رنجها
گذر زمان ما رو دچار اشتباه میکنه
فکر میکنیم تحمل رنجهای گذشتهمون آسونتر بوده.
رنج ها رو با هم مقایسه میکنیم بدون اون که به شرایط زمانی توجه کنیم.
همین رنج های بی ارزش گذشته ن که پله های کوچیکی ساختن تا این تحمل این زمان اسونتر بشه.
گریه برای نرسیدن به شکلات موردعلاقه که الان نرسیدن های بزرگتری رو قابل هضم کرده.
ولی اگر رنج نبود چی؟
زندگی سرتاسر شادی یکنواخت میشه؟ ابدا.
نبودن بدی باعث معنا نیافتن خوبی میشه؟ شاید
ولی بی معنایی در خوبی رو ترجیح میدم.
---
دوباره دارم به خودم سخت میگیرم.
سختگیریهای نه چندان ضروری.
میشه با خودم مهربونتر باشم.
---
کتاب طرف گرمانت رو دوست دارم.
باز هم همون حس های خوب کتاب طرف سوان رو داره برام یادآوری میکنه.
لحظههای کوتاه دور از این زندگی رو تا الان تونسته برام جور کنه.
بیشتر از هر موقع دیگه معتقدم توی خونه موندن سمه.
سال اول دانشگاه افسردگی خفیف داشتم ولی بیشتر وقتم رو توی محیط دانشگاه بودم و
خیلی وقتا کتاب میخوندم.
بیشترین تعداد کتاب رو همون دوران خوندم.
چون محیط شلوغ بود زیاد هم وقت فکر کردن نداشتم.
می خوام بگم کارهای روزمره در کنار ناامیدی.
یا نمی دونم.
یه چیزی مثل قدم برداشتن کنار ناامیدی و تلاش؟ یا کارهای روزمره.
----
دلم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تنگه.