وضعیت
پنجشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۰، 20:58
از این وضعیت جدید به وجود اومده بیزارم.
خیلی ذهنم آشفته شده.
از این که جای درس خوندنم عوض شده متنفرم
و بدتر از اون من دلم میخواد کنار مامانم درس بخونم و وسطش داستان تعریف کنم
و غیبت کنم و ...
الان همهش مجبورم تو اتاقم باشم.
از این همه سر و صدای توی خونه بدم میاد.
آدمها خیلی خودخواهن.
خیلی.
گاهی فکر میکنم افزایش سن باعث افزایش خودخواهی میشه.
اصلا راجع به این که داره برنامهی زندگی ما رو بهم میریزه فکر نمیکنه
حتی اگر فکر هم کنه خودشو میزنه به اون راه.
نمیدونم چطور میشه متوجهش کرد و یا زورش کرد که
تصمیم درستی بگیره.
از این حالت آویزون بودن در بیاد و مستقل بشه.
چرا یه آدم از استقلال خودش فرار می کنه؟
شاید به خاطر این که سال ها عادت کرده بقیه کاراشو کنن
و هیچ وقت طعم داشتن یه زندگی جدا رو نچشیده.
هوف.
: )