این روزها، هوا بارانی آفتابی.
در ناامیدی بسی امید است؟
صبور باشم و منتظر ؟
واقعا دلم میخواد بشه و نیاز دارم که بشه
-----
دیروز عجیب بود.
عصر خوشحال بودم دوستم بالاخره از لاک دفاعیش اومده بود بیرون
و شب جوری خراب شد که حتی احساسات منم جریحه دار شد.
به عنوان تجربه اگر نگاهش کنیم بد نبود.
البته اون الان ناراحته و میگه نمی ارزید.
ولی اشتباه میکنه. باید این قلعهش شکسته میشد
ولی نکنه محکم تر پلمپش کنه؟
نه. امیدوارم نه.
------
متاسفانه یه اخلاقی بدی رو در خودم کشف کردم اونم اینه اگر چیزی قرار باشه نشه
برنامه ی طولانی مدت میریزم که بشه و بعد خودم تصمیم میگیرم بشه یا نشه.
یعنی خوشم نمیاد چیزی که من میخوام به وسیله کسی دیگه نه داخلش آورده بشه.
کلی تلاش میکنم که این نشدن به اراده خودم باشه.
خب این همه تلاش می ارزه؟ از همون اول قبول کن نشه دیگه.
---
در حالی که داشتم شمارش رو سیو میکردم
به این فکر میکردم که خب باید کم و کمتر بشه.
منم سردرگم کرده با خودش.
هفتهی آینده که قراره برم پیش استادمون گفتم شاید ببینمش.
ولی الان دیگه اینو نمیگم.
احساس خوبی ندارم؟ یا شایدم عاقلانه دارم به موضوع نگاه می کنم.
به هر حال فکر میکنم باید بیشتر حواسم به خودم باشه.
خیلی سخت میگیرم.
از اون طرف بازم دارم وارد دورهی دوری از همه چی میشم
و اینو دوست ندارم.
هوف.
خداروشکر سر یه حرف هم ادم نمیتونه بمونه و با تمام سازه ای که ساخته میتونه با یه جمله فرو بریزه.
---
یکسری اشتباهات رو دارم هی تکرار میکنم.
چقدر افتضاح و خجالت اور.
اه