من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

تکرار و تکرار

چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰، 14:15

از این که میام این‌جا غر میزنم خجالت می‌کشم.

نباید خجالت بکشم. نباید.

__

اگر یه نمودار از وضعیت شلوغی خونه ما بکشن

تعداد روزهایی که در آرامش بودیم واقعا دیدنی و شمردنیه.

نمی‌دونم چرا از این شلوغی انگار لذت میبرن.

من آدم جمع نیستم.

یعنی هستم ولی نه در این شرایط که خودمون بسیار خسته‌ایم و هزارتا کار داریم.

گاهی احساس می‌کنم من سخت گیرم.

بهترین شرایط رو می‌خوام و از این که خودمو به خاطر کار الکی توی زحمت بندازم بدم میاد.

این چند روز به شدت همه چی رو اعصابم بوده

با این که چیزی نگفتم و واکنشی نشون ندادم اما اصلا شرایط خوبی نداشتم.

چیزهایی که ازشون این چند وقت ناراحت بودم تکرار می‌شن‌.

همون مسائل قبلی‌ن.

و بدتر از همه اینه هیچ مطلقا هیچ کنترلی رو اتفاق افتادن یا نیفتادنشون ندارم.

برنامه ریزی هم جواب نمیده.

نمی‌دونم چطور می‌تونم شرایط رو تغییر بدم.

راه‌های موجود رو بنویسم؟

دلم نمی‌خواد این سیکل معیوب که همون مشکلات قدیمی رو تکرار میکنه تا سال‌ها همراهم باشه.

از اون ور راهی رو هم در نظر ندارم.

چقدر خسته و سرگردون.

__

گاهی فکر می‌کنم شاید شرکت در آزمونی بهونه‌ی خوبی باشه که همه رو بندازم بیرون😬

توی سال کنکور تا حدودی نقشه گیرا بود.

__

بوتیک خواهرمو داریم راه میندازیم.

خوشحالم براش.

امیدوارم براش بگیره و زود مستقل شه^_^

__

کتاب فلسفه تنهایی منو میترسونه.

یه جاهایی‌ش واقعا منو توضیح میده

ولی خوب یه جاهایی‌ش هم خداروشکر من نیستم‌.

اما خواهرم خیلی شبیه هست.

 

 

: )

مطمئنم

دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰، 21:39

من مطمئنم آهنگایی که میفرسته بی‌منظور نیستن.

حتی بحث‌هاش همیشه به این متنهی می‌شه که آدما همدیگرو میفهمن یا نه.

و نتیجه میگیره من می‌فهممش‌.

اما مردده.  هنوز من رو نمی‌شناسه و تقریبااز پارسال تا الان یکی دو ماهه که بهش رو دادم حرف بزنه.

 چون نمیشناختمش و نمی‌خواستم ریسک کنم. 

راستش ولی جرئت نمی‌کنم خیلی بهش فکر کنم.

ذهنم رو روی همه‌ی کاراش بی‌منظوره تنظیم کردم

این جور همیشه بهتره.

 ف میگه رشتهش که خوبه قیافه‌ش هم خوبه. و احتمالا سلایقتون یکی باشه.

تو هم ارتباط برقرار کن.

می‌دونید من مشکلم اینه اگر همه‌ی اون نشانه‌هایی که به نظرم ناشی از کراش زدنه، کراش زدن نباشه.

توی این موقعیت بیشتر حس آدمه که نظر میده که فلانی انگار از من خوشش اومده و حتی این حس می‌تونه غلط باشه.

خلاصه فعلا فکر می‌کنیم بیمنظوره تا ببینیم چی میشه.

 

بعدا نوشت:

این قسمت از نوشته خیلی حس منفعل بودن بهم داد‌‌. احساس کردم آدم‌منتظری هستم. ولی حقیقت این نیست.

توی نوشته ها نمیشه همه چیز رو منتقل کرد.

شاید بهتر بود من هم آشنا شدن بیشتر رو مطرح می‌کردم تا این که اون کراش زده و مطمئن نیستم.

رابطه باید دو طرفه باشه.

هر دومون متمایلیم و مردد.

می‌تونیم هم صحبت خوبی باشیم ولی همو نمیشناسیم.

اون مرددتره چون نمی‌دونه از رابطه چی می‌خواد.

من مرددم چون اصلا نمی‌دونم آمادگی تجربه‌ی یک رابطه‌ی دیگه رو دارم یا نه.

دقیقا با مهر اتمام رابطه‌ی قبلی و پاک شدن همه‌ی نشانه‌های فرد قبلی، این جریان پیش اومد. چقدرم خوب‌.

__

من دیروز اون کار تحویل دادم

گفتم صبح بیدار میشم حداقل ازم تشکر کرده " )

ولی جواب سوالامو یه جور داده بود که مشخص بود همه‌چی رو برعکس برداشت کرده.

هیچ کدوم از سوالاتمو درست جواب نداد.

یه ساعت داشتم تصحیح می‌کردم که گاگول اعظم منظورم اینا نبوده.

جدیدا احساس می‌کنم داره بیگاری ازم میکشه🙄

باور کنید این کارآموزیا مشخص نیست کجاش آموزشیه کجا دارن ازت مثل خر کار می‌کشن.

اگر هفته آینده یه جلسه آنلاین نذاشت

بیاید اسممو عوض میکنم.

اصلا جلسه میذاره که اون حرف بزنه من گوش بدم.

همین طور زل میزنم بهش تا دهنش کف کنه و بتونم صحبت کنم.

از اونجایی که کم حرف هم هستم نمی تونم صحبتشو قطع کنم‌‌. معذب میشم یکی زیاد حرف بزنه و نمی‌تونم صحبتشو قطع کنم.

ایش.

__

 

 

: )

دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰، 10:17

مسخره‌ست ولی از این که کادوی تولد رو پس نفرستاد خوشحال شدم.

___

توی یه پی ام اس افتضاح افتادم🤦‍♀️

حس بدی دارم.

از اون طرف مادربزرگمم معلوم نیست می‌خواد چکار کنه

و همه‌ش خونه ماست.

عزیز من خونه بخر و ما رو راحت کن.

واقعا دارم خسته می‌شم از دستش.

به هر حال مهمون حساب می‌شه و برنامه زندگی‌ رو تحت تاثیر قرار می‌ده.

__

معلوم نیست دارم چکار می‌کنم

روزهای زندگی‌م پشت سر هم و بدون وقفه دارن می‌گذرن‌

ولی کار مفیدی نمی‌کنم.

احتمالا قراره بعدا یه چهل ساله مثل بقیه بشم.

بی هدف و وابسته.

می‌خواستم برای المپیاد بخونم.

جدای بحث تنبلی/  رشته‌هاشو دوست ندارم.

س میگه می‌تونی آزمون  زبان هم شرکت کنی.

هیچ ایده‌ای ندارم. نمی‌دونم میخوام چکار کنم.

از این هیچ کاری انجام دادن خسته‌م.

___

دیروز با دوستم صحبت می‌کردم و گفت چرا فلان کار رو انجام نمی‌دی؟ منتظر چی هستی؟

بزرگوار از مسئله‌ی پول هیچ درکی نداشت.

واقعا بعضی وقت‌ها شک می‌کنم که اینا هم ایران زندگی ‌می‌کنن‌.

__

امیدوارم حسم درست باشه.

اگر چیزی بگه استقبال می‌کنم.

__

برای خواهرم بوتیک زدیم.

چه لباسای قشنگی اورده.

امیدوارم براش بگیره و هر روز پیشرفت کنه

__

کاشکی ازم تعریف کنه.

واقعا نیاز دارم ازم تعریف کنه.

اصلا همین که بگه مشکلی نداشت هم کارمو راه می‌ندازه.

ممد راه بیا اینبارو.

___

چقدر پشت سرهم و غر وارانه = ))

: )

پیف

جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰، 1:22

بعد از دو سال بازم بحث کردم.

چه اشتباهی کردم.

بعد بحث خودم حالم خراب میشه.

مرتیکه بیشعور بی فرهنگ.

با تمام این که سعی می‌کنم بحث نکنم

ولی یه جاهایی واقعا عصبانی میشم.

نباید اینجور باشه.

خطرناکه.

باید نفرت رو کمتر کنم. خیلی کمتر.

نمی دونم چرا این قدر نفرت خونم بالا رفته .

لعنت.

__

 

دوستم میره مشاوره

خیلی کار خوبی میکنه و حرفای خوبی بهش میزنه

راهکار بهش میده و راهکارهای درستی‌م هستن.

کاشکی منم جور شه برم مشاور و یه سری چیزا رو طبق

اصول درست کنم.

هوف 

(همه‌ش اون بحث چرت میاد توی ذهنم)

چقدر حساس شدم.

___

بیشتر از اونچه اول مطلب گفتم روم تاثیر گذاشت این بحث.

هوف

واقعا بعضی وقتا حواسم رو جمع نمی‌کنم.

__

 

: )

دستاویز

پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰، 2:46

عشق دستاویز مناسبی برای ادامه ست؟

من واقعا نمی‌دونم چی خوشحالم می‌کنه.

در اصل هیچی نمی‌دونم.

گاهی می‌گم وجود نفر دیگه شاید باعث شه زندگی قشنگ تر شه. ولی ته دلم میدونم این مال داستاناست. 

اون عشق رمانتیک و احساسات اتشین برای شهر قصه‌هاست.

حتی اگر برای شهر قصه‌ها نباشه هم کجا می‌خواد پیدا بشه؟

دست رو دست بذاریم و روزها بگذرن تا ببینم عشق میاد یا نه؟

نه عشق به جنس مخالف دستاویز مناسبی نیست.

شاید عشق از نوع دیگه رو باید پیدا کرد.

شاید باید به دنبال مفهوم دیگه‌ای بود.

__

بالاخره کتابام رو تونستم پس بگیرم.

با شعار جنگ جنگ تا پیروزی اونقدر پیش رفتم تا تونستم روی اون بیشعورو کم کنم و کتابام رو پس بگیرم.

حقیقتا زورکی پسشون گرفتم ولی میدونم اگر پسشون نمی گرفتم هیج وقت خودمو نمی بخشیدم و احساس بی عرضه بودن میداشتم.

هنوز کتابا به دستم نرسیدن و توی پستن.

امیدوارم سالم باشن.

کتاباش رو هنوز نفرستادم براش اگر اون کتابی که برای تولدش هدیه گرفته بودمو پس فرستاده باشه، دنگ کافه‌مو میذارم لا کتابا😂😅

حس می‌کنم کار ضایعیه ولی خوشمم نمیاد حتی یه هزاری از اون گرفته باشم.

__

دلم میخواد این ماه برم کلاس رانندگی ولی چطور یه دفعه اون مقدار پولو بدم؟

حقیقتا هزینه‌ش برام سنگینه.

فکر می‌‌کنم حول و حوش یک میلیون اینورا باشه.

هوف

_

 من برای خودمم زنده نیستم.

__

: )

غیبت

دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۰، 18:43

مامانم وقتی تلفنشو گذاشت روی میز

گفت خواهرتون گفته که هوا داره سرد میشه و اگر میاید این سمت لباس گرم بیارید.

من و  این یکی خواهرمم شروع کردیم خندیدن

که کجا هوا سرد شده.

بذار دمای هوا رو چک کنم.

دیدم خواهرم پیام داد بهم، که غیبت نکنید.

هوا هم سرده😂

اون یکی خواهر گفت قطع نکرده هنوز؟

خواهرم تلفنو قطع نکرده بود و هنوز پشت گوشی بود و داشت حرفامونو میشنید

: ))))

خداروشکر زیاد چرت و پرت نگفتیم.

__

امروز داشتم فکر می‌کردم هیچ کدوم از دوستای مذکرم تا حالا این قدر پایه‌ی صحبت کردن نبودن.

اونم چرت و پرت گفتن و ربط دادن‌های الکی.

امیر دیشب تا ساعت دو داشت پا به پامون چرت و پرت میگفت : ))

هی به ف میگفتم این پسر پر حرفه‌. هی می‌گفت نه بابا پسرا کم حرف ترن و فلان.

دیشب بهش ثابت شد که پسرا هم پرحرفن

")

و منم واسه اولین بار توی یه جمعی احساس راحتی کردم

 و حرف زدم.

اول اسپیس هی پیام میداد توی پی وی که حرف بزن.

بیشتر بگو.

__

دوز دوم رو زدم.

و از صبح استرس داشتم.

وقتی استین مانتو رو دادم بالا دستم میلرزید.

خانمه گفت چقدر استرست بالاست.

بعد از زدن واکسن هم ایستاده بود بالا سرم 

میگفت بلند نشو😅

حالم خوب بود ولی.

کلا چند وقته به نیدل حساس شدم.

خون گرفتن و امپول زدن و هر چنین چیزی

بهم استرس وارد میکنه.

__

 

 

 

: )

بله باید ثبت بشه! چرا که نه.

دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۰، 2:3

تیر نهایی رو زدم و شماره‌م رو دادم.

از اول همینو می‌خواست دیگه.

منم راحت ترم البته.

فقط نمی‌خواستم رو بدم بهش 

: )))

__

امشب اسپیس زدیم

کلی غیبت کردیم😂

از اسپیس نمی‌دونم چه استفاده‌ای می‌کنن

ولی ما به عنوان کال استفاده کردیم

وسطش امیر هم بهمون اضاف شد

چقدر پایه بود : ))

اصلا فکر نمی‌کردم این طور باشه.

بعد از مدت‌ها خوش گذشت.

__

فردا به ممد ویس میدم و کارایی که انجام دادمو براش لیست می‌کنم.

ممد هم خوب منو تحمل کرده.

منم تحملش کردم البته.

__

: )

این روزها چطوره؟

یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰، 15:39

وقتی کسی  کراش میزنه

سعی می‌کنه به نوعی خودش رو وارد زندگی‌ طرف مقابل کنه.

کنجکاو راجع به اتفاقات زندگی اون طرف میشه و به نوعی تلاش می‌کنه جزیی از اتفاقات بشه.

مدت‌ها بود کسی مایل به دونستن من و زندگی‌م نشده بود

ولی این روزها حس می‌کنم باز هم کسی داره نزدیک میشه.

_

تصمیم ندارم ارشد بدم ولی احتمالا المپیاد دانشجویی بدم.

بیبرنامه‌ترین برهه‌ی زندگی‌‌م رو سپری می‌کنم.

نمی‌دونم چی خوشحالم می‌کنه

و چی باعث میشه از خودم راضی باشم.

توقعاتم به شدت پایین اومدن و بلند پروازی‌هام گم شدن‌.

البته بلند پروازی‌ها رو قایم کردم.

نرسیدن‌ها و موانع یه دسیسه کثیف برای بلند پروازی‌هام بودن.

خب اینا باعث نمی‌شن کوتاه بیام ولی توی این موقعیت کمی منو وادار به عقب نشینی کردن.

ناخدای ذهنم فریاد عقب نشینی داد ولی کشتی رو آتیش نزدیم.

و همین یعنی امید دارم.

__

 

: )

..

سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۰، 12:6

‌کاشکی دوستم داشتی

تا بعد از هر اتفاق به تو و تعریف کردنش برات فکر کنم.

کاشکی دوستم داشتی و می‌تونستم پس ذهنم‌نگه‌ت دارم.

__

همیشه‌ی خدا معذبم.

نمی‌دونم چرا همیشه نگرانم بقیه رو به زحمت ندازم.

یه حس اضافی بودن دارم توی خیلی از مکان‌ها

و نمی‌دونم منشاش کجاست.

توی خانواده نباید باشه. به عنوان فرزند کوچک هیج وقت این طور رفتاری باهام نداشتن.

کاشکی کمتر معذب باشم و خودخواه‌تر از الانم باشم.

___

دو روز گذشته پیش خواهرم بودم.

خواهر بزرگ‌تر خیلی خوبه.

ناراحت کننده‌ست که شهر دیگه زندگی می‌کنه

می‌تونستیم دوستای نزدیک‌تری باشیم 

مثل دوران دبیرستان که برگشته بود برای ارشد درس بخونه.

خواهرم تقطه‌ی مقابل منه.

کلی دوست، دور و برشه و من تجربه‌های دوستی و تجربه‌ی زندگی آدم‌های دیگه رو از طریق خواهرم کسب می‌کنم.

کاشکی نزدیک‌تر بودیم.

شاید برای ارشد بتونم جوری برنامه‌ریزی کنم که نزدیک‌ترش باشم.

_

خانواده من هیج درکی از زندگی کارمندی ندارن.

 حق دارن، خب ما هیج کارمندی دور و برمون نداشتیم.

از همین رو همیشه خرج‌های منو بهم میریزن.

مادربزرگم می‌که قاطعانه‌تر نه بگو.

دیروز برای خرید یه وسیله یک ساعت نه گفتم و آخرشم خریدمش.

منم بچه‌ی همین خانواد‌ه‌م و همون اخلاق رو دارم .

تلاش‌هام برای تعادل سازی یه جاهایی جواب میده

و یه جاهایی هم از دستم خارج می‌شه.

__

پر از فکرهای نصفه و نیمه‌م.

کارهای نکرده و راه‌های نرفته.

چطور می‌تونم بهشون برسم؟

 

: )

جلسه

جمعه دوازدهم شهریور ۱۴۰۰، 18:39

امروز با ناظر جلسه داشتم.

از اون جایی که ویدئوکالن سوال همیشگی من چی بپوشم هم ایجاد شد.

درست حدس میزدم که‌ این قسمتی از تسکی که بهم دادن مشکل داره.

توی این جلسه ثابت شد که درست میگم و  مشکل اساسی وجود داره و

کلا باید روش دیگه‌ای رو در پیش بگیرم.

خوشحال کننده‌ش این که اون پسره متوجه نشده بود.

خوشحال‌کننده که نه ولی خب من اونو بالاتر از خودم میدیدم.

( من همیشه خودمو دست کم میگیرم. ولی حقیقتش اینه که همیشه خودمو سوپرایز هم می‌کنم.

یه وقتایی که انتظار ندارم و تو اوج من هیچی نیستم قرار دارم و بقیه رو بالاتر خودم می‌بینم، همون موقع ست که یه نتیجه‌ای می‌گیریم که هم خودم و هم بقیه شگفت زده می‌شن)

 ___

توی این جلسه برخلاف قبلی لاس نزد.

انتظارم نداشتم لاس بزنه چون من رو نداده بودم.

البته نمی‌دونم چطور رو میدن ولی خلاصه رو ندادم و به نظرم خیلی جالب نیست که یه همچین رابطه‌ای برقرار کنم.

کلا تا الان همه روابط به نظرم  = خیلی جالب نیست همچین رابطه ای : ))))

_

دیوار اتاقم خالیه.

انگار من به هیچ جا تعلق ندارم. 

به هیچ جای خونه. هیج ردی از من نیست‌.

اگر غریبه‌ای وارد خونه شه و بگید حدس بزن اتاق دختر خونه کجاست؟ یا یه همچین چیزی، نمی‌تونه متوجه شه.

هیچ ردی از من نیست. نه روی دیوارها نه توی اتاق.

چرا هیچ وقت چیزی رو شخصی نکردم؟

پوستر هری پاتر رو می‌تونستم بذارم ولی اونم نذاشتم.

کتابخونه اتاقش جداست و حتی کتابامم کنارم نیستن‌.

خیلی عجیبه که نامرئی م.

 + در همین راستای شخصی سازی و داشتن چیزی برای خود

قصد دارم کتابخونه‌ی خودمو به اتاق خودم منتقل کنم.

دنبال یه کتابخونه‌ی زیبا و متناسبم.

قصد دارم طراحی هام رو هم کنار تختم بچسبونم.

لازمه کمی بیشتر با خودم آشتی باشم .

 

: )

یه مکان ولی متفاوت

پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰، 21:54

به خواهرم گفتم آدرس خونه و کد پستی رو بده

که بدم این پسره کتابام رو برام بفرسته.

 همون موقعه اون یکی خواهرم گفت ادرسو برام منم بفرست.

من می‌خواستم با بدبختی کتابام رو از اکس بیشعور بیشخصیتم پس بگیرم.

و خواهرم دوس پسرش براش کادو خریده بود و می‌خواست بفرسته..

تازه هنوزم مطمئن نیستم کتابا رو بفرسته

واقعا از دستش خسته شدم

گاهی می‌گم یه ویس پر کنم فحشش بدم

و بیخیال کتابا بشم

گاهی هم میگم مقاومت کن دختررر. کتابا رو پس بگیر‌.

 واقعا بهش نمیاد یا نمی اومد اخلاقش این شکلی باشه که اذیت کنه. ولی واقعا سر کتابا داره خیلی اذیتم می‌کنه.

حتی کات کردنمون سر چیز مسئله داری نبود که بگم داره حرصشو خالی می‌کنه.

نمی فهممش. واقعا برام سواله از اول این قدر بیشعور بود و من نمی دیدم؟

هر چند هنوزم باور نمیشه این قدر بیشعور باشه.

کتابام بیشتر از جنبه ی مالی، از جنبه ی معنوی برام ارزش دارن. 

هوف.

من هنوز برای فرستادن کتاباش اقدام نکردم.

میترسم کتاباشو بگیره پشت سرشو هم نگاه نکنه.

از اون طرف واقعا کتاباش به درد من نمیخورن و فقط به خاطر گرو کشی نگهشون داشتم.

تا این هفته صبر می‌کنم، اگر کتابا رو نفرستاد

یه ویس کامل میفرستم و میگم کتابا رو بزن تو سرت.

بعدشم کتاباش رو میفرستم." (

وای درد بگیری پسر

امیدوارم یه روز یکی همین کارو باهات کنه. 

: )

دفترچه‌ها

پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰، 19:49

خرج‌های ماهانه‌م رو دیگه ثبت می‌کنم.

با توجه به این افزایش قیمت‌ها حتی کوچک ترین خرج بیخودی برای من اشتباهه.

_

یه دفتر دیگه هم گذاشتم و توی اون کارایی که به ذهنم میرسه و می‌خوام انجام بدم رو می‌نویسم.

کلی وار ذهنی می‌خوام انجام بدم که وقتی بیکارم به ذهنم نمیرسن.

_

دیشب هم با امیر صحبت کردم.

بیشتر اون صحبت می‌کنه.

من شنونده بودن رو دوست دارم ولی دیگه شورشو درمیاره

پشت سر هم خاطره میگه و حرف میزنه.

دو دقیقه وسطش بپرس تو چی؟

یا مثلا نظرت چیه؟

کلا متکلم وحده‌ست.

نمی‌دونم به خاطر کم حرف بودنمه که یه ریز اون حرف میزنه یا واقعا عادتش اینه.

اکثر خاطراتش حول محور محدودیتا و جوری که شکسته هست.

نمی‌دونم، نمی‌دونم

____

خیلی دلم می‌خواو اتاقمونو تمیز کنم.

میز رو بندازم بیرون.

اون دراور رو از اتاق شوت کنم بیرون.

کلا با این شلوغ بودنش مشکل دارم.

بدم میاد از این همه وسیله داخلش.

خواهرم همکاری نمی‌کنه و یه جورایی ساز ناسازگاری میزنه که فلان چیزو ننداز نیاز میشه. فلان چیز گرونه. 

بابا اتاق خیلیییی شلوغه.

حقیقتش خسته شدم از اتاقم

قصد دارم بدون توجه شروع کنم به انداختن هر چیز اضافه حتی گرون و بعدا شاید به درد بخور.

___

امروز رفتم خرید

و پسری که تنها چهار پنج سال از من بزرگتر بود بهم گفت

بفرما عمو

: )) 

مشکل ساده لباس پوشیدنمه و آرایش نکردن.

وگرنه عمو جان من سال دیگه بچه‌ت رو درس میدم😅

___ ​​

 

: )

حال این روزها

سه شنبه نهم شهریور ۱۴۰۰، 20:59

دیشب سر جمع یک ساعت نخوابیدم.

قلبم به شدت میزد. انگار به دنبال راهی برای بیرون رفتن بود.

خواب واقعا یکی از تفریحات منه. خیلی ناراحت شدم که خواب ازم گرفته شده.

امروز ظهر هم اینجور شدم 

و خب فشارم هم افتاده.

الان فهمیدم که قرص فشار میخورم که فشارم بیاد پایین

ولی خیلی انگار اومده پایین.

دست و پام سرد شده و نامنظمی بیشتری تو تپش هام احساس می‌کنم.

تا رفتن دکتر باید قرص رو ادامه بدم یا یه دفعه ای قطع کردنش خطرناکه؟ 🤷‍♀️

_

پیام دادم گفتم کتابام رو پس بده.

بچه پروی مزخرف.

ادرس گرفت که پست کنه.

پست می‌کنه یا نه؟

 تا انتهای این داستان با ما باشید.

_

صبح و عصر هم دو اتفاق نه چندان جالب افتاد.

دوست ندارم تعریفشون کنم.

چون میشینم مو شکافی‌ش میکنم و بدتر ناراحت میشم.

_

: )

خل و چلا

دوشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۰، 12:26

جدیدا هر کی به پستم می‌خوره خل و چله

: ))

الان یاد اون جوکه افتادم که رادیو میگه یه نفر داره اتوبانو برعکس میره، راننده نگاه می‌کنه میگه  همه برعکس میرن.

( انشالله تو این قضیه این طور نیست😂)

واقعا عجیبه برام که خیلیا زود پیشنهاد میدن

برای دوستی

واقعا نمی‌فهمم از چی من خوشش میاد با دو تا صحبت.

خب حداقل بگو دوست عادی شیم و بعد یواش یواش تغییر کاربری بدیم. 

چطور می‌شه یه دفعه خودمو بندازم وسط یه رابطه‌ی عاطفی با کسی که شناخت درستی ازش ندارم؟

نمی‌دونم چرا کسایی که به من پیشنهاد می‌دن اینقدر عجولن.

شایدم آدما عجول شدن. ولی واقعا من نمی‌تونم بپذیرم طبق یه آشنایی کوتاه با کسی وارد رابطه‌ی عاطفی شم.

حداقل یه شناخت قبلش نیاز دارم. 

اینم کنار بذاریم، لانگ دیستنس چه صیغه‌ایه؟😕

بهم پولم بدن حاضر نیستم خودمو بندازم وسط رابطه‌ی مجازی.

هر چیزی یه سنی داره و من فکر نمی‌کنم سن من، سن مسخره‌بازی لانگ دیستنس باشه.

یه رابطه‌ی توهمی و دورا دور.

ولی حالا این به کنار دیشب یه دعوای درست و حسابی کردم : )) خیلی حال داد.

خیلی وقت بود دعوا نکرده بودم با کسی.

اینم خوب رفت رو مخم، منم ادبش کردم.

یه جاییش طرف گفت که من می‌خوام به صراحت بگم میخوامت ولی روم نمی‌شه

😂😂

یکی نیست بگه خب تو الان داری میگی، کجاش رو دیگه روت نشده؟😂 

حقیقتا روحم شاد شد از بعضی حرفاش.

_

دوستامو می‌بینم بعضی وقتا واقعا حس می‌کنم که سخت گیرم.

چارچوب هر کس فرق می‌کنه. ولی گاهی حس می‌کنم منم زیادی خشکم.

ناراضی نیستم البته. اگر یکم عوض کنم چارچوبامو

از برنامه‌های خودم عقب می‌افتم.

شاید اگر اولویتم پیدا کردن کسی باشه چارچوبامم تغییر کنن. 

چه زندگی پیچیده‌ای🚶‍♀️ 

 

: )

رنج‌ها

دوشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۰، 0:25

گذر زمان ما رو دچار اشتباه میکنه

فکر می‌کنیم  تحمل رنج‌های گذشته‌مون آسونتر بوده.

رنج ها رو با هم مقایسه میکنیم بدون اون که به شرایط زمانی توجه کنیم.

همین رنج های بی ارزش گذشته ن که پله های کوچیکی ساختن تا این تحمل این زمان اسونتر بشه.

گریه برای نرسیدن به شکلات موردعلاقه که الان نرسیدن های بزرگتری رو قابل هضم کرده.

ولی اگر رنج نبود چی؟

زندگی سرتاسر شادی یکنواخت میشه؟ ابدا.

نبودن بدی باعث معنا نیافتن خوبی میشه؟ شاید 

ولی بی معنایی در خوبی رو ترجیح می‌دم.

 

---

دوباره دارم به خودم سخت می‌گیرم.

سخت‌گیری‌های نه چندان ضروری.

میشه با خودم مهربونتر باشم.

---

کتاب طرف گرمانت رو دوست دارم.

باز هم همون حس های خوب کتاب طرف سوان رو داره برام یادآوری می‌کنه.

لحظه‌های کوتاه  دور از این زندگی رو تا الان تونسته برام جور کنه.

بیشتر از هر موقع دیگه معتقدم توی خونه موندن سمه.

سال اول دانشگاه افسردگی خفیف داشتم ولی بیشتر وقتم رو توی محیط دانشگاه بودم و

خیلی وقتا کتاب میخوندم. 

بیشترین تعداد کتاب رو همون دوران خوندم.

چون محیط شلوغ بود زیاد هم وقت فکر کردن نداشتم.

می خوام بگم کارهای روزمره در کنار ناامیدی.

یا نمی دونم.

یه چیزی مثل قدم برداشتن کنار ناامیدی و تلاش؟ یا کارهای روزمره.

----

دلم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تنگه.

 

 

: )

: )))

شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰، 2:41

وقتی پروژه رو تحویل می‌دادم

تمام طول پروژه اسم یه پسر بیش‌تر از بقیه به چشمم می‌خورد.

یه طوری مثل میگ میگ پیشی میگرفت که من دهنم باز بود

خدایا این کی وقت می‌کنه اینکارا رو کنه و زودم تحویل بده.

اونوقت سرعت انجام و تحویل من شبیه حلزونی بود که پاشم شکسته = ))

یه مدت قشننننگ چکش می‌کردم و از یه جایی به بعد یادم رفت که اینم هست.

( احتمالا چون از وسطش ممد جون پیوست به قضیه و من درگیر ممد بودم و اینا)

وقتی اون پسر رو چک می‌کردم با خودم می.گفتم

اوف چقدر خوب کار می‌کنه‌. چقدر سطحش بالاست.

الله الله.

 ولیییی

امشب بهم ایمیل دادن که اون نتونسته از پس قسمتی که  بهش محول شده بربیاد

لطفا تو برعهده‌اش بگیر😁😁😁😁😁

نیشم دقیقا همینجور باز شد.

من اصلا فکر نمی‌کردم کاری که به اون میدن رو به من بدن.

: )))

آقا ولی گزارش کارشو خوندم خیلی تمیز و دقیق کار کرده 

" )    "(

واقعا چرا من هیج وقت اینقدر تمیز نتونستم کار کنم؟

 جواب واضحه،چون تنبلم .

واقعا من تنبلم : ))

اصلا ریزه‌کاری انجام نمی‌دم و خیلی ساده ولی کامل کارامو انجام میدم.

اما جدیدا می‌بینم واقعا ریزه کاریا و گوگولی مگولی کردن کارا باعث می‌شه که کاری ارائه میدی صد برابر بیشتر مخاطب رو جذب کنه.

امیدوارم به زودی منم دست از تنبلی بردارم .

 

: )

وضعیت

پنجشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۰، 20:58

از این وضعیت جدید به وجود اومده بیزارم.

خیلی ذهنم آشفته شده.

از این که جای درس خوندنم عوض شده متنفرم

و بدتر از اون من دلم می‌خواد کنار مامانم درس بخونم و وسطش  داستان تعریف کنم

و غیبت کنم و ...

الان همه‌ش مجبورم تو اتاقم باشم.

از این همه سر و صدای توی خونه بدم میاد.

آدم‌ها خیلی خودخواهن.

خیلی.

گاهی فکر می‌کنم افزایش سن باعث افزایش خودخواهی میشه.

اصلا راجع به این که داره برنامه‌ی زندگی ما رو بهم میریزه فکر نمیکنه

حتی اگر فکر هم کنه خودشو میزنه به اون راه.

نمی‌دونم چطور می‌شه متوجه‌ش کرد و یا زورش کرد که 

تصمیم درستی بگیره.

از این حالت آویزون بودن در بیاد و مستقل بشه.

چرا یه آدم از استقلال خودش فرار می کنه؟

شاید به خاطر این که سال ها عادت کرده بقیه کاراشو کنن

و هیچ وقت طعم داشتن یه زندگی جدا رو نچشیده.

هوف.

 

: )

اشک‌ها

پنجشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۰، 2:48

قبلا می‌شنیدم که میگفتن خوشبحال طرف راحت گریه می‌کنه

ولی متوجه نمی‌شدم منظورشون چیه.

امروز خیلی حالم بد بود می‌خواستم گریه کنم

گریه‌‌م نمی‌اومد.

دیگه فقط تلاش کردن برای گریه رو تو کارنامه نداشتم که اونم اضافه شد.

من قبلا از اینا بودم که با هر چیز کوچک و احساسی به راحتی گریه‌م میگرفت.

یه طوری بود که می‌گفتم میرم تست بازیگری می‌دم  و می‌شینم زار زار گریه میکنم = ))

خلاصه این روزا هم دلم گرفته هم گریه‌م نمیاد.

دوستام هر کی هم باهام حرف میزنه ناراحته.

گاهی فکر می‌کنم آدم خوشحالم هست؟ یا یه افسانه شده؟

+ امشب امیر پیام داد.

گفت حرف بزن، حالم خرابه.

(چه آدم خوبی رو انتخاب کرده بود : )) )

خداییش از عصر تا الان این قدر اتفاقا چرت و پرت و پر‌استرس برا افتاد که واقعا دیگه حوصله ناله نداشتم

براش دلقک بازی در اوردم که حال خودمم خوب شه.-_- 

 

+امروز این قدر جریانات داشتم که انگار دو روز بوده.

بیچاره دخترخاله م که عصری ناله های منو گوش داد.

بیست و سوم تولدشو، براش یه چیز خوب میخرم.

 

+دوباره همه چیز داره بهم گره می‌خوره.

دوباره داره حالم از روابط فامیلی بهم میخوره.

خدایا خودت زودتر این کرونا رو تموم کن.

از اون طرف  این مشکل جدیدو حل کن‌.

واقعا دلم می‌خواد اینبار اراده انسانی و اینا رو تو کوزه کنم و امید ببندم به حل شدن های یهویی.

 

: )

پریود

چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰، 11:53

صبح با درد پا بیدار شدم و قبل از این که بفهمم چه اتفاقی افتاده پریود شدم.

حالت تهوع شدید نه اجازه‌ی خوردن قرص می‌داد نه صبونه خوردن.

همزمان هم پام درد می‌کرد و شکمم و همچنین حالت تهوع داشتم واقعا غیرقابل تحمل و دردناک بود.

از اون طرف بابامم می‌خواست با روش‌های عجیب و غریبی بهترم( بدتر والا) کنه.

به زور کوتاه اومد😬

ولی واقعا پریود شدن با این میزان از درد انصاف نیست.

چطور با این درد میرن سرکار؟

: )

امروز

چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰، 2:3

با این که توی طول روز کلی کار انجام می‌دم

و بیکار نیستم ولی شب که می‌شه احساس‌می کنم کلی کار نکرده دارم

بدتر از اون این روزها واقعا حس خوب توی جامعه پیدا نمی‌شه.

واقعا متاسفم که توی این روزها زندگی می‌کنم.

کاشکی زودتر حال همه‌مون خوب شه.

برای شادی‌های کوچک هم دلم تنگ شده.

__

کلاس طراحی رو ادامه دادم.

یکم می‌ترسم بابت کرونا ولی استادم چون می‌دونه میترسم

یه کلاس تنها بهم داده😅

حدود یک ساعت تنهای تنهام.

چیزی که این روزها بهش نیاز دارم.

بهار پارسال؟ فکر می کنم بهار پارسال بود که با مامان

دو تا دفتر طراحی گرفتم.

یه آ ۴ و یه آ ۳.

مدت‌ها بی استفاده بودن تا این که این ترم توی دفتر بزرگ تره شروع کردم به طراحی حیوانات.

فکر نمی‌کردم این قدر خوب و جالب بشه این دفتر.

امروز استادم گفت دیروز توی خونه داشتم بهت فکر می‌کردم و با خودم گفتم این دفترش واقعا شبیه یه کتاب طراحی خوب شده حتی می‌شه چاپش کرد.

این که ازم راضیه و تعریف می‌کنه واقعا حالمو خوب می‌کنه.

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه نیاز به تمجید دارم.

خسته‌م و هر جمله ای باعث می‌شه بیشتر به خودم فکر کنم و خودمو دوست داشته باشم.

__

من واقعا فرازو می‌خوام

کاشکی بودش‌.

__

پروژه هم خوب داره پیش میره.

دیگه به پر و پای هم نمی‌پیچیم.

مهربون شدیم با هم.

امیدوارم کارم خوب پیش بره.

__

 

: )

دغدغه‌ها

دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰، 11:38

امروز متوجه شدم امسال هیچ  کادوی تولدی نگرفتم.

روز تولد بی کادوی.

روز تولدی که کادو نگیری، غم‌انگیزه و از روزهای عادی زندگی هم کمتره.

البته همین که بعد از دو هفته یادم اومد این نکته رو

مشخص می‌کنه که برام اونقدرا هم مهم نبوده

: ))

 

وضعیت مالی‌م واقعا داره می‌رسه به خط فقر

یا حتی زیر خط فقر.

برای دکتر رفتن باید اولویت بذارم.

هیچ وقت سیستم بهداشت رو متوجه نشدم.

به نظرم میاد اولولیت هر کشوری باید سلامت مردمش باشه ، ولی خب انگار تنها چیزی که اهمیت نداره همینه.

وقتی کسی به خاطر نداشتن پول یه ضربه‌ی جبران ناپذیر به جسمش وارد می‌شه، همه‌ی چیز برام زیر سوال میره.

پول در مقابل جان؟ پوف.

خلاصه حالا، این ماه باید سه تا دکتر برم

دکتر قلب که اصلا جای عقب افتادن نداره🚶‍♀️

می‌مونه دکتر پوست و دندانپزشک

دکتر پوست رو هم حس می‌کنم مجبورم برم.

پوستم به شدت چرب شده و داره زحمت لیز رو به باد میده.

باید برای کنترل چربی‌ش سریع‌تر اقدام کنم.

دندانپزشکم  باید برم😕

دندونام واقعا دارن وضع بدی پیدا می‌کنن

واقعا این همه صبح،ظهر و شب مسواک زدن کجا می‌ره؟" (

بیاید امیدوار باشیم دکتر پوست منو بی‌پول نکنه

و هزینه‌ش معقول بشه که بتونم همه رو با هم برم.

خرج‌های اضافی رو هم کلا خط می‌زنم.

وای من عاشق خرید چرت و پرتام.

 چیزای کوچولوی بیخود.

این ماه باید جلوی خودمو بگیرم.

__

 دوباره به کتابخونی برگشتم.

کتاب طرف گرمانت رو ماه‌ها پیش شروع کردم

و تا صفحه‌ی ۱۵۰ خوندم و رهاش کردم.

الان دوباره این کتابو شروع کردم و از اول باید بخونمش

چون خیلی چیزاش یادم نیست و دوست هم ندارم

کتاب رو حیف کنم.

یه کتاب دیگه هم مکمل این کتاب پیدا کردم

که نقاشی‌هایی که توی کتاب توصیف شده رو جمع‌آوری کرده و توضیح داده.

خیلی خوشحالم از این بابت.

___

راستی متخصص دیدن فیلم‌های بی‌تفکر شدم.

فیلم‌های بی تفکر اون دسته از فیلم‌ها هستن که نیازی نباشه برای دریافت نتیجه و پیام فیلم کلی فکر کنم.

کلا ویژگی اصلی این فیلم ها،نداشتن نیاز به تفکر عمیقه

و همچنین ترجیحم اینه غمگین هم نباشن.

این چند وقت از این فیلما دیدم و خوبی‌ش اینه که چرت هم نیستن‌. فقط از بطن زندگی بیرون کشیده‌شدن و با نمادها امیخته نشدن.

___

: )
© من نوشت