من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

امروز

دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰، 2:1

 

امروز یه جیمیل داشتم و پیشنهاد کار بود.

عجیب بود برام و انتظارشو نداشتم.

خب خودم رزومه داده بودم ولی فکر می‌کردم الکیه.

کارش برای من جدید بود و ایده‌ای از هزینه ای که باید میگرفتم نداشتم‌.

صاحب کار هم زرنگ بود و قیمت رو از من میخواست.

این قسمت بود که خداروشکر کردم

که ممد رو نگه داشتم و وحشی بازی در نیاوردم.

پیام دادم بهش و ازش کمک گرفتم.

بچه‌م چقدر گلهههه گل.

تازه وصلم کرد به یه نفر دیگه و گفت از اونم کمک بگیر.

[اخرش مخم زده میشه ببینید کی گفتم.]

خلاصه یکسری آدم گل اومدن سر راهم و راهنمایی‌م کردن و

گذاشتن سرم کلاه نره.

چون اگر خودم تنها بودم ممکن بود با صلوات محمدی هم کارو برعهده بگیرم و رایگان کار کنم‌.

خلاصه قرار شد اگر مایل به همکاری بودم از اون اقاهه توضیحات بیشتری بخوام و بگم جزیی تر توضیح بده.

منم فعلا گفتم که جزییات بیشتری نیاز دارم.

فردا جواب میده؟ نمیده؟

هیجان زده‌م.

امیدوارم کار خوب و مناسب من باشه و پولشم اوک باشه

و به به.

البته ممکنه که جواب نده. اخه یکم زرنگ بازی داشت درمیاورد و ممکنه میخواسته سنگ مفت گنجشک مفت طور رفتار کنه.

خلاصه بگم از این که کسی پیدا شد از سردرگمی نجاتم داد خوشحالم. 

دوست خوبه.

__

جدیدا به این نتیجه رسیدم آدما با یه حداقل هوش رو به بالا رو  هر جا بذارید تا حدودی موفق میشن و بهتر از بقیه عمل میکنن.

اصلا ربطی به فیلد کاریشون نداره میتونن تجربه های دورشون رو به تجربه ی مشابه تبدیل کنن و باز هم موفق شن.

چقدر عجیب.

___

زبان می‌خونم. بچه خوبی شدم.

استادم ازم تعریف داد گفت که از سرعت حرف زدنت خوشم میاد.

هه.

__

چهارشنبه امیر رو ببینم یا نبینم؟

__

 

: )
© من نوشت