من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

خاکستری

سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹، 19:24

یه چند روز همه چیز به نظرم سیاه می اومد

زندگی که همیشه توی طیف خاکستری

تصورش میکردم، سیاهی مطلق شده بود

گذشتم از اون روزا و الان باز هم معتقدم

زندگی خاکستریه

گاهی به سمت سفید و گاهی به سمت سیاهی..

___

دلم میخواد بنویسم

حرف بزنم

اما چیزی نیست برای گفتن 

یا شایدم هست.

اما خوبم و این خوب بودن شاید فعلا کافیه

: )

گذشته

پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹، 15:0

اتفاقات،حرف ها و یا رفتارهایی

تو گذشته همه ی ما هست که ممکن

الان برامون آزار دهنده باشن.

و یادآواری شون مثل دوباره مزه کردن یه بادام

تلخ باشه.

ما حق داریم ناراحت باشیم،گله کنیم

و یا حتی دعوا کنیم اما چسبیدن و رها نکردن

اون فاکتورهای خاص باعث میشه

حال و آینده رو از دست بدیم‌.

همه ش به گذشته فکر میکنیم و حقی که

ازمون خورده شده‌

امروز که باز هم حرف گذشته رو اوردم جلو

خودم بیشتر  از همه ناراحت شدم

چه دلیلی داره که مثل کنه چسبیده باشم به گذشته؟

شاید دلیلش این که هنوز هم حس میکنم اون رفتارا

دارن ادامه پیدا میکنن و زمان حال هم همون گذشته ای

میشه که در آینده قرار بهش فکر کنم.

خیلی سبک و سنگین کردم.

اما باید یادبگیرم که دیگه الان ادامه پیدا کردن

اون رفتارا برام مهم نباشه، باید بدونم و بتونم

که زمان حالم رو خودم بسازم و اگر حتی در آینده

برگردم نگاهش کنم به این فکر کنم که من چکار کردم؟!

سوای هر چیزی که ناراحتم کرده.

اما اون حفره ای که ایجاد شده برای اینه که

حس میکنم هیچ وقت اولویت نبودم.

اولویت نبودن یکی از بدترین حس هایی که

آدم تجربه میکنه، ذات آدمِ که دوست داره که اهمیت

داشته باشه و خواسته هاش درک بشن و

دیده بشن. حتی گاهی بدون این که زبون اورده بشن..

به هر حال باید بدونم که اصل منم و کارام

و هر چیزی دیگه ای فرعی حساب میشه.

___

روز سوم هم تموم شد.

تجربه ی جالبی بود.روزی اگر تونستین امتحانش کنید

و البته میفهمید که حرف نزنید هم هیچ اتفاق خاصی

نمی افته.

شاید بعد ها مفصل تر نوشتم

 

: )

رقیق

چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹، 2:0

امروز تجربه ی رقیق شدن 

ساعتی رو داشتم که راحت گریه م در اومد

بدون این که مسئله مهم باشه.

__

روز دوم بهتر بود

به سختی روز اول نبود

و صمیمانه احساس میکنم صحبت نکردن

چقدر خوبه در مواردی😅

اما ساعت دوازده شب گوشی دستم بود

یه چیزی دیدم و تا مغز استخونم درد گرفت.

رو کردم به خواهرم یه جمله نصفه و نیمه

گفتم و بعد چشام چهارتا شد= ))

خواهرمم با شادی میگفت تموم دیگه حرف زدی

محلش ندادم. حالا حرف زدم که زدم😁..

___

کلمات قدرت جادویی دارن

تا قبلش از این که چه کلمات کوچیکی میتونن

حسهای بینهایت خوب ایجاد کنن غافل بودم.

نمیدونستم یه سلام سر صبح

یا چایی میخوری 

چقدر محبت امیز میتونه باشه

دوست دارم و عاشقتم فقط دوتا جمله

از بی نهایت جمله هایی ن  که محبت و دوست

داشتن رو میرسونن.

زندگی ما سرشار از کلمات و جمله های محبت امیزه

اما عادت چشمامونو بسته.

 

از زاویه دیگه هم

خیلی از واکنش ها، کلمات بیخودن

لزومی نداره نسبت به همه چیز واکنش نشون بدیم.

گاهی ارامش توی واکنش نشون ندادن هست‌.

___

دل آزرده ما را به نسیمی بنواز

یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان

 

: )

اولین روز

دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹، 20:13

مامانم حرف میزنه و من مثل بز زل میزنم بهش

: |

و از یه جایی به بعد تصمیم گرفت اصلا با هام حرف نزنه

___

سال تا سال کسی به من زنگ نمیزدا

کاری نداشت باهام اصلا

الان هی زنگ میزنن =|

مامانم علاقه به تعریف جزییات کارای من داره

هی چشم و ابرو میام که لازم نیست

همه خبر دار شن من چکار دارم میکنم و

فعلا روز اولی به کسی نگفت=))

___

اما ۷۲ساعت پشت سر هم آخه؟

من الان میخوام دهنمو باز کنم نعره بزنم😑

تازه من پرحرف هم نبودم،کلا کوتاه و مختصرم

حرف میزدم. مشتاقم بدونم اون دختره

که تو کلاس‌به زوور ساکتش میکنیم

چطور اینو انجام میده، رکوردش چند ساعته 👀

 و اقا روزه ی اسلامی باز یه انصاف داره

غروب به بعد آدم به شکمش میرسه

قانونم اینم باید اینجور میشد که از غروب به بعد آزادی م

واه واه

 مشتاقم بدونم سه روز رو انجام میدم 

یا مثلا فردا دهنمو باز میکنم و حرف میزنم😅

سخته جدی، یه جور عجیبیه

اولا خودت که حرف نمیزنی 

دوما کم کم بقیه باهات حرف نمیزنن

سوما موضوعاتی که یادت میان تو ذهنت چال 

میشن🥺

تخته رو اوردم تیترهای خبری مهم رو برای خواهرم

نوشتم😅😁 و تونستیم بحث کنیم

___

آدم یه مدت کاری رو که کنار بذاره

شروعش براش سخت میشه

نمیدونم چه طرحی میخوام بکشم

و الکی هی چرخ میزنم تو طرحا.

خیلی بده اینطور😕

___

 

: )

اتمام

دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹، 1:55

چند دقیقه پیش کتاب اول در جست و جو 

رو تموم کردم.

جزو بهترین کتاباییه که خوندم و خوشحالم 

که یه تصمیم جوگیرانه باعث شد داشته باشمش😎

 

احتمالا یه چند هفته ای کتابای کوتاه تر بخونم

و به کارای کلاس جدی تر برسم.

این کتاب تمام تمرکز منو گرفته بود و متاسفانه

از بقیه کارام میزدم که بشینم بخونمش🤦‍♀️

 

فردا اولین روز از سه روز سکوت من خواهد بود.

تجربه ی این سه روز رو اینجا دلم میخواد بنویسم

 

: )

دیروز،شنبه

یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹، 7:18

گوشی م حافظه ش تا خرخره پره و

من توانایی پاک کردن ندارم.

همه چیز به نظر به درد بخور میاد‌.

حدود ۵تا فیلم رو باید دانلود کنم و از اونجایی

که لب تاپ پوکیده ،باید منت گوشی م رو بکشم

راستی با این قیمتا میشه وسیله خرید؟

___

دیشب رو دوست نداشتم‌، اما امشب برام خوب بود.

شب آرومی بود و منتظر هیچی نبودم.

سعی کردم طراحی کنم ، با شکست مواجه شدم

دستم با قلم قهر بود گویا‌

___

امروز یه تمرین رو تحویل دادم و اعتماد به نفس

من در بعضی موارد خیلی داغونه.

اما امروز که نوشته های بعضیا رو دیدم

حس کردم نوشته من قشنگ تر بوده‌: ))

البته یه مقدار خودشیفتگی و توهم میتونه باشه.

___

برنامه طاقچه بازم گردونه شانس گذاشته

دفعه قبلی خیلی از کتابایی که شک داشتم

بخونم یا نه رو تونستم رایگان طور بخونم.

فیدیبو خسیسم امیدوارم از این کارا انجام‌بده😄

__

ف گفت چیزی بهش نگفتی که؟

اولین سوالش در اکثر مواردی که دارم منفجر میشم!

عقیدشه که عصبانیت رو به آدمای غریبه نشون 

نباید بدی و ارزشی ندارن.

یه جاهایی کارکرد داره این عقیده اما گاها

به نظر اومده بعضیا حقشونه که عصبانی بشی

سرشون و حرصتو سرشون خالی کنی = ))

که البته بازم من چیزی نمیگم و میذارم

خوب آروم شم و حساب طرفو برسم

_

 

: )

اَه

شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹، 0:28

میدونید متوجه شدم

کتابام رو احتمالا هیچ وقت قرار

نیست پس بگیرم؟

میدونید چه حسی داره؟

زی امروز گفت که یا بهش

پیام میدی یا این که من میرم براش

و خودم پیام دادم 

و محتوی پیامش به من اینو رسوند

((که دارم میپیچونمت: |

و هیچ وقت رنگ کتابات رو نمیبینی😕))

لعنتی من کتاب قرض دادم که بخونی

شعورت بیشتر شه😭

جدی جدی غمگینم  ="(

باورم نمشه دو دونه کتاب ارزش داشته باشه

آدم خودشو بیشخصیت کنه!

 و هیچ چیزی نمیتونه تسکینم بده

والبته اون حس بدی که باعث شد نسبت به خودم

پیدا کنم رو هم دارم هی ایگنور میکنم که

دختر خوب، بیشعوری یه آدم تقصیر تو نیست

 الان فقط سعی کن درس بگیری😭🤕

×متاسفانه قسمت خوشبین  ذهن هنوز میگه 

که شاید تو بد برداشت کردی

: )

احساسات

جمعه بیستم تیر ۱۳۹۹، 14:55

 

احساس ناکامی،شکست و

هیچی نمیشم رو به طور همزمان با هم دارم.

توی مغزم دو تا صدای مختلف  باهم‌بحث 

میکنند‌‌.

یکی شون خیلی ناامیده، اصرار داره

که هیچ چیز خاص منحصر به من

وجود نداره و همین طور آدم خشک

و بی ذوقی م.

اون یکی صدا اما معتقد به فرض اگر همه ی

حرفای صدای ناامید هم درست باشه،

تلاش جوابه و تغییر به دست آوردنیه.

بحث بینشون فرسایشیه

و خسته کننده ست،یه من هم وسطشون نشسته

و نگاهشون میکنه و هیچی نمیگه.

من گرامی کمی خسته ست و معتقده استراحت

توی این موقعیت بهترین کاره و باید بذارم

زمان بگذره.

شاید هر سه تاشون راست میگن...

 

: )

اولین

پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۹، 1:36

شعری از اردلان سرافراز رو داشتم

میخوندم

 رسیدم اخرین بیتش

(( با من به گفت و گویی در غیبت حضورت))

اولین باری که چت کردیم

ساعت ۵صبح اینو نوشته بود= )

چقدر جمله قشنگه ایه واقعا.

___

نمره های ترمم کامل اومدن

و به شروع ترم ، اسفند

فکر کردم که با شکست احساسی؟

همراه بود.

و با توجه به حساس و احساسی بودنم

توی دفتر خاطراتم‌یه فاتحه برای 

ترم جدید خونده بودم و قیدشو زده بودم.

اما خب بعد از چند روز تونستم

خودمو جمع کنم و گذشته رو در حد کسب تجربه

ببینم نه دلیلی برای غصه ی طولانی.

توی ذهنم نمی اومد برای ترمیم خودم بتونم

قدم بردارم، ذهنیتم یکم راجع به خودم ضعیف تر

و شکننده تر بود.

تجارب هر چند بد،اما باعث میشن

شناخت از خودمون شفاف تر بشه

و ذهن و رفتار هماهنگ تر باشن.

__

این هفته مسخره گذشت ،

خیلی از کارام انجام نشدن

امیدوارم هفته آینده جبران کنم

یه سری طرح قشنگ دیدم که امیدوارم

از پسش بر بیام.

__

چند تا پادکست هست که دلم میخواد گوش

بدم ولی متوجه شدم چیزایی که گوش

میدم سریع تر از یادم میرن و درصد یادگیریم

پایین تر میشه، تصویر کلمات توی ذهنم ثبت میشن‌.

امیدوارم سایت داشته باشن و بتونم متن و صدا رو

همزمان داشته باشم.

: )

تمرین

چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹، 16:33

یه سری جملات بهم ریخته نوشتم

به نظرم جالب اومد

و البته معنا و مفهوم خاص پشتشون نیست

بیشتر بازی با کلماته.

 

.عطری در حال پرواز است
.احساست بهم‌ریخته روی ظرفشویی هستند.
.رویاها روی مریخ راه می روند.
.مسیر کنار جاکفشی ست
.سکوت در اتاق می ماند
رد پایی کنار فرش است.
.کاشی ها درون حیاط آواز میخوانند.
.حقیقت به آینه میخورد.
.آسمان بهم ریخته‌ روی سقف است
۰.صدایی شارژر است

: )

شاید آسایش

سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹، 0:34

بالاخره این تحقیق کذایی رو تحویل دادم

اگر پس نفرستش با کلی اشکال ،

به طور جدی ترم تموم شده حساب میشه.

__

دوباره به پروست خوانی بازگشتم

حس جملاتش توصیف نشدنیه

گاهی حس میکنید این جملات رو خودتون نوشتید

و یا شاید این کتاب خودتون باشه.

_

کانال تلگرام که تقریبا خصوصیه رو تو بیوی توییرتم

گذاشتم و الان دیدم یه نفر عضو شده.

تعجب کردم،چون جوری نیست که بقیه خوششون

بیاد.

تکه متن هایی از کتاب که به نظرم جالب هست رو به اشتراک میذازم و اعضا از دوستام هستن که گاها متن رو برام میفرستن

و مخالفت و موافقتشون رو اعلام میکنن و بحث

میکنین درباره اون موضوع.

همین.

___

این آهنگو گوش بدین

و متنشو بخونید

واقعا کلمات و جملات دلنشیتی استفاده 

کرده .

هل عندک شک

___

چند وقت پیش

تصمیم گرفته بودم لب تاپ بخرم

و پول پس انداز کنم

و خب این پس اندازی و فلان اصلا توی 

ایران به درد بخور نیست

قیمتا صعودی، حقوق نزولی

خلاصه بگم بهتون

تصمیم گرفتم با همون دو قرون

هر چیزی که الان دوست دارم و هزینه زیادی

نمی  خواد رو بخرم

چون ماه بعدی  احتمال این که نتونم بخرمش

خیلی زیاده.

خیلی جالبه این جور زندگی کردن؟

اصلا برنامه ریزی و اینا به درد این جا نمیخوره

صبح یه لقمه نون باید بذاریم دهنمون

و احتمالا به خاطرش تا سال ها تشکر کنیم

که چه سطح رفاهی ،به به:/

__

از سری کشفیات جدیدم از خودم این 

که من نمیتونم هم دوس پسر داشته باشم

و هم درس بخونم=))

با این که وقت زیادی نمیذارم 

اما گند میزنم

ترم پیش معدلم۱۸و خورده ای شد

اونم با بدبختی:/

و ترم های قبل تر و این ترم ۱۹و اندی🤨

آدم تک بعدی یعنی من واقعا.

: )

ما

دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹، 15:44

بعضی مسایل

نه با حرف زدن

و نه حتی نوشتن

دردشون کم نمیشه.

شاید یه طوفان که همه چیزو

زیر و رو کنه جواب باشه.

: )

شروع روزمرگی تابستان

یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹، 1:50

×نمیدونم چرا این تحقیق این قدر

بدقلقی میکنه. 

فردا هر جور شده تمومش میکنم

خسته م کرد دیگه.

 

×امروز امتحان دوست پسر  دخترخاله م رو دادم

🤔 البته امیدوارم قبول شه = )

 

×بگم هنوز برا کتابا پیام ندادم؟🤦‍♀️ چقد حال بهم زن

 

×قراره سه روز سکوت رو توی این دو هفته اجرا کنیم

من آدم پرحرفی نیستم اما سکوت مطلق و حرف نزدن

به نظرم ترسناک اومد‌ه.

سه روز قراره بقیه رو نگاه کنم، به حرفاشون گوش 

بدم اما واکنش خاصی نمیتونم نشون بدم‌ و یا حتی

اوج مخالفت با چشم و ابرو خواهد بود.

به نظر تجربه ی عجیب و جالبی میاد.

امیدوارم بتونم ۷۲ساعت رو تحمل کنم‌.

مامانم میگه پس من به صدای کی گوش بدم؟

 خودمم به این فکر میکنم بعد از سه روز سکوت، حرف زدن چطور خواهد بود؟ تاثیرش چی خواهد بود؟

تجربه های جدید جالب خواهند بود.

×فکر میکردم می رسم دارک رو ببنم، کتابای جدید بخونم

ولی هیچ زمانی نمیمونه برام‌. راضی م.

بقیه زمانم هم به چیزهایی میرسه که جز علاقه مندی هامن.

 

×دخترخاله گفت(از زی نپرسیدی چه موضوعی رو تحویل

داده؟ )

گفتم( نه!)

گفت (چرا؟)

گفتم(  نمی دونم ، نگفت منم نپرسیدم.)

جمله ی بعدیش رو این چند روز اینقدر شنیدم

که تعجب کردم. 

گفت واقعا کنجکاو نشدی؟عجب درونگرایی: / گوشی رو بده من بپرسم.

و این چند روز مامانم، خواهرام و ف و دختر خاله

معتقد بودن باید گوشی رو بدم دستشون

که کامل اطلاعات بگیرن

نه این اطلاعات ناقص و نصف و نیمه من= ))

 

×مرا یادت هست؟جای تو هم خالی

: )

اخلاق

جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹، 2:29

چند وقتی هست متوجه شدم

گاها نسبت به اتفاقات خیلی کوچک

و بی اهمیت واکنش های تند نشون میدم

و باعث میشه ذهنم درگیر یه اتفاق کاملا ساده

بشه.

و یا حتی ممکن نسبت به چیزی واکنش بدم

که حتی برای دو ساعت بعد هم مهم نیست

چه برسه به سال ها.

قشنگ بعد از ۵ دقیقه متوجه برخورد اشتباهم میشوم و

بدتر از همه این که خودم رو بابت اون واکنش

اشتباه و یا حتی سریع، ساعت ها سرزنش میکنم‌‌.

چرا باید ذهن درگیر مسائل کوچک و بی اهمیت بشه؟

شاید قبل از هر گونه واکنشی به هر مسئله ای

قبلش باید بذارم زمان بگذره و یا حتی

توی نت گوشی م بنویسمش و راجع بهش فکر کنم‌.

احساس میکنم این قرنطینه طولانی و

خونه موندن طولانی هم مزید بر علت شدن

و شاید حساس تر از همیشه شدم.

 

: )

محدودیت

چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۹، 20:17

امتحانام تموم شدن

یه کوچولو کار دارم که باید انجام

بدم و پرونده این ترم بسته شه.

انگار دوباره میخوان محدودیت اعمال کنن.

چقد عجیب شد این تابستون.

چقد خوب شد که بین دو ترم یه مسافرت کوتاه

رفتیم، واقعا نیاز داشتم بهش

با توجه به وضعیت این تابستون

لنگ کفشی بود در بیابان‌.

هفته آینده تولد دوستمه ‌، ایده ای

برای کادو ندارم.

میخوام طراحی کنم 

اما چیز خاصی در نظرم نیست.

شاید از اون پیج خارجی قشنگ گوگولیه

طرح کودک بکشم.

امشب اینترنت بگیرم دارک رو دانلود کنم😋

و همین.

: )

دقت

سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹، 12:48

امتحانات آنلاینمون از 

بس پیشرفته س گاهی اوقات

پاسخنامه ثبت نمیشه

امروز که امتحان رو دادم

از موفقیت باشید اخرش 

اسکرین گرفتم

و خوش و خرم به کارام داشتم میرسیدم

که استاد لیست اسامی کسایی که امتحان دادن رو داد

و خب اسم من نبود😐

لینکو باز کردن و جوابارو دوباره ثبت کردم

و جالبی ش اینه

رفتم اسکرین رو نگاه کردم

دیدم یه گوشه ای

نوشته پاسختون ثبت نشده😂😂

واقعا عاشق خودمم

که دقت نمیکنم

و ممکن بود نمره زیبای۵ برام وارد شه

(۵نمره تحقیق)

#مثل_من_نباشید

 

×فردا آخرین امتحانه💃

: )

امتحانات

دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۹، 14:31

این هفته امتحانام تموم میشن

بر خلاف هر سال برنامه خاصی ندارم

دچار یکنواختی شدم

و خسته م!

دلم برای صحبت کردن های طولانی

بحث ها و گفت و گو های با موضوع و 

بی موضوعمون تنگ شده

امتحانات دو تا از دوستام خیلی دیرتر از من تموم میشه

البته فکر نکنم  فرقی هم داشته باشه.

.خیلی وقته پادکست گوش ندادم

و یا فایل صوتی اون برنامه تلویزیونیه‌.

 

و‌ یا شاید دلم بیشتر برای همخوانی های سه نفرمون

 تنگ شده ،برای اون قسمت مقایسه ترجمه

کتابامون

ویس های نظرمون درباره کتاب.

و یا دیدن فیلم و مثلا بررسی کردنش.

و...

____

سریال دارک فصل سومش اومد

همون دو فصل هم کلی پیچ خوردم تا متوجه 

روابط شدم = ))

اما از وست ورلد قشنگ تر بود..

 

: )

سهل ممتنع

یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۹، 1:55

گاهی اوقات کارای بسیار

ساده ای،سخت به نظر میان

هیچ وقت فکر نمیکردم برای یه پیام

ساده که برای برگردوندن کتابام باشه

به مشکل بربخورم و حتی از این موقعیت

فرار کنم و به عقب بندازمش .

امروز با زی صحبت کردم 

گفت(( که حقته و سریع تر بهش پیام بده

طولش نده ،پشیمون میشی از پیام دادن))

از این که من بخوام پیام بدم بهش

متنفرم و حقیقتش از اونجایی

که اصرار برای تعویض کتاب از طرف

اون بود، انتظار داشتم خودشم برای برگردوندنشون

پا پیش بذاره که گویا قصد نداره.

 این نخ ارتباطی باقی مونده رو میخوام

ببرم .

امیدوارم این بار صادقانه برخورد کنه

((زی میگفت که توی پیامت هیچ گونه

ناراحتی نباشه.))

ناراحتی در من وجود نداره دیگه

از رفتار اونموقعش ممکنه دلم شکسته باشه

اما دیگه ناراحت نیستم. 

احساسات زیباتر و دل انگیز تری

از غم توی این جهان هست 

که قصد ندارم با گذاشتن وقتم روی ناراحت بودن

 از دستشون بدم

 

×ولی هنوزم معتقدم هیچ چیزی به شکستن دل

نمی ارزه و دلیلی نداره آدم بد ای همیشه

وجود داشته باشه‌.

همیشه راه های ساده تری هم هست

 

×کتابام رو دوس داشتم☹

نکنه خر بشه پسشون نده؟

دیگه کتاب به کسی قرض نمیدم😕

: )

طالب آملی

شنبه هفتم تیر ۱۳۹۹، 15:25

لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد

__

از آن طرف که تویی راه آرزو بسته است
وزآن طرف که منم پای جستجو بسته است

__

هر لحظه تو را سوی من اندازی هست
با من به زبان نگهت رازی هست

ناز ار نکنی نرنجم از خوی تو هیچ
وآنم که گهی ناز ترا نازی هست

___

چقد طالب آملی خوبه.

چرا اینقدر کم ازش میگن آخه؟

: )

ایمیل،نامه

جمعه ششم تیر ۱۳۹۹، 23:19

خیلی وقت پیشا داشتم یه سایت

رو چک میکردم که پیامی برام اومد

((آیا مایلید روزنوشت ادمین را دریافت کنید؟))

امروز سومین روزنوشت کسی که نمیشناسم

رو دریافت کردم و به نظرم خیلی جالب اومد‌.

یاد آنشرلی افتادم زمانی که نامه های بلند بالا

برای گیلبرت مینوشت و باعث شد از همون موقع

فانتزی نامه نوشتن برام به وجود بیاد

نامه نوشتن خیلی قشنگ تر از چت کردنه

زمانی که میدونی قراره برگه ای از خودت

به جا بذاری کلمات رو دقیق تر انتخاب میکنی

و جملات زیباتر از همیشه به ذهن می ایند‌.

ایمیل هموت نام نوشتن در عصر تکنولوژیه.

اما خب از نظر من گرفتن نامه توی دست

و دیدن دستخط فرق داره و حس متفاوت تری

از ایمیل رو منتقل میکنه

هر چند هنوزم کار این ادمین سایت

برام جالب توجه بود .

ومنو متوجه کرد که گاها 

روزنوشت به ایمیل های ناشناس

هم میتونه جالب باشه.

 ولی محبوب آینده من بدون که

 باید برام نامه بنویسی : ))

 

 

: )

:))

چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۹، 12:55

وجود همچین دوستانی کافیه واقعا

: )))

عاشق اون قسمت روز بخیرم

: )

:))

چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۹، 9:42

 آندره ژید یه جایی میگه که

(( آنچه نتوانی ببخشی ، مالک تو میشود))

 

در زندگی اتفاقات زیادی برای آدم پیش میاد

و در این بین پیشامد هایی که رنج و درد رو

برای انسان به همراه میارند کم نیستند‌.

اما اونچه که مهم هست اینه که

رنج ها رو رها کنیم و نذاریم

تمام لحظات حال و آینده ما رو

درد های گذشته تسخیر کنند.

بخشیدن سخت ترین قسمت ماجراست

و گاها حس کردم با بخشیدن کسی

تکه ای از من هم جدا شده و لیاقتی

که سزاوار نبوده رو بهش دادم.

اما بعد ها در همون تکه ی جدا شده ی من

شاخه های سبزی روییدن و

شاید کمال همین شاخه های سبز باشن‌‌.

 

___

دیروز استادمون تو گروه

ویس فرستاد که نمونه سوال میفرستم

اینا رو بخونید کافیه.

به خاطر کرونا نمیخوام سخت بگیرم و  فلان

:))

اما امروز صبح نشون داد همه حرفاش

شوخی بوده...

 

هر چند ،من به دلیل بی اعتمادی 

 جزوه رو خونده بودم😎 و

اونایی که درس داده بود رو جواب دادم

اما یه تعداد رو هم 🤷‍♂️👀

اما خوبی ش اینه تا ۲ شنبه

هفته اینده امتحان ندارم💃💃💃

___

: )

=))

سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۹، 22:15

گوشی م روی میز 

بود و موزیک گذاشته بودم

وسط درس خوندن یه لحظه 

حواسم به اهنگ جمع شد

((نگاه مون چقدر سرده نفسهامون چه سنگینه دیگه پاییز سال بعد ما رو اینجا نمیبینه
نگاه مون چقدر سرده نفسهامون چه سنگینه دیگه پاییز سال بعد ما رو باهم نمیبینه))رستاک.

 

 خواهرم از رستاک خوشش نمیاد

سال کنکور ، که دلیلش هنوزم مشخص نیست

من از رستاک خوشم میومد🚶‍♀️

از گلتی پلژر های من  یکی دو تا از اهنگای رستاکه(اهنگ شرابی= )) )

که با وجود این که دیگه توی سلیقه م نیست 

اما هنوزم حس خوبی میگیرم از شنیدنشون

البته بعد از سال کنکور

تحولات و اصلاحات در زمینه موسیقی در من 

شکل گرفت که ۵۰درصدش تاثیرات فراز بود.

الان که گفتم فراز، یادم اومد تولدش تیرماهه

یادم نمیاد دقیق سوم یا چهارم🤔

تاریخ و روزها هیچ وقت با من دوست نبودن

و فراری بودن ازم‌.

 

+گلتی پلژر یا همون  چیزی که یواشکی 

که از انجامش لذت میبرید چیه؟

+پراکنده نویسایی که تمرین میکنم اینجا هم داره تاثیر میذاره🤦‍♀️🚶‍♀️

: )

دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۹، 21:15

 

             *من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند*

 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

: )

امروز

یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۹، 23:26

کلا من به یه چیزایی 

عادت نمیکنم 

این که مثلا چطور برای دوستام 

عادیه ۱۷_۱۸میلیون پول گوشی بدن

اما غیر عادیه من حداکثر۳۰۰ تومن

هزینه  کتاب کنم🤔

خب هر جور حساب کنم واقعا غیرعادی نیست ،

و علایق فرق دارن و هیچ کدوممون قابل سرزنش نیستیم(مثلا)

و دلیلی نداره اگر بفهمن من کتاب خریدم برن

رو منبر 🤷‍♂️

همون طور که من رو منبر نمیرم و کاری به کارشون ندارم

__

به هر حال نظام سرمایه داری از همه ی ما

مصرف کننده های خوبی ساخته

لوازمی میخریم که نیاز زیادی نداریم بهشون‌.

نگران نگاه مردم هستیم 

و سعی میکنیم بیشتر به ظاهر برسیم

وبرای چیزهایی خرج میکنیم که دیده بشن.

جدای از خرید جنس خوب 

تنها دلیلمون نگاه جامعه ست.

که جامعه مهم هم هست

اما چرا و به چه دلیل؟

: )

$_$

یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۹، 22:54

هنوزم هم کلمات نارساناترین 

برای بیان احساسات هستند.

من مینویسم

((لرزی از سر بوییدن عطری 

آشنا ))

شما تنها ،میخوانیدش

کلمات در ذهنتان تکرار میشود

و لرز را تجربه نمیکنید.

شاید اندکی رو کلمات توقف کنید

و سعی کنید به یادبیاورید

همچین حسی داشتید یا نه.

اما حس من هیچ وقت به شما منتقل نمیشود.

و آدمی در احساسات تنها ترین است.

: )
© من نوشت