اتفاقات،حرف ها و یا رفتارهایی
تو گذشته همه ی ما هست که ممکن
الان برامون آزار دهنده باشن.
و یادآواری شون مثل دوباره مزه کردن یه بادام
تلخ باشه.
ما حق داریم ناراحت باشیم،گله کنیم
و یا حتی دعوا کنیم اما چسبیدن و رها نکردن
اون فاکتورهای خاص باعث میشه
حال و آینده رو از دست بدیم.
همه ش به گذشته فکر میکنیم و حقی که
ازمون خورده شده
امروز که باز هم حرف گذشته رو اوردم جلو
خودم بیشتر از همه ناراحت شدم
چه دلیلی داره که مثل کنه چسبیده باشم به گذشته؟
شاید دلیلش این که هنوز هم حس میکنم اون رفتارا
دارن ادامه پیدا میکنن و زمان حال هم همون گذشته ای
میشه که در آینده قرار بهش فکر کنم.
خیلی سبک و سنگین کردم.
اما باید یادبگیرم که دیگه الان ادامه پیدا کردن
اون رفتارا برام مهم نباشه، باید بدونم و بتونم
که زمان حالم رو خودم بسازم و اگر حتی در آینده
برگردم نگاهش کنم به این فکر کنم که من چکار کردم؟!
سوای هر چیزی که ناراحتم کرده.
اما اون حفره ای که ایجاد شده برای اینه که
حس میکنم هیچ وقت اولویت نبودم.
اولویت نبودن یکی از بدترین حس هایی که
آدم تجربه میکنه، ذات آدمِ که دوست داره که اهمیت
داشته باشه و خواسته هاش درک بشن و
دیده بشن. حتی گاهی بدون این که زبون اورده بشن..
به هر حال باید بدونم که اصل منم و کارام
و هر چیزی دیگه ای فرعی حساب میشه.
___
روز سوم هم تموم شد.
تجربه ی جالبی بود.روزی اگر تونستین امتحانش کنید
و البته میفهمید که حرف نزنید هم هیچ اتفاق خاصی
نمی افته.
شاید بعد ها مفصل تر نوشتم