هفته اخر که به خاطر زیادی کارام از اتاقمم خیلی کم بیرون می‌رفتم و همه ش درگیر امتحان و درس بودم.

دو روز تب داشتم و گلودرد.

دو تا دکتر گفتن که بدنت خیلی ضعیف شده و کرونا نیست.

علائمم بیشتر نشده. 

گلوم عفونت کرده.

خیلی روزای بدی بودن. هنوزم استرس دارم

خانواده خیلی در کنارم بودن. وقتی ادم تب میکنه واقعا ناتوان میشه. تب هم که میکردم نمی‌تونستم ماسک بزنم

صورتم داغ میکرد و نفس داغ خودم بدتر حالمو بد میکرد.

اونا هم هی دور من میچرخیدن.

واقعا امیدوارم کرونا نبوده باشه و طبق گفته‌ی دکترا

به خاطر شرایط بدنی خودم باشه. اصلا دلم نمیخواد بقیه رو هم درگیر کنم.

هر چند من اصلا جایی نرفته‌م که کرونا بگیرم😪

کاشکی امشب خوب بخوابم.

چند شنبه خوب نمی‌خوابم.

علامتم نشون ندم بلکه خیالم راحت شه.

تا همینجا هم به اندازه کافی استرس کشیدم.

خیلی خسته شدم. با این که توی مریضی زیاد ناله نمی‌کنم

ولی واقعا خسته کننده بود.

تب خیلی بده.

من واقعا امیدوارم فردا خوب شم دیگه. 

 

: )

: (

سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰، 23:43

حالم خیلی بده.

سرم داغه و دستام سرد.

اول لرز کردم و بعد تب.

افتضاح‌ترین تجربه‌ی ممکن بود.

احتمالا کرونا ست؟ دقیقا همین جمله‌ی ساده ولی نامطمئن.

راستش من معتقدم کروناست چون هیچ وقت تب این شکلی نداشتم.

حال عمومی‌م خوبه البته.

به قول مامانم ادم مریض گوشی دستش میتونه بگیره؟

کاشکی تا فردا خوب شم. حس بدی دارم.

کلی میوه و ویتامین خوردم. مایعات خیلی خوردم.

و جالبیش اینه جذب میشه هی. اصلا دسشویی اینا نمیگیرتم.

نگران خانواده‌م . رعایت کردنشون نیم بنده و ناراحت میشم.

خدای مهربون فردا خوب میشم؟

مریض شدم ولی لوس‌تر هم شدم. لوس و کمی غرغرو.

برم بخوابم. خیلی خسته‌م.

: )

ای  بابا

سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰، 19:59

پریشب توی خواب گلوم خشک خشک بود.

نتونستم بخوابم.

صبح پاشدم گلوم خشک بود و سردرد و چشم درد داشتم

و دمای بدنمم نرمال نبود. تب نداشتم ولی یه جوری بودم.

عصر رفتم دکتر و گفت علائم خاصی نداری

به نظر من چیز خاصی نیست و بیماری فصلیه.

صبح زود احساس کردم خیلی گشنمه و قندم افتاده

منتظر موندم تا اذان که مامان اینا بیدار بشن

و رفتم پیششون.

جز چشم درد و سردرد، تب هم کردم.

گشنه‌م هم بود خیلی زیاد. دیشبم درست غذا نخورده بودم.

حالم خوب نبود تا شوهر خاله‌م اومد یه سرم زد و با شونصد تا امپول داخلش😬

تا ساعت ۱۵ خواب بودم. باورم نمیشد ساعت سه باشه.

فکر میکردم ساعت دهی دوازدهی باشه:/

اما دیگه حالم خوب بود.

الانم خوبم. تب سنج رو گذاشتم دم دستم. ماسک زدم

و نمی‌دونم کروناست یا یه کوفت دیگه.

پارسال همین موقع ها بود دو روز مریض شدم

یهویی حالم بد شد و خوب شدم سریع.

امیدوارم این یکی هم مثل قبلی باشه.

واقعا سردرگمم که دقیقا چکار کنم جز صبر تا علائمم دقیق تر شن😩

هوف

___

برنامه های این هفته هم کنسله.

__

: )

بالاخره

دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۰، 1:8

فکر می‌کنم جدی جدی از چشمم افتاد.

واقعا انتظار نداشتم اینجور رفتار کنه‌

ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم و مکالمه رو ادامه دادم.

همیشه همین طورم وقتی ناراحت میشم چیزی نگم و صبر میکنم تا ببینم ناراحتی‌م در چه حده‌.

ولی اگر ببینم واقعا قلبم به درد اومده مسئله رو عنوان میکنم و ناراحتی م رو بروز میدم‌ اما در لحظه؟ خیر.

الان خیلی ناراحت شدم، به حدی که تصمیم ندارم ببینمش دیگه‌. چه احساس بدی بهم داد.

خراب شدن روابطم مثل سوختن یه چوب بوده.

یواش یواش اتفاق می افته و ناگهان دیگه من نیستم.

به روی خودم نمیارم ولی دلیلش این نیست که برام مهم نیست فقط فرصت میدم به طرف که ببینم بدتر میشه یا بهتر.

متاسفم، گاها حس می‌کنم رفتار خوبی هم نیست.

سر یه چیزی باید ثابت قدم باشم، باید بتونم.

__

فردا امتحان دارم. پیف.

___

کلاس زبان رو ادامه میدم.

تا چند ماه دیگه تموم میشه و چی بهتر از این.

یکبار برای همیشه تمومش کنم.

__

هنوزم سردگمم. واقعا عالی. 

__

: )

عجب

جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰، 12:12

مسئله ازدواج برای من همیشه عجیب و برزگ بوده.

توی ذهنم همیشه اینطوره بوده که ادم باید در اوج خوب بودن به ازدواج فکر کنه.

یعنی اگر میدونه یکسری اشتباه رفتاری داره اول باید اونا رو درست کنه.

زندگی مشترک یک طرفه و بچه ای که اکثر اوقات اضافه میشه واقعا یک طرف دیگه.

اونقدر مسئولیت بزرگی توی ذهنم هستن که نخوام الان بهشون فکر کنم.

فکر میکنم از یه جایی به بعد تصمیم خود آدم نیست که اونو جلو میبره و عوامل محیطی  و فشار جامعه ست

که اونو سوق میده به انجام یکسری از کارها!

همه فلان کار رو کردن، من نکنم؟

وای همه اینو دارن پس من چی؟

این که ادم چقدر شجاع باشه و خودش مسئولیت همرنگ جامعه نبودن رو بپذیره و حتی مسئولیت این که سن یکسری از کارا بگذره

و هیچ وقت بهشون نرسه رو هم بپذیره واقعا مهمه.

ته راه نباید  همه ش حسرت باشه.

-----

من هنوزم سردرگمم.

توی این دو سال کرونا خیلی حساس تر وبدتر از قبل شدم.

واقعا تاثیرات کروناست.

چقدر باید روی خودم کار کنم تا برگردم به دو سال قبلم و حالات روحی قبلش -_-

---

من اصلا نمی تونم برنامه ای برای اینده بریزم.

همه چی رو بهم ریختم.

درست مثل وقتی که تصمیم میگیری اتاقت رو تمیز کنی و همه چی رو میندازی  وسط اتاق

و بعدش سردرگم تر میشی و به غلط کردن می افتی.

منم دقیقا به غلط کردن افتادم.

اه اه .

امیدوارم زودتر شروع کنم به جمع و جور کردن .

---

کلاس زبان رو دوست داشتم. خوب بودا.

ولی مرددم. حس میکنم امتحان نگرفتنشون اونقدرا خوب نیست.

باید میانترم بگیرن.

چه وضعشه اخه.

خداییش ادم تا ندونه امتحانی هست که درست و با دقت نمیخونه.

این چه روشیه -_-

----

جلد اول اناکارنینا رو تموم کردم.

مسئله ی عجیبی رو عنوان کرده.

مسئله ای که جدیدا به طور ناخواسته فیلمای زیادی راجع بهش دیدم.

هنوز نظرم رو راجع به این مسئله نمی دونم.

اصلا نمیتونم نظر بدم. به نظرم پیچیده میاد و نمیتونم بگم دقیقا مقصر بودن یا نبودن

هوف 

---

: )

امروز

چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰، 15:15

اینقدر بهم ریخته بودم امروز که فکر کردم پی ام اسم.

ولی نه، هنوز خیلی مونده.

کاشکی توی توییتر با هیچ کس دوست نمیشدم و راحت تر میتونستم احساساتمو بروز بدم.

من امروز خیلی خسته ، ناامید و عصبی‌م.

بحث پیش اومده توی خونه هم بیشتر عصبانی‌م کرده.

انگار حرف همو نمیفهمیم و همه‌ش سوتفاهم پیش میاد.

مشکل اینه که هر چند وقت یکبار همون مشکل قبلی توی لباس جدیدی دوباره ظهور میکنه.

فاصله ی بین نسل ها و دیدگاه راجع به دخترا واقعا موج میزنه‌.

تازه مثلا خانواده من از اون خانواده های سنتی که دختر فلان و بهمان نکنه نیستن.

اگر اوضاع من اینه، اوضاع سنتیا چیه واقعا-_-

ناراحتی واقعا فایده نداره ولی تنهایی هم نمیتونم حلش کنم شاید باید برم روانشناس.

برای شنبه وقت بگیرم؟

___

مثل این پیرزنا شدم‌ . هر وقت ناراحت میشم

فشارم میره بالا.

عالیه واقعا

__ 

خیلی خسته و خواب آلودم ولی ذهنم کاملا هوشیاره

و نمیتونم بخوابم.

کلی هم کلاس دارم.

خدای من.

__

: )

اه

چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰، 13:50

 

تو خونه‌ی ما نمیشه بحث کنی و حرفتو بزنی.

اخرش بحثو احساسی میکنن تا از عذاب وجدان بمیری.

واقعا اعصابم بهم ریخت.

: )

حمایت

سه شنبه هجدهم آبان ۱۴۰۰، 23:5

حمایت برای هر کسی توی خانواده ما تعریف متفاوتی داره 

و متفاوت‌ترین معنای حمایت رو من دارم.

گاهی اوقات واقعا اذیت میشم چیزی به نام استقلال و حمایت در کنار اون تعریف نشده است.

این که خیلی از کارا رو انجام بدی تا مبادا فرد آسیب ببینه اصلا حمایت نیست.

بهترین مثالش این میشه که به بچه ت غذا بدی و نذاری قاشق رو برداره چون کوچیکه و از دستش می افته

پس اذیت میشه و تو همه ش بهش غذا بدی.

یا بند کفششو همه ش ببندی و یادش ندی.

خب تا کی؟ ایا این همون معنای جلوی رشد گرفتن مگه نیست؟

همون مثال ها در معنای وسیع تری توی زندگی اکثر ما دخترا هست.

اعتماد به نفسم سر این محدودیت های مثلا از سر لطف کاملا اومده پایین.

تمام تلاشم اینه این محدودیتای حمایتی رو کم کنم.

درسته ممکنه لطف باشه و یا حتی کارم رو راحت تر کرده باشن ولی بی دست و پایی بعدش چی؟

تفکرات من کاملا استقلال رو میخواد و هر رفتار کوچیک خلاف این موضوع تا مدت ها بهم احساس ضعف میده

و من متنفرم کارم رو بقیه انجام بدن.

امیدوارم به این مسیر استقلال که ممکنه بارها اشتباه کنم

امیدوارم به اون شخصیتی که توی ذهنم هست و براش تلاش می کنم.

----

 

 

: )

خب

سه شنبه هجدهم آبان ۱۴۰۰، 14:59

دیشب با ف صحبت می‌کردم

میگفت بذار یه بار دیگه بگه کی میای،

بعد برو.

گفتم تا الان سه بار گفته، دوباره بگه؟

چیزی نگفت‌.

ولی دیشب امیر پیام داد  دوباره گفت که کی میای؟

به ف گفتم دیگه الان راضی هستی؟

: )))

گفت راضی‌م . برو ببینش.

اگر  دوباره نمیگفت و میرفتم.​ ابرومو میبرد ف

: ))

خب حالا تعیین زمان،

پیچوندن خانواده

لباس مناسب 

دغدغه های بعدی‌ن.

مامانم گیر داده کی میخوای بری منم میام😂 ( رفتن پیش استادو فقط میدونه مسلما)

بهش میگم کجا میخوای بیای؟

میگه نههه من کاری ندارم باهات. هر جا میخوای بری برو.

هر جا خواستی برگشتن میایم دنبالت.

فقط مونده بود بگه میخوای بری کافی شاپی یا کسی رو ببینی اوکیه مادر جان. برو ببین.

واقعا قیافه‌م دیدنی بود-__-

چه اخلاقیه پیدا کردن جدیدا

هر جا میخوای بری میگن ما هم بیایم .

بابا عزیزان یکم استقلال ادم رو به رسمیت بشناسید.

___

من قدم تقریبا بلنده ولی پام کوچیکه.

هر کفش فروشی میرم تعجب میکنه.

اولین بار که یکی واکنش نشون داد

گفتم مرتیکه هیز بی ادب. چکار پای من داری.

تا واقعا این واقعه شونصد بار تکرار شد و فهمیدم گویا واقعا تعجب برانگیزه.

همین چند روز پیشم توی کفش فروشی مرده نگاهی کرد بهم

 و زل زده بود به پام گفت سایز پات ۳۶_۳۷؟

گفتم اره.

گفت میگم چه کوچیکه.

منم معذب شدم، باسن مبارکمو کردم طرفش و جوری که دید نداشته باشه کفش پوشیدم.

جدی معذب میشم. اخه دقیق نگاه میکنن و ادم حس میکنه

زیر اسکن قرار داره و حس بدی میگیره.

هوف.

___

وای خدایا

این مرد هنوز ایمیل میده.

امروز دقیقا نهمین روزه.

فازش چیه؟

واقعا داره یه کاری میکنه که جوابشو ندم.

کار میخوای یا نه؟

چرا اینجور میکنه! هر دو روز یکبار هم جواب میده و دوباره یه سوال دیگه میپرسه.

عجب گیری کردم باهاش.

حیف پولش خوبه ها. حیف.

وگرنه بلاک رو شاخش بود.

__

: )

اوا

دوشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۰، 23:21

امشب یه چک کردم

این چند وقت چقدر رک و واضح صحبت کردم با بقیه.

خانواده مادری تقریبا روی اعصابم راه میرن.

امروز خاله م گفت از کرونا نمیترسی؟

گفتم بترسم هم چکار کنم؟ شما که همه ش اینجایید؟

: )))

جدی هییییچ رعایتی نمیکنن.

همه‌ش بیرونن. اونوقت من نشستم تو خونه.

جز کرونا گرفتن خودم، از اعضای خانواده نتونستن واکسن بزنن و خب واقعا من دلم نمیخواد اونی باشم

که این کرونا رو منتقل میکنه‌.

واقعا نمیدونم چشونه که نمیشینن خونه‌شون.

همه ش دارن دور دور میکنن

بدبختی اینه بعد دور دوراشون پاتوقشون میشه خونه ی ما.

چند شب پیشم به مادربزرگم گفتم

چیه وسط برنامه های مردم فرود میاید؟

زشته والا. بشینید سر خونه زندگی‌تون.

 هوف.

حالا بهشون بر هم نمیخوره ها : ))))

_

سر همین ابله بازیای خانواده مادری عهد کردم

نمونم این شهر.

واقعا بی برنامه و مسخره‌ن

و من تحمل این رفتارا شونو ندارم.

تمام راه های ممکن رو دارم میسنجم

که دور شم از اینجا.

تقریبا هر یه مدت اینا برام یه دغدغه ذهنی میسازن.

باز خوبه خانواده پدری کشیده بیرون و راحتمون گذاشته.

واقعا فامیل هم دردسره.

عجب عجب

__

کاشکی برم ازمایش بدم و این قدر دست دست نکنم.

زیاد میخوابم فکر کنم کم خونی گرفتم🚶‍♀️

___

وانمود میکنم مهم نیست.

فقط وانمود.

: )

سلیقه

دوشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۰، 2:5

 

اونروز چک کردم

امیر رو من بالای ۹ ماهه دارم و محل نمیذاشتم بهش.

چقدر منشن و پیام داشتم ازش و دریغ از جواب درست از سمت من.

 حالا نمیدونم چه مرگم شده.

هی میگم گرم نمیگیرم باش اخرم پیام میده جواب میدم😥

خدایا این اواخر چی دیدم ازش اخه که خوشم اومده.

طبق همون رفتارا فکر میکنه من خوشم نمیاد ازش

و چه چرت و پرتایی که نمیگه💔

واقعا دلم نمیخواد بگم چیا داره تعریف میکنه" ((

منم سیس دوست عادی گرفتم.

اون بیشتر پیام میده و من جواب میدم خب.

البته تا حد زیادی میدونم رفتار خودم این برداشت رو بهش داده . من یکم خشکم و بی احساس میزنم ولی به شدت احساسی و گوگولی‌م.

از اون طرف من اعتماد به نفس خوبی دارم ( در حقیقت داشتم)

ولی این چند وقت بدجور به خودم گیر میدم و همه ش 

احساس زشتی می‌کنم.

حس خوبی ندارم و همین باعث میشه که دیدارمون رو عقب بندازم.

اگر بتونم‌این کت جدید رو بپوشم عالیه.

داف میشم

کت کوتاه شتری رنگم، قدمم بلنده

با زیری مشکی و نیم بوت مشکی خواهرم

خداست این تیپ. ولی کنکله. 

مامانم شک میکنه یک، دو استاد رو کجای دلم بذارم

سوم نمیدونم.

کاش من همون بودم که میگفتم ظاهرم همینه و فکر نمیکردم و راحت هر چی دلم میخواست میپوشیدم" (

اخه دلبندم چرا حساس شدی؟

( چون این امیرِ چیز خیلی چرت و پرت میگه و حساسم کرده . دلم میخواد بهش بگم دهنتو ببند تا من بیام و بعدش دوباره هر چی دلت خواست  بگووو)

برم ببینمش بعد خوشمون نیاد از هم

 : ))))

جدی خیلی جالبه ادم این همه حساسیت به خرج بده بعد بره بخوره توذوقش.

فرایند عجیبیه.

خلاصههه دعا کنید من زودتر کلک این قضیه رو بکنم

که راحت شیم همگی.

___

این هفته کنفرانس زبان دارم😬

گفته برگه و فلانم جلوت نباشه.

مثل بلبل براشون قراره انگلیسی حرف بزنم.

از این که مجبورمون میکنه زورکی حرف بزنیم خوشم میاد‌.

 ترم بعدم احتمالا ثبت نام کنم

___

راستی جواب رزومه م رو نداد😪

هعی . من دلبسته بودم اخه.

بگید جوابمو بده

__

: )

نوشتن؛

شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۰، 1:55

هفتهی شلوغی در پیش دارم.

امتحان و پروژه و دیدن استاد

___

خیلی بی‌تجربه‌م.

بی‌تجربه ولی عاقل.

هر چقدر جلوتر میرم میبینم نباید بعدها رو هم با همین محیط کوچک ادامه بدم.

باید این محیطو تغییر بدم.

جایی که آزادی عمل بیشتری داشته باشم.

انتخاب‌های الانم به خاطر محدودیته.

نمی‌تونم به خودم بدهکار باشم.

__

دوری باعث میشه کمتر بهش فکر کنم.

شاید اونقدر دور شیم که همو نشناسیم.

الان که کشش بینمون هست یه اشتباهه بزرگه.

اون میدونه، منم میدونم.

نه من احساسی‌م نه اون‌. به قول خودش هر دو زیادی منطقی هستیم.

ولی اشتباه میکنه من در عین منطقی بودن خیلی احساسی‌م‌.

نه فقط اون بلکه همه اشتباه میکنن.

من شخصیتم احساسی منطقیه. منطقی تصمیم میگیرم

ولی احساساتم تا مدت‌ها درگیر میشه.

عمل منطقی ولی احساسات جریحه دار شده.

الانم تقریبا مطمئنم این رابطه هم مثل قبلی اشتباهه.

نه به اشتباهی قبلی ولی درصد بالاییش اشتباهه

و همین باعث میشه دوری کنم.

اگر دو دو تا چهارتا نکنم اینقدر اشتباهم به نظر نمیاد!

مگه همه روابط اشتباه نیستن تا حدودی؟

سازگاری بین دو نفره که رابطه رو درست یا غلط میکنه🤔

عالیه واقعا. سردرگم ترینم.ح​​​​​​

حرف های خودمو هی زیر سوال میبرم.

__

این مدت سر همه چیز سردرگمم

واقعا نمیدونم چکار کنم

فکر میکنم دیدن استادم رو باید اولویت بذارم

حقیقتا دارم دیوونه میشم.

همه موضوعات با هم پیش اومدن و خب نمی تونم بیشتر از این هندل کنم.

___

 

: )

جمعه چهاردهم آبان ۱۴۰۰، 1:8

خیلی سردگمم.

نمیدونم در آینده میخوام چکار کنم.

حتی برای دو هفته بعدم هم برنامه ای ندارم

تمام اونچیزایی که توی ذهنم بودن ازبین رفتن.

دنیای واقعی متفاوت از رویاهای نوجوانیه

و خب تمام سازهای ذهنی من بهم ریختن.

روز به روز گیج تر میشم.

هر چی دنبال جواب میگردم بیشتر گیج میشم.

انگار دور خودم میچرخم.

میچرخم و میچرخم و در نهایت سرگیجه ست که حاصلم میشه.

خودمم نمیدونم دقیقا چی میخوام.

شادی رو گم کردم.

حس خوب رو گم کردم.

فاکتورای اولیه زندگی‌م کاملا تغییر کردن.

 

الکی خودمو مشغول میکنم

در نهایت آخر شب میبینم که بازم به چیزی که خواست نرسیدم.

: )

این روزها، هوا بارانی آفتابی.

پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۰، 12:31

 در ناامیدی بسی امید است؟

صبور باشم و منتظر ؟

واقعا دلم می‌خواد بشه و نیاز دارم که بشه

-----

دیروز عجیب بود.

عصر خوشحال بودم دوستم بالاخره از لاک دفاعی‌ش اومده بود بیرون

و شب جوری خراب شد که حتی احساسات منم جریحه دار شد.

به عنوان تجربه اگر نگاهش کنیم بد نبود.

البته اون الان ناراحته و میگه نمی ارزید.

ولی اشتباه میکنه. باید این قلعه‌ش شکسته میشد

ولی نکنه محکم تر پلمپش کنه؟

نه. امیدوارم نه.

------

متاسفانه یه اخلاقی بدی رو در خودم کشف کردم اونم اینه اگر چیزی قرار باشه نشه

برنامه ی طولانی مدت میریزم که بشه و بعد خودم تصمیم میگیرم بشه یا نشه.

یعنی خوشم نمیاد چیزی که من میخوام به وسیله کسی دیگه نه داخلش آورده بشه.

کلی تلاش میکنم که این نشدن به اراده خودم باشه.

خب این همه تلاش می ارزه؟ از همون اول قبول کن نشه دیگه.

 

---

 

در حالی که داشتم شمارش رو سیو میکردم 

به این فکر میکردم که خب باید کم و کمتر بشه. 

منم سردرگم کرده با خودش.

هفته‌ی آینده که قراره برم پیش استادمون گفتم شاید ببینمش.

ولی الان دیگه اینو نمیگم.

احساس خوبی ندارم؟ یا شایدم عاقلانه دارم به موضوع نگاه می کنم.

به هر حال فکر میکنم باید بیشتر حواسم به خودم باشه.

خیلی سخت میگیرم.

از اون طرف بازم دارم وارد دوره‌ی دوری از همه چی میشم

و اینو دوست ندارم.

هوف.

خداروشکر سر یه حرف هم ادم نمیتونه بمونه و با تمام سازه ای که ساخته میتونه با یه جمله فرو بریزه.

---

یکسری اشتباهات رو دارم هی تکرار میکنم.

چقدر افتضاح و خجالت اور.

اه

: )

واو

سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰، 14:17

عه جوابمو داد.

زود قضاوت کردم‌. ولی زرنگ بازی درمیاره = ))

بدبختی اینه که نمی‌دونم چطور باید جواب بدم.

هزینه ؟ هزینه چی هست؟

قبول میکنه یا نه؟

چقدر رسمی صحبت میکنه.

آیا شما فلان.

بابا راحت باش.

___

من از کوچیکی عاشق لباس اداری بودم.

توی تن خانما  که میدیدم انگار یه شخصیت خاصی میداد بهشون.

هر چند بعدها نظرم عوض شد.

ولی مامان از مسافرت اخرش برام لباس اداری گرفته بود

و‌امروز برای رفتن به مدرسه پوشیدمش‌.

تمیز و شیک بود.

حس خوبی داشت.

__

هر دقیقه باید بنویسم. از نوشتن و تعریف کردن لذت میبرم.

: )

خالی شده مثل توپ سوراخ

سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰، 0:52

زبان می‌خونم ولی یه جوریه

به دلم نیست.

حس می‌کنم توی ذهنم نمیره و عجیبه برام.

وقت زیادی میذارم براش  ولی انگار هیچ کاری نمی‌کنم.

صبور باشم. 

___

بی‌حوصله شدم.

شبیه خودم نیستم.

چقدر فاصله ست.

نکنه مقصد همینجاست؟

__

باید کتاب بخونم‌. وقتی کتاب می‌خونم حالم خوبه.

احساسم بهتره.

باید بخونم.

___

سریال مدرن لاو رو میبینم.

ساده و بی غل و غش.

برای تقویت زبان میبینمش و دوسش دارم.

آه عزیز تلاشگر‌

___

پیام نداد.

حس می‌کنم درست فکر می‌کردم که دنبال کار ارزون و الکی بوده طرف‌.

گفته بذار تیری در تاریکی بزنم‌🤔

خداروشکر که کلاه سرم نرفت.

بازم بهم درخواست میدن؟

خوشم اومده تازه.

ولی اونموقع که فکر نمی‌کردم کسی بهم جیمیل بده بهتر بود منتظر هم نبودم.

ولی میتونم امیدوار باشم ته این انتظار خوب باشه.

__

امیر رو این چهارشنبه نمی‌بینم.

حوصله ندارم.

اصلا توی مود نیستم.

از طرفی تا اخر این ماه اینجاست و بعدش میره.

تا قبل از رفتن میبینمش.

امروز شماره‌م رو گرفت.

یه قدم پیشرفت کرد🤷‍♀️

___

من وقتی با یکی وارد مکالمه میشم دوست دارم ازم سوال بپرسه تا جواب بدم.

و این چیزیه که خیلی از دوستام نمی دونن‌.

سوالات جزیی پرسیدن باعث میشه سر ذوق بیام و از کم حرف به پرحرف تغییر مسیر بدم.

__

 

 

: )

امروز

دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰، 2:1

 

امروز یه جیمیل داشتم و پیشنهاد کار بود.

عجیب بود برام و انتظارشو نداشتم.

خب خودم رزومه داده بودم ولی فکر می‌کردم الکیه.

کارش برای من جدید بود و ایده‌ای از هزینه ای که باید میگرفتم نداشتم‌.

صاحب کار هم زرنگ بود و قیمت رو از من میخواست.

این قسمت بود که خداروشکر کردم

که ممد رو نگه داشتم و وحشی بازی در نیاوردم.

پیام دادم بهش و ازش کمک گرفتم.

بچه‌م چقدر گلهههه گل.

تازه وصلم کرد به یه نفر دیگه و گفت از اونم کمک بگیر.

[اخرش مخم زده میشه ببینید کی گفتم.]

خلاصه یکسری آدم گل اومدن سر راهم و راهنمایی‌م کردن و

گذاشتن سرم کلاه نره.

چون اگر خودم تنها بودم ممکن بود با صلوات محمدی هم کارو برعهده بگیرم و رایگان کار کنم‌.

خلاصه قرار شد اگر مایل به همکاری بودم از اون اقاهه توضیحات بیشتری بخوام و بگم جزیی تر توضیح بده.

منم فعلا گفتم که جزییات بیشتری نیاز دارم.

فردا جواب میده؟ نمیده؟

هیجان زده‌م.

امیدوارم کار خوب و مناسب من باشه و پولشم اوک باشه

و به به.

البته ممکنه که جواب نده. اخه یکم زرنگ بازی داشت درمیاورد و ممکنه میخواسته سنگ مفت گنجشک مفت طور رفتار کنه.

خلاصه بگم از این که کسی پیدا شد از سردرگمی نجاتم داد خوشحالم. 

دوست خوبه.

__

جدیدا به این نتیجه رسیدم آدما با یه حداقل هوش رو به بالا رو  هر جا بذارید تا حدودی موفق میشن و بهتر از بقیه عمل میکنن.

اصلا ربطی به فیلد کاریشون نداره میتونن تجربه های دورشون رو به تجربه ی مشابه تبدیل کنن و باز هم موفق شن.

چقدر عجیب.

___

زبان می‌خونم. بچه خوبی شدم.

استادم ازم تعریف داد گفت که از سرعت حرف زدنت خوشم میاد.

هه.

__

چهارشنبه امیر رو ببینم یا نبینم؟

__

 

: )

اعترافات؟

یکشنبه نهم آبان ۱۴۰۰، 1:58

احساس کمبود می‌کنم.

با تمام اعتماد به نفسی که دارم احساس کمبود میکنم.

فکر میکنم این چند سال اخیر خیلی تاثیر روی این احساسم داشته.

انگار دچار خشم شدم.

آه. 

هیچ کدوم از این احساسات رو بروز نمی‌دم. به خودم میگم اوضاع خوبه.

خوبی ها رو بشمار. ببین همیشه اونطور نیست.

ولی یه جاهایی از دستم در میره.

فکر کنم تغییر کردن باعث شه بهتر بشم

__

کلاس زبان ر  دوست دارم.

چون نظرات مختلف رو میشنوم.

من خیلی کوچکم .

خیلی.

تجربه های کم و سن کم.

نگاه می کنم و یادمیگیرم

__

ف میگه بحث های خودت و امیر رو از کتاب و فیلم و فلسفه و فلان  منحرف کن.

چیه بیس چاری دارید راجع به این چیزا صحبت می‌کنید.

بحث رو عاطفی کن و معیارهاشو بشناس.

والا روم نمی‌شه بحثو عاطفی کنم

همون اوایل یکی دوبار اون خواست بحثو عاطفی کنه چون نمیشناختمش بحثو عوض می‌کردم🙄

الان روم نمیشه من بحثو عاطفی کنم.

الله اکبر واقعا.

چقدر من سفت و سختم.

دختر راحت باش.

___

وای آقا اگر ح رو ببینید عاشقش میشید.

چقدر این پسر آقاست.

جدی جدی من تو عمرم همچین شخصیتی ندیده بودم.

مودب متشخص باهوش.

اگر این قدر دور نبودیم حتمممما مخشو میزدم.

یه شخصیت کاملا بامزه و منطقی داره

و اصلا زرنگ بازی توی کارش نیست.

این که احساس ناقلا بودن نداره واقعا بهم حس خوبی میده.

آه ح عزیز از صمیم قلب برات روزهای خوبی آرزو می‌کنم.

__

موش ها و آدم ها رو تموم کردم.

هوف هوف

چقدر کتاب عجیبی بود.

پایانش اذیتم کرد ولی قشنگ بود.

تا مدت ها توی ذهنم خواهد بود.

__

 

 

: )

همین جوری

جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰، 0:51

همین جوری اومدم حرف بزنم.

و پراکنده‌های ذهنی‌م رو بنویسم.

__

مسئولیت تموم شد. فروش خوبی بودم.

اگر معلم خوبی نشم احتمالا فروشنده خوبی بشم.

امروز هم روز خوبی بود.

ولی من خوب نبودم.

تا ظهری حتی نمی‌تونستم غذا بخورم.

وقتی آدم ناراحته دوست نداره بره سرکار

و دلش می‌خواد لش کنه.

اما بهترین چیز اینه نمونه توی اتاقش

و مجبور به انجام کار بشه.

کار و فکر نکردن.

خب مجبور بودم توی بوتیک باشم. قول داده بودم.

الان خوبم و خودمم.

_

دیشب بیهوش شدم.

البته این چند روز کلا دارم بی‌هوش میشم

هم خسته‌م هم سردرگم.

احساس می‌کنم افتادم ته یه چاه.

یه چاه عمیق که شاید بشه پا گذاشت روی چند تا سنگ

و ازش بیرون اومد‌.

اما اون سنگ‌ها رو هنوز نتونستم پیدا کنم.

هوا هنوز تاریکه و چیزی نمی‌بینم.

___

دیشب امیر پیام داده بودم و من خواب بودم.

اصلا دیشب اینقدر تیره بودم که بهتر پیامشو ندیدم.

چطور یک رابطه از دوستی به رل تبدیل میشه؟

تجربه‌ی قبلی‌ من خیلی واضح بود.

صاف و صادق اومد گفت که خوشش اومده ازم و دلش می‌خواد بیشتر باهام آشنا شه.

ولی راجع به بقیه‌ی آدما نظری ندارم که چطور دوست میشن.

نکنه اشتباه برداشت میکنم از حرفاش؟🤔

نمی‌دونم.

___ا​​

کاشکی توی خرید مامان اینا لباس برای منم باشه.

دلم لباس نو می‌خواد.

تیپ نو.

___

​دلم یه استراحت بدون فکر کردن می‌خواد.

دور شدن و استراحت.

یه هفته دوری از همه چی.

حتی مسافرت هم نه

مثلا گرفتن یه خونه‌ی روستایی که دور باشه .

یک هفته تماما از طبیعت لذت ببری.

صبحو ببینی. سبزها رو لمس کنی

رویاهای عزیز

__

کتاب موش‌ها و آدم‌ها رو دارم میخونم

و به وضوح کندتر از کتابهای الکترونیکی دارم میخونمش.

کاش روی گوشی‌م داشتمش.

___

 

: )

آه

پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰، 0:8

یک کلمه از کلاس زبانم نفهمیدم

تازه میکروفن رو وصل کردم 

ماشینا و موتورا هر صدایی بلد بودن در آوردن

: ))))))

گفتم آقا من تو خیابونم .

دو جمله صحبت کردم. 

شنبه حتما باید جبران کنم.

___

روز بدی نبود. حتی میشه گفت روز خوبی بود.

احساس بدی نداشتم.

الان خواهر بزرگم پیام داد که با خواهر وسطی بحثش شده.

کاملا حالم بد شده‌.

مطمئنم مقصر خواهر وسطیه

اخلاقش اصلا جالب نیست.

واقعا نمیدونم چرا اینجوره.

واقعا حالم بد شده، احساس میکنم دارم خفه می‌شم.

در صورتی که مشکل هر کسی تا حد زیادی مال خودشه

و خب من نباید تا این حد ناراحت بشم.

__

دلم خیلی تنگ شده.

کاش گریه نکنم.

 

: )

تاثیر گذاری

سه شنبه چهارم آبان ۱۴۰۰، 18:1

متن پایین رو از کتاب ماندن در وضعیت آخر جدا کردم.

 

اتکا به یک شخص برای برآورده ساختن همه نیازهای عاطفی برنامه‌ای است محکوم به شکست است. حرارت زیبای " فقط من و تو عزیزم " خیلی زود سرد می‌شود. این نکته به هر حال واقعیت دارد، حتی اگر هر دو طرف هم احساسی همانند داشته باشند‌. وقتی هیچ کس دیگری جز همان یک نفر در زندگی وجود نداشته باشد، اتکا متقابل سیستمی بسته ایجاد می‌کند. عشق و محبت رفته رفته  تبدیل به ترس می‌شود، ترسِ از دست دادن تنها منبع تسکین‌های عاطفی.
حالت نزدیکی اوایل آشنایی به تدریج جای خود را به احساس مراقبت می‌دهد. " اگر تو همه چیز منی، من به خود اجازه نمی‌دهم که ترا برنجام." وقتی تا این حد به کسی نیاز داشتیم واقع بینی مشکل می‌شود. شکل رابطه به سرعت چارچوبی ثابت پیدا می‌کند. دو نفر برای حفظ زندگی خود به هم متکی هستند ، اما نزدیک نیستند.
به تدریج بی‌حوصله می‌شوند چرا که به زودی همه گذشته یکدیگر و خصوصیات و علایق و حتی لطیفه‌های همدیگر را می‌دانند. و در  این موقع است که هر دو حساس می‌شوند.
گلایه" دیگه هیچ‌وقت به من نمی‌گی دوستت دارم" پاسخ " می‌دونی که دوستت دارم" را به دنبال دارد که ضمنا کمی هم چاشنی عصبانیت به آن زده‌اند‌.
 کتاب #ماندن_در_وضعیت_آخر

 

خب چقدر توی زندگیای اطرافیان همین محدود شدن رو میبینم.

حواسم باشه.

: )

چقدر پیچیده

سه شنبه چهارم آبان ۱۴۰۰، 2:13

گفته بودم انگار نژادپرسته؟

 

امشب با یه گفتگوی خیلی خوب شروع شد.

کلی کیف کردیم دو تامون. تشابهاتمون و خانواده ها رو بررسی کردیم.

آقا باید گند بزنه و نذاره یه شب با حس خوب بخوابیم

بازم یه چیز چرت گفت.

خیلی جدی براش نوشتم که ( به نظرم سر یه چیزیی باید کنار بیایم که دلخوری پیش نیاد.

من واقعا از این بحثی که پیش میکشی خوشم نمیاد.)

بدون هیچ حرف پس و پیشی عذر خواهی کرد.

توضیح دادم که منظور من عذرخواهی نبوده.

پرسید که ناراحت شدم یا نه؟

گفتم که نه ناراحت نشدم. ( کمی ناراحت شده بودم و اونم متوجه شده بود ولی دلیلی به کش دادن ماجرا ندیدم وقتی سریع عذرخواهی کرد)

بازم عذرخواهی کرد.

و خواست بدونه که ناراحت شم چکار میکنم؟  بلاکش می‌کنم؟

منم راستشو گفتم‌ که خب من زود ناراحت نمیشم و خیلی راه میام با طرف مقابلم ولی اگر ببینم داره ناراحتم می‌کنه کم کم حذفش میکنم. بلاک نمی‌کنم ولی یه جایی به بعد دیگه میبینه من نیستم‌.

این قسمت چت قیافه‌ش دیدنی بود😂

ترجیح میداد بلاکش کنم تا با پنبه سر ببرم: ))

اخرشم گفت خب دیگه ترسیدم‌.کافیه.

ولی واقعا یه بار دیگه حتی به این بحث اشاره کنه حذفش می‌کنم. خودشم می‌دونه که این اخرین اولتیماتومم بود و واقعا این کارو می‌کنم‌‌.

+

 یه جایی وسط چت گفت ما ازدواج کنیم بچه هامون دیدنی میشن

قیافه من🙄😐

بفرما برادر دم در بده. بچه پرووو.

گفتم خداروشکر احتمالش منفیه همچین اتفاقی🤪.

_

با همه این اوصاف خوشم میاد ازش

خیلی شبیه منه‌.

امشب بهش گفتم که تو پسر شده‌ی منی‌.

وقتی بیشتر صحبت کردیم و من یه سری چیزا رو گفتم

اونم گفت که چقدر شبیهیم. چرا واقعا؟

شاید این قدر شبهات خوب نباشه.

اما صحبتمون با هم قشنگه

__

: )

امروز و مسئولیت جدید

دوشنبه سوم آبان ۱۴۰۰، 21:54

اولش کاملا گیج بودم.

جای هیچ چیز رو نمیدونستم.

اونقدر برای مشتری باز و بسته کردم که به آخرین مشتری

پیشنهاد هم دادم.

و جای خیلی چیزا و قیمتا رفت توی ذهنم.

جایی که خواهرم بوتیک زده من از کوچیکی رفت و آمد داشتم و مغازه دارها منو میشناسن

میخواستم مغازه رو ببندم یکی‌شون اومد بستش و کمک کرد‌.

یه چراغ هم توی خیابون آویزونه که بالاست

و دست هیچ کس به طور عادی نمیرسه درش بیاره.

خواهرم هیچ وقت خودش درش نمیاره

همیشه به دایی‌م میگه. راستش من بدم میاد کارامو دیگران کنن. احساس ضعف می‌کنم برای کوچک‌ترین کاری متکی باشم به بقیه.

خلاصه

  صندلی گذاشتم توی پیاده رو که درش بیارم. رفتم بالا و داشتم درش می اوردم که متمایل شدم به جلو

و آقای همسایه داد زد

واییییی.

بی ادب منتظر بود مغزم بپاشه زمین

تعادلمو حفظ کردم و لبخند(زیر ماسک) اومدم پایین.

گفت میذاشتی خودم درش می‌اوردم.

گفتم مرسی، چیزی نبود.

(ایش) 😂😂

خوبه نیفتادم. جدی جدی داشتم با مخ می اومدم پایین.

__

چقدر سردرگمم!

اصلا مشخص نیست می‌توام چکار کنم.

کاش زودتر بفهمم چکار میخوان کنم.

___

دیروز امیر گفت بیا ببینمت.

حس می‌کنم مغروره.

ف میگه اونروز توی اسپیس همچین حسی نداشتم بهش و به نظرم مغرور نیست‌.

ولی من اشتباه نمی‌کنم. 

شایدم نازم زیاده😬

به هر حال فعلا قولی بهش ندادم.

اونقدر جوش دارم روی صورتم که ترجیح میدم نبینمش😐

دلم می‌خواد ببینمش

ولی رفتارش برام مهمه.

خیلی مبهم رفتار کرده و همین باعث شده من ندونم دقیقا چطوریه.

واضح تر باش پسر.

___

توی بوتیک خسته می‌شم

باید کتاب ببرم با خودم.

زشته هی زل میزنم تو خیابون تو چشم مردم😂

راحت نمیتونن نگاه کنن.

خودمم خسته میشم.

کتاب چی دارم تو کتابخونه؟🤔

باید بگردم

__

توی خونه تنهام.

از تنهایی متنفرم.

کاملا سکوته.

بعضی اتاقا تاریکن. چون کسی نیست.

من تنهایی در شلوغی رو دوست دارم. 

یعنی بقیه باشن ولی من هم با خیال راحت توی اتاقم کارامو کنم.

​​​​​​​__

 

: )

افکار و تغییر

دوشنبه سوم آبان ۱۴۰۰، 1:33

امروز همه‌ش یاد ایمیلی بودم که سوم دبیرستان برای بیست و پنج سالگی‌م فرستادم.

جزییات ایمیل یادم نیست ولی یه چیزی رو می‌دونم و اینه که چقدر دیدگاهم راجع به موفقیت فرق کرده.

تا مدت‌ها موفقیت برای من یک جنبه داشت و اونم رشته‌ی خاص و دانشگاه خاص بود.

مدرک رو احتمالا مساوی موفقیت می‌دونستم

بزرگ شدم و الان می‌بینم موفق چقدر واژه‌ی بزرگیه.

و مهم‌تر از همه اینه یک راه خاص یا فرمول خاص برای موفقیت نمیشه طراحی کرد.

تغییر دیدگاهم این چند وقت بیشتر از هر موقع دیگه شکاف ایجاد کرده.

این تغییر دیدگاه یواش و مثل ترک کوچکی ایجاد شد و رفته رفته بزرگ و بزرگ تر.

و الان یه ترک کامل و اساسیه که تخریب در پی داره.

راهی که انتخاب کردم و چند سال آینده م درگیرش خواهد بود اون چیزی نیست که من موفقیت رو داخلش ببینم.‌

اصلا موفقیت رو کنار بذاریم، رضایت رو نمی‌بینم.

من تغییر کردم ولی انتخابم تا مدت ها ثابت خواهد موند.

انتخاب اشتباهی که پیجک وار به من چسبیده.

این انتخاب اشتباه یه جایی تموم میشه ولی چطور و کجا؟

مهم ترین سوال های این روزهای من اینه که ادامه‌ش چی میشه؟ چطور به پایان برسونمش؟

سردرگم تر از همیشه‌م.

باید تصمیم بگیرم.( البته فکر می‌کنم تصمیمم رو گرفتم‌).

دلایل زیادی برای این رهایی دارم یه لیست بلند بالا‌

ولی نمیشه دستمو یه دفعه رها کنم‌. باید قدم به قدم حرکت کنم. راهمو پیدا کنم.

راه من کدومه؟

+

یاد یکی از اساتید دانشگاه افتادم.

احتمالا بتونم برای مشورت گرفتن روش حساب باز کنم.

+

چرا بزرگسالی و انتخاب ها این قدر پیجیده‌ن؟

+++

دوست داشتنم نوسانی شده‌. کمرنگ و پررنگ‌‌

: )

به به

یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰، 1:48

کلاس زبان رو دوست دارم.

ولی اکثرا برای رفتن دارن می‌خونن.

حس عجیبی می‌گیرم. 

گاهی فکر می‌کنم رفتن هم دوا نیست و به نحوی دیگه درده.

هیچ چیز عادلانه نیست‌.

باز هم ماییم که انتخابی نداریم.

من دلم نمی‌خواد رفتن همیشگی باشه.

دلم میخواد یه سفر باشه یه تحصیل باشه.

آه از زمان. آه

___

کلاس زبان خوبه

دوسش دارم.

همه چیز برعهده خود آدمه.

تلاش و تلاش.

فقط چون وبکم روشنه توی جواب دادن هول میشم.

عادت می‌کنم.

این آنلاین بودنا هر چی نداشت باعث شد من 

نه با ویس مشکل داشته باشم

نه ویدئو کال.

کلا راحتم کرد.

___

هوا داره بهتر می‌شه.

اینجا سرد نشده ولی پاییزیه.

باد و نسیم ملایم میاد.

__

این هفته بوتیک خواهرم دست منه.

چقدر عجیب و پر مسئولیت.

تجربه‌ی جدیدیه و کمی استرس زا.

___

چقدر احساس عجیبی دارم.

هر روز گیج و گیج تر میشم.

بهانه میگیرم.

و خب این بهانه ها الکی‌ن. خودم هم می‌دونم.

__

 

: )

:))

شنبه یکم آبان ۱۴۰۰، 9:28

منس شدم.

و همین دلیل برای پست قبلی کافیه

: ))))

: )
© من نوشت