من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آه

پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰، 0:8

یک کلمه از کلاس زبانم نفهمیدم

تازه میکروفن رو وصل کردم 

ماشینا و موتورا هر صدایی بلد بودن در آوردن

: ))))))

گفتم آقا من تو خیابونم .

دو جمله صحبت کردم. 

شنبه حتما باید جبران کنم.

___

روز بدی نبود. حتی میشه گفت روز خوبی بود.

احساس بدی نداشتم.

الان خواهر بزرگم پیام داد که با خواهر وسطی بحثش شده.

کاملا حالم بد شده‌.

مطمئنم مقصر خواهر وسطیه

اخلاقش اصلا جالب نیست.

واقعا نمیدونم چرا اینجوره.

واقعا حالم بد شده، احساس میکنم دارم خفه می‌شم.

در صورتی که مشکل هر کسی تا حد زیادی مال خودشه

و خب من نباید تا این حد ناراحت بشم.

__

دلم خیلی تنگ شده.

کاش گریه نکنم.

 

: )
© من نوشت