من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اقا

جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰، 1:39

واقعا دلم گرفته

دلم فرازو میخواد. خاک تو سرم کاش همون موقع که غیبش زد میرفتم دنبالش.

الان جرئت ندارم دنبالش بگردم.

قدر دوست خوبمو باید می‌دونستم.

روز به روز بیشتر میفهمم چقدر خوب و بی چشم داشت دوست بودیم.

هیچ کی برام اون نشده.

____

خیلی خسته شدم‌.

شبا هم که خوابم نمیبره انگار بدتر شدم.

شبای طولانی و تنها‌.

با دوستام خیلی کم ارتباط برقرار میکنم‌. این یکی دو سال اخیر اینجور شدم و واقعا متاسفم.

دور ادم نباید شلوغ باشه ولی دوست چیزی که نیازه.

__

این بیماری طولانی هم نبود.

درسته سخت بود. با این که سعی کردم باهاش کنار بیان

ولی اذیت شدم.

همه اون تحمل کردنا الان دارن جوری دیگه خودشونو نشون میدن.

انگار روزهاست استراحت نداشته‌م.

گلوم هم درد میکنه هنوز.

میخوام برای چند روز همه چی بایسته

من کمی استراحت کنم و دوباره چرخ دنیا بچرخه.

چرا همیشه کارامو سرموقع انجام میدم؟ کاش همه چی به تخمدونم بود و راحت پیش میرفتم.

__

ترم دوم کلاس زبانم نوشتم.

زمانش افتضاحه. ولی نوشتم

چون فاصله بیفته صد سال سیاه دیگه نمیخونم.

____

دلم میخواد غر بزنم و گریه کنم.

احساسات خوبمو گم کردم.

رفتار اینم بدتر اعصابمو خراب کرد.

به راحتی میشه متوجه شد همه چی اشتباهه

اصلا رفتار من اشتباه ترینه ولی مگه میفهمم؟ نه نمیفهمم.

کاش یه بار بفهمم ‌.

من دلم خودمو میخواد. خود خودمو.

__

​​​​​​​

: )
© من نوشت