من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اعترافات؟

یکشنبه نهم آبان ۱۴۰۰، 1:58

احساس کمبود می‌کنم.

با تمام اعتماد به نفسی که دارم احساس کمبود میکنم.

فکر میکنم این چند سال اخیر خیلی تاثیر روی این احساسم داشته.

انگار دچار خشم شدم.

آه. 

هیچ کدوم از این احساسات رو بروز نمی‌دم. به خودم میگم اوضاع خوبه.

خوبی ها رو بشمار. ببین همیشه اونطور نیست.

ولی یه جاهایی از دستم در میره.

فکر کنم تغییر کردن باعث شه بهتر بشم

__

کلاس زبان ر  دوست دارم.

چون نظرات مختلف رو میشنوم.

من خیلی کوچکم .

خیلی.

تجربه های کم و سن کم.

نگاه می کنم و یادمیگیرم

__

ف میگه بحث های خودت و امیر رو از کتاب و فیلم و فلسفه و فلان  منحرف کن.

چیه بیس چاری دارید راجع به این چیزا صحبت می‌کنید.

بحث رو عاطفی کن و معیارهاشو بشناس.

والا روم نمی‌شه بحثو عاطفی کنم

همون اوایل یکی دوبار اون خواست بحثو عاطفی کنه چون نمیشناختمش بحثو عوض می‌کردم🙄

الان روم نمیشه من بحثو عاطفی کنم.

الله اکبر واقعا.

چقدر من سفت و سختم.

دختر راحت باش.

___

وای آقا اگر ح رو ببینید عاشقش میشید.

چقدر این پسر آقاست.

جدی جدی من تو عمرم همچین شخصیتی ندیده بودم.

مودب متشخص باهوش.

اگر این قدر دور نبودیم حتمممما مخشو میزدم.

یه شخصیت کاملا بامزه و منطقی داره

و اصلا زرنگ بازی توی کارش نیست.

این که احساس ناقلا بودن نداره واقعا بهم حس خوبی میده.

آه ح عزیز از صمیم قلب برات روزهای خوبی آرزو می‌کنم.

__

موش ها و آدم ها رو تموم کردم.

هوف هوف

چقدر کتاب عجیبی بود.

پایانش اذیتم کرد ولی قشنگ بود.

تا مدت ها توی ذهنم خواهد بود.

__

 

 

: )
© من نوشت